Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

ساعت ۲۴ام

زنگ ساعت یک ضربه نواخت. شب از نیمه گذشته بود.

سقف آن شب خیلی نزدیک تر به نظر می رسید.

صدای نفسهای آرام «او» را می شنید. لحظاتی به صدای همچنان غریبه گوش داد. هنوز وقتی نیمه شب ها از خواب بیدار می شد و این صدای آرام را می شنید، لحظاتی متحیر می ماند، لحظاتی طول می کشید تا به یاد آورد. . . .

سایه های روی دیوار. نور ملایم آباژور که هیچ وقت به آن عادت نکرده بود. «او» از تاریکی می ترسید. شاید از همان موقع ها بود که عادت خواب شب از سرش افتاد و سایه های شب نگاهش را پر کردند.

ناگهان چیزی به دستش چنگ انداخت. حتما باز هم کابوس می دید. همیشه هم یک کابوس را می دید . . . بی حرکت ماند. می دانست اگر تکان بخورد «او» بیدار می شود، و می دانست تا صبح دستش را رها نخواهد کرد.

سقف آن شب خیلی نزدیک تر به نظر می رسید.

***

خانه ساکت بود. وارد که می شدی آنقدر آرام و ساکت بود که گمان می کردی کسی در آن زندگی نمی کند. مدتی طول می کشید تا صدای مبهم را از پشت دیوار آشپزخانه می شنیدی.

یک نگاه، تماسی مختصر، سکوت . . .

«او» گلها را از دستش گرفت، توی گلدان که می گذاشتشان سایه لبخندی از روی لبهایش گذشت.

سرخی خون آلود رزها آرامش پریده رنگ خانه را مشوش می کردند. هر گوشه و کناری را که نگاه می کردی ردپای این حضورهای وحشی را می دیدی. «او» همه اشان را نگه می داشت. حتی زمانی که به رنگ خون بسته در میامدند و غبار سکوت رویشان می نشست.

***

چه مدت بود به تصویرش در آینه خیره شده بود؟ نمی دانست.

شانه را که بر می داشت یک لحظه به ترتیب وسایل جلوی آینه نگاه کرد. ادکلن «او» را برداشت، بو کرد و کمی روی مچ دستهایش مالید. سپس آن را کنار ادکلن خودش گذاشت، شانه «او» را هم توی شانه خودش فرو کرد.

به آینه که نگاه کرد، «او» پشت سرش توی آینه ایستاده بود.

***

اتاق تاریک بود. لحظاتی طول کشید تا دریافت آباژور خاموش است. پرده ها را که کنار زد، نور سرد مهتاب اتاق را پر کرد.

. . . اندام ظریفی که ملافه انگار آن را قاب گرفته بود، رزهای تیره و پژمرده ای که با غرور پژمردگی خود را به رخ می کشیدند، و «او» برخلاف همیشه که روی سمت خودش از تخت می خوابید، درست وسط تخت دراز کشیده بود.

ساعت یک ضربه نواخت. شب از نیمه گذشته بود.

***

به سرخی تیره ای که روی سرامیک سفید می دوید خیره شد. احساس کرختی تنش را پر کرد. سرش را که به دیوار تکیه داد رز سرخ از کنار آینه به او خیره شده بود

۴ آبان, ۱۳۸۸ | داستان | میریام

بی رنگ . . .

می گوید: یکنواخت شده ای، منفعل شده ای، جنگیدن را، به چنگ آوردن را فراموش کرده ای. تو هم مثل باقی آدمها شده ای. بی رنگ. قبل­ ترها تا آخر راه می رفتی . . . به هر قیمتی شده تمامش می کردی.

سکوت می کنم.

کاش می توانستم در آن لحظه بگویم پذیرفتن منفعل شدن نیست، صبر کردن برای بدست آوردن به معنای فراموش کردن جنگیدن نیست، به چنگ آوردن چه فایده ای دارد اگر چیزی را مختل کنی که ارزشش بیشتر از خواسته توست؟ و اگر راه اشتباه باشد چرا باید تا انتها بروم؟ و شاید هر بهایی ارزش پرداختن نداشته باشد.

نمی دانم. شاید هم واقعا یکنواخت شده ام. بی رنگ . . .

۴ دی, ۱۳۸۷ | یادداشت | میریام

پیله

داستان از جایی شروع می شود که دخترک ناگهان به پوچی می رسد. بدون هیچ دلیل و چرائی یکمرتبه احساس خستگی می کند، خستگی از زندگی و اطرافیان و از خودش . حالتی که خودش اسمش را دغدغه های یک انسان بیکار می گذارد.

ـ احساس اینکه زندگیت بی بار، بی هدف و بی معناست، و سرانجام سکوت . . .

اطرافیان به خیال اینکه دچار افسردگی شده سعی دارند از این حالت بیرونش بیاورند، سعی می کنند این سکوت را بشکنند و به زندگی عادی برش گرداند. سرگرمش کنند تا زیاد فکر نکند. اما این سکوت آنقدر ادامه پیدا می کند که همه نومید وی به حال خود می گذارند.

ـ تا خودت نخواهی هیچ کس نمی تواند کمکت کند. اما چه نیازی به کمک هست؟ و سرانجام آرامش !

این سکوت آرامش عجیبی به همراه دارد، طوری که دخترک هرگز تجربه اش نکرده است. نبود دیگران و تنهایی و سکوت باعث می شوند چیزهایی را ببیند که گمان می کند پیش از این با چشمان بسته در این جهان زندگی می کرده است. با فرصتی که ندیدن ها ایجاد می کنند می تواند براستی ببیند. با شعف کودکانه ای به تجربه و احساس جهان می پردازد؛ حس کردن سردی برف و گرمی شنها زیر پاهایش، طعم خاک و باد . . .

ـ و جهان چنان گستره ای می یابد که از توصیفش عاجزی، همه از آن تو!

اندک اندک سکوت بر زندگیش غالب می شود و تنهایی چونان حجابی دربرش می گیرد. دیگران برایش غریبه اند، جز تنی چند که آنقدر بوده اند که دیگر تار و پودی از این قالی شده اند. با اینحال غریب احساس نیاز نمی کند. دنیایش را جهانی پر کرده است که می بایست دید و زندگی کرد، و در کنار آن . .

ـ دنیای درون چونان وسعتی دارد که پیمودنش سالیان متمادی به طول خواهد انجامید. راهی است تنها و ساکت و تاریک!

۱۱ بهمن, ۱۳۸۴ | یادداشت | میریام