Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

چه کسی فکرش را می کرد؟

چه کسی فکر می کرد یک آرزوی ساده، که از یک لحظه سکوت ناشی شده بود به اینجا ختم شود؟

چه کسی فکر می کرد زندگی در کنجی منتظر نشسته تا تو را غافلگیر کند؟ منتظر نشسته تا اقرار به شکست کنی و لب باز کنی و بگویی و . . .

و بعد همین آرزوی ساده را تبدیل به امتحانی بزرگ کند از همه چیزهایی که ـ فکر می کردی ـ یاد گرفته ای و همه تجربه ها و همه آن ادعاهای بزرگ؟ تا نشانت بدهد هنوز که هنوز است ـ در اعماق آن سکوت ـ کودکی هستی که ماه را آرزو می کنی؟

ـ آرزوها سراب و دامی بیشتر نیستند. اما کدام ما می خواهد از این سراب به دل کویر بزند؟

۲۶ مهر, ۱۳۸۸ | یادداشت | میریام

Madness

Thus madness begins.

There was loneliness and then you were lost, and have never been found, you don’t want to be found.

Life is mirage; you go on and end up in an endless desert, where there is no going back and there is no going forth. We all are trapped in this mirage of life and will not find a way out unless we are awake, yet we can not wake up cause we do not know we are asleep.

What a nightmare.

My life has been a nightmare I can not wake up from . . .

۷ دی, ۱۳۸۴ | یادداشت | میریام