Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

مطالعه ساختاری اسطوره

کلود لوی استراوس

مترجم: میریام آقازاده

لوی استراوس مردم شناس فرانسوی است که بیشتر بخاطر دستاوردهایش در گسترش مردم­‌شناسی ساختاری شهرت دارد. وی در کتاب خود به نام «ساختارهای ابتدایی خویشاوندی» چنین استدلال کرد که روابط خویشاوندی ـ که جنبه­‌های بنیادین هر سازمان فرهنگی هستند ـ نمایانگر نوع خاصی ازساختارند؛ می­‌توانید نمودارهای تبارشناختی را با نمادهای آن برای پدر، مادر، خواهران و برادران نوعی نظام خویشاوندی در نظر بگیرید که در قالب ساختار ارائه شده است. لوی استراوس همچنین بخاطر تحلیل ساختاری که در کتابهایی همچون «خام و پخته[۱]» از اسطوره‌شناسی شناخته شده است که در آنها توضیح می­‌دهد چطور ساختار اسطوره، ساختارهای بنیادینی برای درک روابط فرهنگی به دست می­‌دهد. همانطور که از عنوان کتاب خام و پخته برمی­‌آید، این روابط در قالب جفت­‌های دوتایی یا تضادها ظاهر می­‌شوند: خام با آنچه پخته در تضاد است، و در اینجا خام با طبیعت همایندی دارد در حالیکه پخته نماد فرهنگ است. این تقابل­ها ساختار بنیادین تمامی انگاره‌ها[۲] و مفاهیم در یک فرهنگ هستند.

لوی استراوس در «مطالعه ساختاری اسطوره» به تبیین این مسئله می­‌پردازد که چرا اسطوره­‌های فرهنگ­‌های متفاوت از اقصی نقاط جهان چنین مشابه همدیگر به نظر می­­‌ر‌‌سند. با توجه به اینکه اسطوره­ می‌­تواند دربرگیرنده هر چیزی باشد ـ قواعد صحت یا امکان‌پذیری درباره آن صدق نمی­‌کند ـ چرا چنین مشابهت شگفت‌انگیزی بین اسطوره­‌های فرهنگ­‌های دور از هم وجود دارد؟

لوی استراوس با بررسی ساختار اسطوره به جای محتوا به این پرسش پاسخ می‌­دهد. وی می‌­گوید ممکن است محتوا، شخصیت­‌های خاص و رویدادهای اسطوره ها با همدیگر تفاوت داشته باشند، اما بخاطر مطابقت ساختاری با یکدیگر مشابهت دارند.

او اینطور استدلالش را مطرح کرد که اسطوره زبان[۳] است، زیرا باید گفته شود تا وجود داشته باشد. همچنین دارای همان ساختارهایی است که سوسور برای نظام زبان قائل می‌شود.

اسطوره نیز مانند زبان از دو بخش گفتار[۴] و نظام زبانی[۵]، از ساختار همزمان و غیرتاریخی و جزئیات در زمانی مشخص درون ساختار تشکیل شده است. لوی استراوس مؤلفه جدیدی به گفتار و نظام زبانی سوسور می­‌ا‌فزاید مبنی بر اینکه نظام زبانی به آنچه «زمان برگشت‌پذیر[۶]» می­‌نامد، و گفتار به «زمان بازگشت‌ناپذیر» تعلق دارند. منظور آن است که گفتار ـ به مثابه نمونه یا مثال یا رخدادی خاص ـ تنها در زمان خطی وجود دارد که تک سویه است؛ نمی­‌توان ساعت را به عقب بازگرداند. اما نظام زبانی که خودِ ساختار است می‌تواند در گذشته، حال یا آینده وجود داشته باشد. این جمله را دوباره در نظر بگیرید: «صفت اسمی مفعول مستقیم قید فعل». شما جمله را از راست به چپ، کلمه به کلمه می‌خوانید و خواندن تمام جمله وقت می­‌برد؛ این همان زمان برگشت‌ناپذیر است. اگر جمله را نخوانید، بلکه در قالب ساختار زبان فارسی به آن فکر کنید آنگاه در یک لحظه، و در تمام لحظات ـ دیروز، امروز، فردا ـ وجود خواهد داشت؛ یعنی زمان بازگشت پذیر.

از نظر لوی استراوس یک اسطوره هم از نظر تاریخی معین ـ همیشه در گذشته دور اتفاق می‌افتد ـ و هم غیرتاریخی است، یعنی داستان آن جاودانه است. اسطوره به مثابه تاریخ همان گفتار، و از نظر جاودانگی خود نظام زبانی است.

لوی استراوس معتقد است علاوه بر زبان و گفتار، اسطوره در سطح سومی نیز وجود دارد که ثابت می­‌کند اسطوره (برخلاف دیگر محصولات ادبی که از زبان ساخته شده­‌اند و می­‌توان آنها را گفتار دانست) نه زیرمجموعه زبان، بلکه خود یک نوع زبان است. وی این سطح را در قالب داستانی که اسطوره بازگو می­‌کند توضیح می­‌دهد. این داستان خاص و منحصر بفرد است زیرا هر ترجمه‌­ای را تاب می‌­آورد. برخلاف شعر که قابل ترجمه یا بازنویسی[۷] نیست، اسطوره را می­‌توان ترجمه یا بازنویسی کرد، تقلیل یا گسترش داد و به عبارت دیگر در آن دست برد بدون اینکه شکل یا ساختار بنیادین خود را از دست بدهد. می­‌توان این ویژگی را “انعطاف پذیری” نامید، گرچه استراوس خود از چنین عبارتی استفاده نمی­‌کند.

بنابراین استراوس اینطور استدلال می­‌کند که گرچه اسطوره به مثابه ساختار مشابه نظام زبانی است، در حقیقت با خود زبان تفاوت دارد: یعنی در سطحی بالاتر و پیچیده‌­تر عمل می‌کند. ویژگی­‌های مشترک اسطوره و زبان به ترتیب ذیل هستند:

  1. اسطوره از واحدهایی تشکیل شده است که طبق قوانینی خاص با هم ترکیب می‌شوند.
  2. این واحدها با همدیگر روابطی دارند که بر جفت­‌های دوتایی ـ که بنیان ساختار است ـ مبتنی می­باشد.

اسطوره از آن جهت با زبان (در تعریف سوسوری) تفاوت دارد که کوچکترین واحد اسطوره واج[۸] (کوچک‌ترین واحد گفتار که واژه­ای را از واژه دیگر متمایز می‌­کند)، تکواژ[۹] (کوچک‌ترین واحد معنادار که نمی‌­توان آن را بخش کرد) یا تکواژ معنایی[۱۰] (معنای بیان شده توسط یک تکواژ) یا حتی دال و مدلول نیست، بلکه آن چیزی است که استراوس آن را واحد اسطوره‌­ای[۱۱] می­نامد. فرایند تحلیل استراوس با تحلیل سوسور تفاوت دارد زیرا سوسور به مطالعه روابط بین نشانه­‌ها (دال) در ساختار زبان علاقمند است، در حالیکه استراوس به جای روابط فردی به مجموعه روابط[۱۲] می­‌پردازد.

وی در توضیح این مسئله از دفترچه نت موسیقی، که از کلیدهای تربل[۱۳] و باس تشکیل شده است استفاده می­‌کند. شما می­‌توانید موسیقی را به صورت در زمانی، از چپ به راست، صفحه به صفحه، یا به صورت همزمان بخوانید و به نت­های کلید تربل و رابطه آنها  با کلید باس نگاه کنید. ارتباط بین نت تربل و باس ـ یعنی همان هارمونی ایجاد شده ـ همان چیزی است که استرواس مجموعه روابط می­‌نامد.

بطور کلی شیوه استراوس اینگونه است: یک اسطوره را انتخاب، و آن را تا حد کوچکترین مؤلفه ـ واحد اسطوره‌­ای ـ تجزیه کنید (هر واحد اسطوره­‌ای معمولاً رخداد یا وضعیتی در داستان، روایت یا اسطوره است). سپس این واحده‌ای اسطوره‌­ای را طوری بچینید که بتوان آنها را به صورت در زمانی یا همزمانی خواند. داستان، روایت یا اسطوره روی محور در زمانی (راست به چپ) در زمان بازگشت ناپذیر؛ و ساختار اسطوره روی محور همزمانی و در زمان بازگشت پذیر وجود دارد.

استراوس در تحلیل این چنینی اسطوره ادیپ در مجموعه روابط همزمان متوجه شکل­‌گیری الگوهای خاصی می­‌شود که می­‌توان آنها را درونمایه[۱۴] نامید. یکی از این درونمایه­‌ها انگاره دشواری راه رفتن با پشت صاف است. استراوس با بررسی این درونمایه آن را نمود تنش بین خلقت زیرزمینی (در لغت به معنای خدایان جهان زیرین اما در اینجا به معنای نشأت گرفتن از چیزی دیگر) و خلقت بوم­زاد[۱۵] (در لغت یعنی بومی و محلی، در اینجا به معنای خود زا) در نظر می­‌گیرد. سپس این تنش ـ یا تقابل دوتایی ساختاری ـ را در اسطوره‌های فرهنگ­‌های دیگر نیز می­‌یابد. از نظر لوی استراوس این نکته همانا اهمیت اسطوره است: اسطوره نمود روابط ساختاری خاصی در قالب تقابل­‌های دوتایی است که در تمامی فرهنگ ها حاضر هستند.

آنچه ذکر شد بخش ذهنی یا سوبژکتیو تحلیل استراوس است. می­‌توان برداشت وی از مجموعه روابط را طور دیگری نیز تأویل کرد. برای مثال ایده­‌های متفاوتی درباره صاف راه رفتن وجود دارد؛ می­توان آن را در قالب اضطراب درباره توانایی و عدم توانایی جسمانی تعبیر کرد که نمودی از تناسب و بقا در مقابل نیاز به صدقه و مهربانی دیگران است، و آنگاه تنش (بین خودخواهی و نوع دوستی[۱۶]) را ساختار بنیادینی در نظر گرفت که اسطوره سعی در بیان آن دارد.

در اینجا می­‌بینید چطور خوانش ساختاری را می­‌توان برای تأویل ادبی بکار برد. هنگامی که واحدهای اسطوره­‌ای یک اسطوره یا روایت­ را یافتید و آن را طبق الگوی لوی استراوس مرتب کردید، می­‌توانید این واحدها را به طرق بیشماری تأویل کنید. (البته این مسئله مطرح می‌شود که آنچه به عنوان واحد اسطوره­‌ای یا مؤلفه انتخاب می­‌شود و طرز چیدمان آنها در هر فرد متفاوت است و به چگونگی خوانش داستان بستگی دارد. و به این نتیجه می­‌رسیم که شاید ساختارگرایی آنقدرها هم عینی و علمی نیست، زیرا واحدهای بنیادین آن بدیهی نیستند. گرچه لوی استراوس هم مانند سوسور به این نکته اقرار نمی­کند).

لوی استراوس پس از توضیح این روش درباره کامل کردن نظام خود بطوری که برای مردم شناس­‌ها مفید باشد صحبت می­‌کند. البته ما در این مبحث به این مسئله نمی­‌پردازیم زیرا جزئیاتی که مطرح می­‌کند چنان ارتباطی به تحلیل ادبیات ندارد. وی در این صفحات درباره انجام تحلیل ساختاری روی تمامی گونه­‌های ممکن یک اسطوره توضیح می­‌دهد. این کار از آن جهت سودمند است که نشان می­‌دهد تمام گونه­‌ها ساختار مشابهی دارند و این مسئله مؤید دعوی اولیه استراوس ـ که اسطوره یک نوع زبان است و تحلیل ساختاری برای تمام قرائت­‌های یک اسطوره خاص کاربرد دارد ـ می­‌باشد. وی برای اثبات ادعای خود با استفاده از شیوه­‌هایی که در تحلیل اسطوره اودیپ بکار برد، تحلیل مفصلی از یک اسطوره زونی[۱۷] و همچنین یک اسطوره پوئبلوئی ـ با ساختاری مشابه ـ ارائه می­‌دهد.

استراوس در انتها چنین نتیجه می­‌گیرد روش تحلیل ساختاری اسطوره، که راهی برای توجیه گونه­‌های گسترده یک ساختار اسطوره­‌ای بنیادین به دست می­دهد، از دل بی­‌نظمی و آشوب نظم بیرون می­آورد، “و ما را قادر می­‌سازد برخی فرایندهای منطقی بنیادین که اساس تفکر اسطوره­‌ای را تشکیل می­دهند درک کنیم”. این مسئله از آن جهت برای استراوس اهمیت دارد که می­‌خواهد مطالعه اسطوره را در تمامی جنبه­‌های آن منطقی و “علمی” سازد و بر هیچ عامل تأویلی ذهنی تکیه نکند.

وی در صفحات ۸۲۰-۸۱۹ خوانش ساختاری از یک اسطوره سرخپوستی ارائه داده و آن را با داستان سیندرلا مقایسه می­‌کند. می­توانید اسطوره‌­ها یا داستان­های دیگری را که می­‌شود تحلیل ساختاری مشابهی روی آنها انجام داد در نظر بگیرید.

استراوس سپس درباره جایگزین ساختن ساختارهای اسطوره­‌ای که پیشتر تحلیل کرده با فرمول­‌های جبری[۱۸] صحبت می­کند. اگر این بخش را درک نمی­‌کنید خیلی نگران نشوید، زیرا ارتباط زیادی به ایده اصلی کتاب ندارد. استراوس این مبحث را بخاطر اثبات ماهیت علمی­ ـ منطقی شیوه‌­اش مطرح می­‌‌کند: اگر بتوان آن را در قالب ریاضیات محض بیان کرد بنابراین درست، جهانشمول و عینی است.

البته به نظرات نهایی‌­اش در صفحه ۸۲۱ توجه کنید. وی می­‌گوید در اسطوره هم مانند ادبیات شفاهی تکرار برای آشکار ساختن ساختار اسطوره لازم است. بخاطر این نیاز به تکرار، اسطوره لایه لایه است، یعنی داستان خود در لایه­‌های متفاوت بیان می‌­کند.

البته این لایه­‌ها گرچه عناصر کلیدی در ساختار را تکرار می­‌کنند، مشابه همدیگر نیستند. به این خاطر اسطوره به صورت مارپیچ پیش می­‌رود، یعنی داستانی که روایت می­‌کند به مرور زمان آشکار می­‌شود. به بیان دیگر اسطوره همچنان که روایت می­‌شود رشد می­‌کند؛ لوی استراوس می­‌گوید این رشد پیوسته و مداوم است، در حالیکه ساختار اسطوره که رشد نمی‌کند ناپیوسته و منقطع است. این مسئله نوعی گسست همزمانی­-در زمانی و تمایز زبان­‌-گفتار است که پیشتر ذکر شد. استراوس این جنبه اسطوره (رشد و ایستا ماندن آن) را با مولکول­ها مقایسه می­‌کند. (که دوباره به ماهیت علمی روش او اشاره دارد).

وی همچنین می­‌گوید کارکرد اسطوره در فرهنگ “ارائه مدل منطقی برای غلبه بر یک تناقض است”. چنین تناقضی می­‌تواند شامل اعتقاد به دو چیز متضاد ـ مانند منشأهای زیرزمینی و بوم­زاد، یا خودخواهی و نوع­‌دوستی ـ باشد. نکته مهم از نظر استراوس آن است که این تناقض­‌ها در تمام فرهنگ­‌ها وجود دارند، زیرا هر فرهنگ دانش را در قالب جفت­‌های متضاد دوتایی سازمان­دهی می­کند و این تناقض­‌ها را باید به گونه‌­ای منطقی با یکدیگر آشتی داد.

او در نظریه سوم و آخرش در صفحه ۸۲۲، مبنی بر اینکه منطق اسطوره درست همانند منطق علم دقیق و “منطقی” است دوباره به این مسئله اشاره می­ کند. البته نه اینکه علم هوشمندانه­‌تر یا تکامل­ یافته­‌تر از اسطوره است، بلکه این دو روش درک و تأویل جهان ساختارهای بنیادین مشابهی دارند.

گرچه می‌­توان این انتقاد را از دیدگاه لوی استراوس به عمل­ آورد که وی در تبیین­‌های خود ـ زمانی که می­گوید شیوه تحلیلش در مطالعه اسطوره علمی و در نتیجه بهتر از شیوه‌­های دیگر است ـ علم را بر اسطوره اولویت می­‌بخشد. اما این مقاله یک خوانش ساختارشکن نیست و در مبحث دریدا به این مسئله خواهیم پرداخت.


[۱] . The raw and the cooked

[2] . ideas

[3] . language

[4] . parole

[5] . langue

[6] . reversible time

[7] . paraphrase

[8] . phoneme

[9] . morpheme

[10] . sememe

[11] . mytheme

[12] . bundle of relations

[13] . treble clef : کلیدی در موسیقی که جی را بالاتر از سی میانه روی خط دوم پنج خطی قرار می­دهد – صدای زیر و سوپرانو

[۱۴] . theme

[15] . autochthonic

[16] . altruism

[17] . Zuni: قبیله سرخپوستی

[۱۸] . algebraic formulae

۱۷ آبان, ۱۳۸۸ | علوم انسانی | میریام

ژاک دریدا – ساختار،نشانه، و بازی

مترجم: میریام آقازاده

مقاله دریدا با کلمه «شاید» آغاز می ­شود که نشان می‌دهد در ساختارشکنی همه چیز موقتی و مشروط است؛ در ساختارشکنی نمی‌توان بیانیه‌های قطعی/مطلق ارائه داد. با اینحال ما فرض را بر این می­گذاریم که چنین کاری امکان پذیر است. این نکته خود یکی از مسائل کلیدی در ساختارشکنی است؛ حتی اگر دریابید که هیچ چیز ثابت نیست، که معنا تصادفی و مبهم است هم وانمود می­‌کنید که هیچ مشکلی وجود ندارد.

دریدا سپس می­‌گوید اتفاقی روی داده است؛ نوعی گسست یا شکست.

وی درباره چیزی سخن می­‌گوید که آن را به مثابه تغییر اساسی یا گسست در ساختار بنیادین فلسفه غرب (اپیستمه[۱]) در نظر می­‌گیرد. این گسست، لحظه‌ای است که در آن شیوه تفکر فلسفه درباره خودش دستخوش تغییر شد. این تغییر زمانی حادث شد که تفکر درباره «ساختاریت ساختار» ممکن گردید. به بیان دیگر این لحظه ­ای است که ساختارگرایی نشان داد زبان یک ساختار است، و چطور هر نظامی ـ چه زبان و چه فلسفه ـ ساختار دارد، و وقتی اندیشیدن درباره خودِ انگارة ساختار امکان پذیر شد.

می توانیم از یک تمثیل ـ برای مثال بودن در یک اتاق مانند اتاق خوابگاه ـ استفاده کنیم. در ابتدا درباره اینکه چطور این اتاق را مبلمان و تزئین کنید فکر می کنید؛ چه پوسترها و عکس‌هایی به دیوار بزنید، کمد و تخت خواب و کشو را کجا بگذارید و غیره. سپس یک روز به اتاق نه به عنوان اتاق خودتان، بلکه به مثابه یک اتاق در کل ساختمان، به مثابه بخشی از ساختار فکر می کنید؛ سپس ممکن است درباره «اتاقیت» اتاق خودتان، درباره ویژگی‌هایی که (جدا از تزئین­های شما) آن را به یک اتاق تبدیل می­‌کنند، و درباره ارتباط آن با دیگر اتاق های ساختار (این اتاق، اتاق من است زیرا اتاق کناری نیست) بیندیشید. به هر حال، لحظه‌ای که درباره اتاق بودن (یا اتاقیت) اتاق خود فکر می‌کنید همان لحظه یا «رویدادی» است که دریدا به آن اشاره دارد؛ لحظه­‌ای که فلاسفه نظام ­های فلسفی خود را نه به مثابه حقیقت مطلق، بلکه به مثابه نظام، سازه[۲]، یا ساختار می بینند.

دریدا بر خلاف سوسور که ساختار را خطی می دانست، معتقد است تمام ساختارها دارای نوعی مرکز هستند. البته او بیشتر به نظام ها یا ساختارهای فلسفی اشاره دارد، اما این ایده تقریباً درباره هر ساختاری صدق می کند. چیزی وجود دارد که تمامی مولفه ­های یک ساختار از آن تبعیت می کنند و به آن متصل هستند؛ چیزی که باعث می شود ساختار شکل خود را حفظ کند و تمام اجزا را در کنار هم نگه می دارد. (دقت کنید که این مدل درباره زبان ـ یا ایده سوسور از زبان ـ چندان صدق نمی‌کند، زیرا یافتن مرکزی که بتواند کل ساختار را منسجم نگه دارد بسیار دشوار است).

این مرکز در عین منسجم نگه داشتن ساختار، حرکت مؤلفه های درون ساختار ـ که دریدا آن را بازی می­ خواند ـ را محدود می‌کند. ستون مرکزی ساختمان تمام طبقات و جناح­‌های ساختمان را در کنار هم نگه می ­دارد و توانایی حرکت کل ساختمان یا اجزای آن را برای مثال طی یک توفان محدود می کند. در یک ساختمان فقدان بازی خوب است، اما دریدا می­‌گوید در یک نظام فلسفی یا معنایی چنین چیزی سودمند نیست.

برای درک بهتر مطلب کلاس یک کودکستان را در نظر بگیرید. معلم مرکز کلاس است. هنگامی که حضور دارد همه بچه ها مراقب رفتار خودشان هستند ـ طبق دستورهای معلم رفتار می­‌کنند ـ اما هنگامی که معلم از کلاس بیرون می رود بچه ها با هیجان شروع به بازی می کنند.

دریدا می گوید مرکز بخش مهم و حیاتی هر ساختاری است، نقطه­ای است که هیچ چیز را نمی توانید جایگزین آن کنید. در باقی ساختار می توانید قطعات آبی را با قرمز، یا میله ­ای را با میله دیگر جایگزین کنید. اما در مرکز، تنها واحدی که مرکز ساختار است می ­تواند قرار بگیرد و هیچ کدام از دیگر واحدهای ساختار نمی توانند جای آن را بگیرند.

نمونه انتزاعی تر ساختارِ دارایِ مرکز، نظام باوری یا فلسفی ـ برای مثال قالب ذهنی پیوریتنی[۳] ـ است. در نظام باوریِ پیوریتن خدا مرکز همه چیز بود، خدا را می شد علت غائی هر چیزی که در این جهان اتفاق می افتد دانست. و در این نظام هیچ چیز با مفهوم خدا برابر نبود، هیچ چیز نمی توانست جای خدا را به مثابه علت هستی بگیرد. ایده سوسور درباره اینکه ارزش از تفاوت نشأت می­گیرد را بخاطر می­آورید؟ این ایده بر جایگزین ­پذیری واحدها مبتنی است (اسم گرچه فعل نیست، ولی هر دو واژه هستند و می توانند به جای همدیگر بنشینند.) مرکز نظام چیزی است که هیچ ارزش معادلی ندارد، هیچ چیز نمی تواند جایگزین آن شده یا با آن معاوضه شود، این مرکز علت و مرجع غائیِ همه اجزای نظام است.

دریدا می گوید به این دلیل مرکز بخش عجیبی از ساختار یا نظام است ـ بخشی از نظام محسوب می­ شود، اما در عین حال از آنجا که عنصر کنترل­‌کننده و حاکم بر آن است بخشی از آن نیست؛ به عبارت دیگر مرکز بخشی از ساختار است که از «ساختاریت» گریزان است. در مثال نظام پیوریتنی، خدا جهان را خلق کرده و آن را اداره می­‌کند و مسئول این جهان است، اما بخشی از آن نیست.

از این رو مرکز به طرز متناقضی هم درون ساختار قرار دارد و هم خارج از آن. مرکز، مرکز است، اما در حقیقت بخشی از آنچه دریدا تمامیت[۴] ساختار می­‌خواند نیست. بنابراین مرکز، مرکز نیست. از نظر دریدا مفهوم ساختار متمرکز «بطور تناقض آمیزی منسجم» است. (اگر سرتان درد گرفت نگران نشوید)

انگاره مرکز از آن جهت که بازی را (که دریدا آن را با “میل[۵]” مرتبط می­‌داند. اما در بخش لاکان و فروید بیشتر به این مفهوم خواهیم پرداخت) محدود می کند اهمیت دارد. دریدا معتقد است تمام نظام ­ها در نهایت می خواهند تثبیت شوند، هیچ جای بازی نداشته، با ثبات بوده و «حضور کامل» داشته باشند.

بنابراین پیش از وقوع این گسست (که تا حد زیادی در دهه ۱۹۵۰ با ظهور ساختارگرایی رخ داد)، در تاریخ فلسفه در حقیقت با جایگزینی مداوم و پیوسته یک نظام متمرکز با نظام­ های متمرکز دیگر مواجه هستیم. شاید اگر دریدا می­‌خواست تاریخ فلسفه غرب را بنویسد (که البته این کار را نکرد، زیرا تاریخ نظامی با نظم خطی را ایجاب می­‌کند و دریدا بیش از آن به بازی علاقمند بود که بخواهد چنین کاری را انجام دهد) آن را این گونه می­‌نوشت:

  1. دوران مسیحیت تا قرن هجدهم؛ خدایی یگانه مرکز و علت همه هستی در نظر گرفته می ­شد.
  2. قرن هجدهم/روشنگری تا اواخر قرن نوزدهم: اندیشه انسانی (عقلانیت[۶]) جای خدا در مرکز گذاشته شد.
  3. اواخر قرن نوزدهم تا ۱۹۶۶: عقلانیت از مرکز برداشته شد، و ناخودآگاه، غیرعقلانیت و میل جای آن را گرفت.
  4. ۱۹۶۶: دریدا «ساختار، نشانه و بازی» را نوشت و انگاره مرکز را ساختارشکنی کرد.

ساختارگرایی باعث شد دریابیم همه نظام ­های فلسفی بر یک مرکز ـ البته انواع مختلفی از مرکز ـ مبتنی هستند؛ گسستی که دریدا درباره آن سخن می­‌گوید لحظه ­ای است که برای نخستین بار درک این مسئله که مرکز نیز یک سازه است ـ نه چیزی حقیقی یا واقعی ـ امکان پذیر شد. این فرض که مرکز (خدا یا عقلانیت) بنیان یا منشأ همه عناصر و مولفه های نظام است باعث می شود مرکز جایگزین‌ناپذیر و خاص باشد، و به آن چیزی می ­بخشد که دریدا «حضور مرکزی» یا «حضور کامل» می ­نامد؛ یعنی چیزی که هیچ گاه در رابطه با چیزهای دیگر و از طریق ارزش منفی تعریف نمی شود.

سپس وی انگاره مرکز را «مدلول استعلایی» می نامد که در نشانه شناسی به معنای منبع غائی معناست که نمی ­توان آن را بواسطه هیچ دالی بازنمایی کرد. و در اینجا هم انگاره خدا بهترین نمونه مدلول استعلایی است. (این مفهوم گاهی دال استعلایی نیز نامیده می­‌شود). خدا را نمی­‌توان با هیچ دالی بازنمایی کرد (در برخی مذاهب هیچ نام گفتنی یا نوشتنی برای خدا وجود ندارد)، با اینحال خدا مفهومی است که تمام دال ­های نظام در نهایت به آن ارجاع می­‌کنند (زیرا خداوند تمام نظام را خلق کرده است).

آنگاه دریدا به این مسئله می­‌پردازد که چطور می ­توانیم بدون ساختن نظام جدیدی با یک مرکز، درباره نظام­ ها و مراکز صحبت کنیم. و می­‌گوید نیچه، فروید و هایدگر همگی سعی در انجام این کار داشته اند و همه به نوعی شکست خوردند زیرا نظام­ های جدید خود را ارائه دادند. به عبارت دیگر دریدا می­گوید نمی­‌توان بدون استفاده از واژگان آن نظام، درباره­‌اش صحبت کرد: «ما هیچ زبان ـ هیچ صرف و نحوی ـ نداریم که نسبت به آن نظام بیگانه باشد»؛ «نمی­‌توانیم حتی یک گزاره تخریب­‌کننده[۷] بیان کنیم که صورت، منطق و بدیهیات ضمنی آنچه به دنبال اعتراض به آن است را نداشته باشد.»

وی در توضیح از ما می­‌خواهد مفهوم «نشانه[۸]»  را در نظر بگیریم؛ به محض اینکه بخواهید بگوئید تمام نشانه­‌ها با هم برابر هستند، که هیچ مدلول استعلایی وجود ندارد که نظام معنایی را منسجم نگه دارد، که نظام ­های معنایی هیچ مرکزی ندارند و در نتیجه تمام نشانه­ ها امکان بازی بی ­نهایت یا دامنه بی ­نهایتی از معانی دارند، تنها در صورتی می­ توانید درباره نشانه حرف بزنید که از خود واژه “نشانه” استفاده کرده و فرض کنید معنای ثابتی دارد. و در این صورت دوباره درون نظامی قرار گرفته ­اید که می خواهید آن را ساختارشکنی کنید.

در صفحه ۸۶ دریدا کمی شیوه خود را طریق می دهد و از مردم شناسی به عنوان یک نظام مرکززدا نام می ­برد. در ابتدا جوامع اروپای غربی از قوم ­شناسی (یا مردم شناسی) برای اینکه خود را مراکز تمدن معرفی کنند ـ و برای مقایسه تمامی تمدن ­های دیگر با دستاوردهای اروپای غربی ـ استفاده می کردند؛ که این امر «قوم ­محوری» نامیده می­شود (فرض اینکه فرهنگ شما معیار سنجش یا استانداردی برای تمام فرهنگ های دیگر است). اما پس از مدتی قوم‌شناس‌ها به تدریج فرهنگ های دیگر را به عنوان فرهنگهایی مستقل و خودمختار، و نه لزوما در ارتباط با فرهنگ اروپای غربی به مثابه «مرکز»، در نظر گرفتند و شروع به سنجیدن ارزش نسبی هر فرهنگ کردند، نه ارزش نسبتی آن. در قوم­‌شناسی این لحظه برابر با آن چیزی است که دریدا در فلسفه گسست می خواند.

دریدا از مبحث قوم شناسی بیشتر برای مطرح کردن موضوع اصلی خود، که دیدگاه ساختاری لوی استراوس از تقابل بین فرهنگ و طبیعت است استفاده می­‌کند. به خاطر دارید که لوی استراوس ساختار بنیادین اسطوره (و در نتیجه تمام جنبه های فرهنگ) را تقابل ­های دوتایی ـ دو انگاره که به یکدیگر ارزش می‌بخشیدند ـ می دانست: تاریک/روشن (روشنایی معنا یا ارزش دارد زیرا تاریکی نیست و بالعکس)، مذکر/مونث، فرهنگ/طبیعت و غیره. لوی استراوس با توجه به دوگانگی فرهنگ/طبیعت، امر “طبیعی” را به مثابه آنچه جهانشمول است، و امر فرهنگی را به مثابه آنچه بواسطه هنجارهای یک سازمان اجتماعی خاص تعیین می ­شود تعریف می کند. قاعده تقابل­ های دوتایی آن است که باید متضاد همدیگر باشند، بنابراین فرهنگ/طبیعت، یا جهانشمول/خاص باید کاملاً از همدیگر مجزا باشند.

در اینجا لوی استراوس آنچه که دریدا رسوایی می ­خواند ـ یعنی مولفه ­ای از سازمان اجتماعی که به هر دو مقوله تعلق دارد ـ را کشف می­کند. منع زنا جهانشمول است ـ در هر فرهنگی با چنین ممنوعیت و نهی مواجه می ­شویم. اما در عین حال خاص نیز هست؛ هر فرهنگ قوانین منع زنا را به شیوه خود تدوین می کند. بنابراین چطور چیزی می­تواند در آن واحد جهانشمول و خاص، فرهنگی و طبیعی باشد؟

همانطور که در جلسه پیش گفتم، این مسئله جایگاه مرکزی در ساختارشکنی دارد. جان کلام آنکه ساختارشکنی به دنبال تقابل های دوتایی می­گردد؛ چیزهایی که قرار است بطور مرتب در یک سوی خط[۹] (/) باقی بمانند. سپس مواردی را می یابد که این خط را مختل کند؛ یعنی چیزی که به هر دو سوی خط تعلق داشته، یا در سوی دیگر آن نه یک، بلکه چند چیز (یا حتی فضای خالی)  وجود داشته باشد.

ساختارشکن­ ها معتقدند این موارد از آنجایی که ساختار را تخریب می کنند مفید هستند. اگر ثبات ساختار متکی بر این تقابل های دوتایی باشد، اگر این تقابل ها را متزلزل کنید ثبات ساختار را هم متزلزل کرده، یا به گفته دریدا مولفه های آن را به بازی وا می دارید.

دریدا می­گوید هنگامی که با کشف ناسازگاری و تناقضهای ساختار، با یافتن بازی موجود در نظام آن را تخریب کردید دو راه پیش رو دارید: نخست می­ توانید تمام ساختار را بخاطر بی ­فایده بودن دور انداخته، و سعی کنید ساختاری بدون ناسازگاری و بازی بسازید که البته از نظر دریدا این کار غیرممکن است؛ مانند این است که مرکزی را جایگزین مرکز دیگر کنیم و متوجه نشویم که مرکز هم یک مفهوم است که مانند هر مفهوم دیگری بازی دارد، نه یک حقیقت باثبات و پایدار.

راه دیگر ـ که لوی استراوس آن را برمی گزیند ـ آن است که به استفاده از ساختار ادامه دهیم اما متوجه مشکلات و نقایص آن باشیم. به بیان دریدا یعنی به ساختار یا نظام «ارزش صدق[۱۰]» نسبت نداده، و آن نظام را به مثابه یک نظام، یک سازه[۱۱]، و به مثابه چیزی در نظر بگیریم که حول یک انگاره مرکزی ـ که آن را منسجم نگه می دارد ـ ساخته شده، حتی اگر این انگاره[۱۲] مرکزی (مانند انگاره تقابل های دوتایی) ناقص و ناکامل و حتی توهمی بیش نباشد.

دریدا و لوی استراوس این روش را بریکولاژ[۱۳] و کسی که این کار را می‌کند bricoleur[14] (بریکولر) می­‌نامند. بریکولر کسی است که به ثبات یا خلوص[۱۵] نظامی که از آن استفاده می­‌کند اهمیت نمی دهد، بلکه از امکانات موجود برای انجام کار خاصی استفاده می­‌کند. برای مثال ممکن است بخواهم درباره یک نظام باوری صحبت کنم و  از مفهوم خدا استفاده می­کنم زیرا مثال خوبی از چیزی است که بسیاری از مردم به آن اعتقاد دارند؛ من فرض نمی­گیرم که «خدا» به وجودی واقعی، یا حتی به نظامی منسجمی از باورها اشاره دارد که مفهوم خدا را در مرکز قرار داده و سپس رمزگان[۱۶] ثابتی برای تأویل یا رفتار ارائه می­ دهد.

تینکرتوی[۱۷]ها را در نظر بگیرید. حتی اگر یک مجموعه کامل را در اختیار نداشته باشم، یا بعضی قطعات شکسته باشند و دیگر با هم جور نشوند کل مجموعه را دور نمی­ اندازم تا سری جدیدی بخرم؛ بلکه همچنان با آنها بازی می کنم و برای ساختن چیزی که می­ خواهم حتی از قطعات و چیزهایی که متعلق به مجموعه اصلی نیستند (مانند لگو، یا حروف الفبا یا قوطی کنسرو) هم استفاده می­کنم: این یعنی بریکولاژ.

در بریکولاژ انسجام واژگان یا ایده‌هایی که استفاده می‌شود مهم نیست. برای مثال اگر درباره رشک قضیب[۱۸] یا عقده ادیپ صحبت کنید اما چیزی از روانکاوی ندانید بریکولار محسوب می­ شوید؛ بدون پذیرفتن نظامی از تفکرات که این انگاره­‌ها و عبارات را تولید می­‌کند ـ یعنی پذیرفتن اینکه روانکاوی فروید معتبر و درست است ـ از این عبارات استفاده کرده‌اید. در حقیقت تا زمانی که عبارات و انگاره­‌ها به دردتان بخورد، اصلاً برایتان مهم نیست روانکاوی درست و حقیقی باشد یا نباشد (چرا که قلباً به حقیقت به مثابه امر مطلق اعتقاد ندارید ).

دریدا بین بریکولار و مهندس تقابل و تمایز قائل می شود. مهندس ساختمانهایی را طراحی می­‌کند که باید باثبات و پایدار بود و بازی نداشته باشند؛ مهندس یا باید نظام‌های پایدار خلق کند یا اینکه هیچ چیز خلق نکند. دریدا مهندس را فردی می­داند که خود را مرکز گفتمان، و منشأ زبان خودش در نظر می­‌گیرد. مهندس فکر می­کند از روی تجربه منحصربفرد خودش زبان را صحبت کرده و ایجاد می­کند. از این نظر اومانیست لیبرال معمولا مهندس محسوب می ­شود.

بریکولاژ اسطوره ­سازی است، نه عقلانی؛ بیشتر به بازی شبیه است تا نظام.

انگاره بریکولاژ راهی جدید برای صحبت و فکر کردن درباره نظام در اختیار ما می­‌گذارد، بدون اینکه در دام ساختن نظام جدید از ویرانه­‌های نظام قدیمی بیفتیم. شیوه­ تفکری است که مرکز، سوژه، مرجع یا منشأیی جدید بنا نمی نهد.

در صفحه ۹۱ دریدا به انگاره «کلیت بخشیدن[۱۹]» می ­پردازد. کلیت بخشیدن تمایل به داشتن یک نظام، نظریه یا فلسفه ای است که همه چیز را تبیین می کند. پیوریتن ها گمان می­کردند نظام کلیت بخشی دارند؛ خدا در مرکز قرار دارد و منشأ همه چیز است، و ارجاع به خدا هر رویدادی که واقع می­ شود را توضیح می­ دهد. دریدا می­گوید کلیت­بخشی به ۲ علت غیرممکن است ( هیچ فلسفه یا نظامی همه چیز را توضیح نمی دهد): ممکن است خیلی چیزها برای گفتن یا توضیح دادن وجود داشته باشد یا (توضیح دریدا) نظام آنقدر بازی داشته باشد که نتوان همه مولفه ها را تثبیت کرده، سنجید و توضیح داد.

دوباره کلاس کودکستان را در نظر بگیرید. کلیت بخشیدن را می­‌توان حضور غیاب تعریف کرد؛ اما اگر کلاس یک میلیون شاگرد داشته باشد، حتی اگر همه آنها سرجایشان نشسته باشند، نمی­توانید حضور و غیاب کنید. همچنین اگر ۱۴ شاگرد داشته باشید که در کلاس بدوند و بازی کنند هم قادر به انجام این کار نیستید.

هنگامی که نظام فاقد مرکز است، بازی بی نهایت در آن وجود دارد؛ اما اگر نظام مرکز داشته باشد بازی محدود شده یا حذف می ­شود. تمام نظام ها روی پیوستاری مابین این دو قطب قرار می­گیرند.

مطلب مهم دیگری که در این مقاله به آن پرداخته می ­شود مبحث بازی (ص۹۳) است. پایداری ـ ثباتی که بواسطه مرکز ایجاد می­شود ـ آن چیزی است که دریدا “حضور” می­ نامد. زمانی یک چیز حضور کامل دارد که ثابت شده و پایدار باشد، نه موقتی و متحرک. بازی اختلال در حضور است.

دو نگرش نسبت به بازی به مثابه اختلال نظام/ساختار وجود دارد: نوستالژی یا تأیید/ عدم تأیید. ممکن است دلتنگ نظامهای باثبات و پایدار بوده، آرزوی بازگشت باورهای ساده (برای مثال خدا) را داشته، و بر از دست رفتن ثبات معنا ماتم بگیرید. یا اینکه می­توانید از چندگانگی و ماهیت موقتی تمامی معانی به وجد بیایید. در نگرش دوم حضور کامل ـ یعنی استراحت و ثبات ـ مطرح نیست، بلکه از سیال بودن، ناپایداری، از بازی لذت می برد. مربی کودکستانی را در نظر بگیرید که وقتی بچه ها درست رفتار نمی­کنند یا گریه می­کنند، یا روی زمین می نشیند و با آنها بازی می کند. دریدا می گوید بهتر است از بازی لذت ببریم (که البته این عقیده از نظر سیاسی تلویحاتی دارد که بعداً به آن خواهیم پرداخت).

لزومی ندارد از این ایده ها و افکار خوشتان بیاید. افراد بسیاری از زوال مدل اومانیستی و پیشرفت و گسترش پساساختارگرایی افسوس می ­خورند. زیرا پساساختاگرایی انگاره های خدا، حقیقت، خود و معنا را به دور انداخته و نسبی­گرایی، ابهام و چندگانگی را جایگزین آنها می­ سازد. و از نظر برخی مشکل جهان امروز دقیقاً همین مسئله است. اگر می­ توانستیم به سمت ارزشهای قدیمی اومانیستی بازگردیم، دوباره به حقیقت، معنای ثابت و پایداری باور داشته باشیم همه مشکلات حل می­شد.

[۱] . مجموعه ایده ها و افکاری که دانش خاص عصری خاص را تعیین می کنند

[۲] . construct

[3] . puritan mindset

[4] . totality: کلیت

[۵] . desire

[6] . rationality

[7] . destructive

[8] . sign

[9] . slash

[10] . truth value

[11] . construct

[12] . idea

[13] . bricolage: به تکه چینی هم ترجمه شده است

[۱۴] . bricoleur: کسی که دائما روشهای خاص خودش را برای درک واقعیت خلق می کند

[۱۵] . purity

[16] . code

[17] . tinkertoy: اسباب بازی هایی که از قطعات مختلف تشکیل شده و از آن برای ساختن اشکال متفاوت استفاده می کنند

[۱۸] . penis envy

[19] . totalization

۳ آبان, ۱۳۸۸ | علوم انسانی | میریام