Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

عطر عود

امروز صبح باران که می زد، نه دانشگاه رفتم و نه سر از کوه در آوردم، جایی رفتم که هر وقت دلم می گیرد پاهایم مرا به آن سو می کشند.

پیش تو.

بوی خاک باران زده می آمد و چمن های خیس. نشستم و برگ های خشک و گِل را از روی سنگ پاک کردم. عود را روشن کردم و گذاشتم جایی که باران نخورد. خاطره های ما همه پر از عطر عود است. یادت می آید؟

۱۲ آبان, ۱۳۸۸ | روزمره | میریام

شب تاریکی است

شب تاریکی است.

به آسمان هم نگاه نمی کنم. دیگر تکراری شده است. از ماه و ستاره اش گرفته تا ابرها و افق تاریکش.

دیگر لبخندی برایت ندارم. لبخندهایم را همه به آینه زدم تا خشکید.

همان وقت ها که اشک هایم سرد شدند.

حتی دلم برای چشمهایت هم تنگ نمی شود دیگر. فراموش کرده ام چطور به غروب خیره می شدی و پلک نمی زدی مبادا لحظه ای را گم کنی.

ـ  خاک سرد است.

۱۲ دی, ۱۳۸۷ | یادداشت | میریام