Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

حرص زندگی

هرچی زندگی رو عمیق‌تر تجربه‌ می‌کنی، هرچقدر افق‌ها رو دورتر می‌بری، ولرم بودن این احساس‌ها و خفقان‌آوری روزمرگی‌ها رو بیشتر زجر می‌کشی.

هرچی بیشتر به دل زندگی می‌زنی، می‌بینی چقدر راه‌های نرفته هست، چقدر لحظه‌های بکر. حرصت برای نزدیک‌تر شدن به خورشید، حتی سوختن، حتی سقوط، بیشتر می‌شه.

۲۶ اردیبهشت, ۱۳۹۰ | روزمره | میریام

دیروز، سیزدهم آبان

دیروز سیزده آبان بود.

صبح ساعت ده با سلما سر قائم مقام قرار داشتم. چون به تجربه روز قدس می دانستم مسیرها به سمت هفت تیر شلوغ میشود ساعت ۹ شال و کلاه کردم و به بهانه دانشگاه بیرون زدم…

حاصل چندین ساعت پیاده روی غیر از فیلم و عکس از وقایع، چشمهایی دردناک و سرفه های خشک و پایی همچنان دردناک است که می ماند یادگاری.

نمی دانم این اعتراض کردن ها و دستبند سبز بستن ها، کتک خوردن ها و ترس را تجربه کردن، این امیدواریِ همچنان، نتیجه ای خواهد داشت یا نه. نمی دانم آیا ما هم مانند پدران و مادرانمان چندین سال بعد پشیمان خواهیم شد از بهایی که پرداختیم و جوانی که درین هیجان و ترس و فعالیت ها سپری کردیم؟

شاید.

خیلی ها این فعالیت ها را به حساب داغیِ خون جوانی و بی دغدغه بودن و ساده لوح بودن می گذارند.

بگذار بگذارند.

اما عقیده و آرمانی که بهایی برایش پرداخت نشود، ارزش به دست آوردن هم نخواهد داشت. شاید امروز ما اشتباه کنیم. شاید این راه هم به ترکستان باشد، اما ترجیح می دهم امروز برای چیزی که به آن معتقدم تلاش کنم تا فردا حسرت فرصت های از دست رفته را نخورم که چرا زمانی که می توانستم کاری ـ هرچند کوچک و بی اهمیت ـ برای بهبود اوضاع خودم، کشورم و مردمم انجام دهم قدمی از قدم برنداشتم. ترجیح می دهم در خیابان کنار دوستانم باشم تا در خانه بنشینم و از دور، گذر زندگی را که آنها شکل می دهند نظاره کنم.

۱۴ آبان, ۱۳۸۸ | روزمره, یادداشت | میریام

کمی تغییرات

این روزها در حال تغییر دادن و تغییر کردنم.  کمی بی تفاوت تر، کمی بی توجه تر، کمی سبک بال تر. اگر هستی که بودنت خوش است، اگر هم نیستی که شب هایم باز هم روشن است.

برنامه ریزی کمی دقیق تر. بالاخره برای گرفتن پاسپورت هم اقدام کردم تا افقهای بلاد کفر را نیز در نوردیم. به هرکسی می گفتم پاسپورت ندارم تعجب می کرد، ولی خب تا بحال به کارم نیامده بود.

من و زندگی هم با هم کنار آمده ایم. هر دو راه خودمان را می رویم. حالا این وسط زور هرکس بیشتر چربید…

۱۱ آبان, ۱۳۸۸ | روزمره | میریام