شب تاریکی است
شب تاریکی است.
به آسمان هم نگاه نمی کنم. دیگر تکراری شده است. از ماه و ستاره اش گرفته تا ابرها و افق تاریکش.
دیگر لبخندی برایت ندارم. لبخندهایم را همه به آینه زدم تا خشکید.
همان وقت ها که اشک هایم سرد شدند.
حتی دلم برای چشمهایت هم تنگ نمی شود دیگر. فراموش کرده ام چطور به غروب خیره می شدی و پلک نمی زدی مبادا لحظه ای را گم کنی.
ـ خاک سرد است.