Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

عطر عود

امروز صبح باران که می زد، نه دانشگاه رفتم و نه سر از کوه در آوردم، جایی رفتم که هر وقت دلم می گیرد پاهایم مرا به آن سو می کشند.

پیش تو.

بوی خاک باران زده می آمد و چمن های خیس. نشستم و برگ های خشک و گِل را از روی سنگ پاک کردم. عود را روشن کردم و گذاشتم جایی که باران نخورد. خاطره های ما همه پر از عطر عود است. یادت می آید؟

۱۲ آبان, ۱۳۸۸ | روزمره | میریام

یکبار دیگر

فقط می خواستم یکبار دیگر نگاهت را ببینم

فقط می خواستم یکبار دیگر

نامت را زمزمه کنم

زمانی که فراموشی ذهن را به رخوت می کشاند

و آنوقت در آن دورترین گوشه های خاطره به خاکت بسپارم

Just wanted a glimpse of you one more time

Just wanted to taste your name once again

When entwined limbs are sleek with sweat

In that one moment when oblivion descends on the mind

. . .And dark reality fades in the light of oneness

۱۷ مهر, ۱۳۸۸ | یادداشت | میریام

دَر . . .

به پشت سرم که نگاه می کنم درهای بسته بسیاری می بینم. روی برخی درها علامت زده ام، برخی دیگر را قفل کرده ام، چند در هستند که با زنجیر بسته امشان. . . هر دری نشانی بر خود دارد و خاطره ای به همراه . . .

جلوتر که می روم، در راهم دری می بینم . . . خیلی آشناست. به پشت سرم که نگاه می کنم در مشابهی را می بینم که با قفل و زنجیر بسته امش و رویش علامتی هم زده ام!

ـ پاهایم مرا به آن سو می کشند و من چشم بروی آن درهای بسته می بندم و خاطره ها را پاک می کنم.

۱۵ بهمن, ۱۳۸۴ | عمومی | میریام