پیله
داستان از جایی شروع می شود که دخترک ناگهان به پوچی می رسد. بدون هیچ دلیل و چرائی یکمرتبه احساس خستگی می کند، خستگی از زندگی و اطرافیان و از خودش . حالتی که خودش اسمش را دغدغه های یک انسان بیکار می گذارد.
ـ احساس اینکه زندگیت بی بار، بی هدف و بی معناست، و سرانجام سکوت . . .
اطرافیان به خیال اینکه دچار افسردگی شده سعی دارند از این حالت بیرونش بیاورند، سعی می کنند این سکوت را بشکنند و به زندگی عادی برش گرداند. سرگرمش کنند تا زیاد فکر نکند. اما این سکوت آنقدر ادامه پیدا می کند که همه نومید وی به حال خود می گذارند.
ـ تا خودت نخواهی هیچ کس نمی تواند کمکت کند. اما چه نیازی به کمک هست؟ و سرانجام آرامش !
این سکوت آرامش عجیبی به همراه دارد، طوری که دخترک هرگز تجربه اش نکرده است. نبود دیگران و تنهایی و سکوت باعث می شوند چیزهایی را ببیند که گمان می کند پیش از این با چشمان بسته در این جهان زندگی می کرده است. با فرصتی که ندیدن ها ایجاد می کنند می تواند براستی ببیند. با شعف کودکانه ای به تجربه و احساس جهان می پردازد؛ حس کردن سردی برف و گرمی شنها زیر پاهایش، طعم خاک و باد . . .
ـ و جهان چنان گستره ای می یابد که از توصیفش عاجزی، همه از آن تو!
اندک اندک سکوت بر زندگیش غالب می شود و تنهایی چونان حجابی دربرش می گیرد. دیگران برایش غریبه اند، جز تنی چند که آنقدر بوده اند که دیگر تار و پودی از این قالی شده اند. با اینحال غریب احساس نیاز نمی کند. دنیایش را جهانی پر کرده است که می بایست دید و زندگی کرد، و در کنار آن . .
ـ دنیای درون چونان وسعتی دارد که پیمودنش سالیان متمادی به طول خواهد انجامید. راهی است تنها و ساکت و تاریک!