حبل المتین
ترس از ماندن
ترس از رفتن
ترس از رها ماندن در سرما
و گرمای اشکی که بر گونه می غلتد
ـ آویخته ایم بر حبل المتینی که سالهاست پوسیده و ریخته و بر باد رفته
با قلبهایی سرشار از تهی ایمان
سرد از عشق
و فریاد هل من ناصر ینصرنی اش
در سکوت خاموش صحرا
طنین انداخت
و آخرین وسوسه ای که در بهت درد خیانت زمزمه می کند:
ـ بیچاره چه می جویی خدایت را
در کوه طور خاموش شد و
در تپه های جلجتا بر صلیب آویخت
و در نهروان بر سر نیزه رفت