ماه
و من هنوز هم ماه را آرزو می کنم
و من هنوز هم ماه را آرزو می کنم
چه کسی فکر می کرد یک آرزوی ساده، که از یک لحظه سکوت ناشی شده بود به اینجا ختم شود؟
چه کسی فکر می کرد زندگی در کنجی منتظر نشسته تا تو را غافلگیر کند؟ منتظر نشسته تا اقرار به شکست کنی و لب باز کنی و بگویی و . . .
و بعد همین آرزوی ساده را تبدیل به امتحانی بزرگ کند از همه چیزهایی که ـ فکر می کردی ـ یاد گرفته ای و همه تجربه ها و همه آن ادعاهای بزرگ؟ تا نشانت بدهد هنوز که هنوز است ـ در اعماق آن سکوت ـ کودکی هستی که ماه را آرزو می کنی؟
ـ آرزوها سراب و دامی بیشتر نیستند. اما کدام ما می خواهد از این سراب به دل کویر بزند؟