Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

روزهای روشن

از بچگی به دو کار خیلی علاقه داشتم؛ جهانگردی و خبرنگاری. فکر می کردم خبرنگاری کار هیجان انگیز و پرخطری است و خبرنگارها آدمهای شجاع و از خودگذشته ای هستند که همیشه به دنبال حقیقت می گردند و در این راه بلاهای زیادی سرشان میاید. بعدها فهمیدم آنقدرها هم هیجان انگیز نیست و بیشترش توی چاردیواری تحریریه اتفاق می افتد. جز البته خبرنگارهای جنگی که خب باید توی خواب می دیدم خانواده محترم اجازه اش را بهم بدهند. بزرگتر که شدم علوم سیاسی هم به این علاقه ها اضافه شد که چون زمان ما، عهد شاه وزوزک و تیرکمون سنگی، دخترها را توی این رشته قبول نمی کردند علاقه هایم ناکام ماند.

حالا این روزها هم شبه روزنامه نگار/خبرنگار شده ام هم در زمینه سیاست و روابط بین الملل کار می کنم هم جهان (البته فعلا فقط ایران) گردی می کنم و در این مانده ام که چطور گاهی زندگی ما را به سمتی می برد که می خواهیم، بدون اینکه متوجه شویم. شبهای سرد و سرشار از ناامیدی و خستگی و درماندگی فراوانی را باید پشت سر گذاشت، اما اگر از این جاده های تاریک و تنها به سلامت بگذری شاید آنسوتر دری باشد که به روزهای روشن باز شود.

۱۰ بهمن, ۱۳۸۸ | روزمره, یادداشت | میریام

پیله

داستان از جایی شروع می شود که دخترک ناگهان به پوچی می رسد. بدون هیچ دلیل و چرائی یکمرتبه احساس خستگی می کند، خستگی از زندگی و اطرافیان و از خودش . حالتی که خودش اسمش را دغدغه های یک انسان بیکار می گذارد.

ـ احساس اینکه زندگیت بی بار، بی هدف و بی معناست، و سرانجام سکوت . . .

اطرافیان به خیال اینکه دچار افسردگی شده سعی دارند از این حالت بیرونش بیاورند، سعی می کنند این سکوت را بشکنند و به زندگی عادی برش گرداند. سرگرمش کنند تا زیاد فکر نکند. اما این سکوت آنقدر ادامه پیدا می کند که همه نومید وی به حال خود می گذارند.

ـ تا خودت نخواهی هیچ کس نمی تواند کمکت کند. اما چه نیازی به کمک هست؟ و سرانجام آرامش !

این سکوت آرامش عجیبی به همراه دارد، طوری که دخترک هرگز تجربه اش نکرده است. نبود دیگران و تنهایی و سکوت باعث می شوند چیزهایی را ببیند که گمان می کند پیش از این با چشمان بسته در این جهان زندگی می کرده است. با فرصتی که ندیدن ها ایجاد می کنند می تواند براستی ببیند. با شعف کودکانه ای به تجربه و احساس جهان می پردازد؛ حس کردن سردی برف و گرمی شنها زیر پاهایش، طعم خاک و باد . . .

ـ و جهان چنان گستره ای می یابد که از توصیفش عاجزی، همه از آن تو!

اندک اندک سکوت بر زندگیش غالب می شود و تنهایی چونان حجابی دربرش می گیرد. دیگران برایش غریبه اند، جز تنی چند که آنقدر بوده اند که دیگر تار و پودی از این قالی شده اند. با اینحال غریب احساس نیاز نمی کند. دنیایش را جهانی پر کرده است که می بایست دید و زندگی کرد، و در کنار آن . .

ـ دنیای درون چونان وسعتی دارد که پیمودنش سالیان متمادی به طول خواهد انجامید. راهی است تنها و ساکت و تاریک!

۱۱ بهمن, ۱۳۸۴ | یادداشت | میریام

عشق؟

در وبلاگش درباره عشق نوشته بود.

درباره خستگی.

و من به این فکر افتادم عشق یعنی مدتها بدون کلمه ای حرف کنارش بنشینی و لحظه ای احساس سکوت نکنی . . .

۲۷ دی, ۱۳۸۴ | عمومی, یادداشت | میریام