<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سرگشته &#187; تاریکی</title>
	<atom:link href="http://miriaam.com/tag/darkness/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://miriaam.com</link>
	<description>جایی برای «او»ی در پس نقاب</description>
	<lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 06:57:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.4</generator>
		<item>
		<title>روزهای روشن</title>
		<link>http://miriaam.com/1388/11/bright-days/</link>
		<comments>http://miriaam.com/1388/11/bright-days/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 18:00:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میریام</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[تحریریه]]></category>
		<category><![CDATA[جهانگردی]]></category>
		<category><![CDATA[خبرنگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خستگی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://miriaam.com/?p=389</guid>
		<description><![CDATA[از بچگی به دو کار خیلی علاقه داشتم؛ جهانگردی و خبرنگاری. فکر می کردم خبرنگاری کار هیجان انگیز و پرخطری است و خبرنگارها آدمهای شجاع و از خودگذشته ای هستند که همیشه به دنبال حقیقت می گردند و در این راه بلاهای زیادی سرشان میاید. بعدها فهمیدم آنقدرها هم هیجان انگیز نیست و بیشترش توی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از بچگی به دو کار خیلی علاقه داشتم؛ جهانگردی و خبرنگاری. فکر می کردم خبرنگاری کار هیجان انگیز و پرخطری است و خبرنگارها آدمهای شجاع و از خودگذشته ای هستند که همیشه به دنبال حقیقت می گردند و در این راه بلاهای زیادی سرشان میاید. بعدها فهمیدم آنقدرها هم هیجان انگیز نیست و بیشترش توی چاردیواری تحریریه اتفاق می افتد. یه سری آدمهای کسل کننده که بیشترشان سرشان توی گزارشها و صفحات زرد است.</p>
<p style="text-align: justify;">جز البته خبرنگارهای جنگی که خب باید توی خواب می دیدم خانواده محترم اجازه اش را بهم بدهند. بزرگتر که شدم علوم سیاسی هم به این علاقه ها اضافه شد که چون زمان ما، عهد شاه وزوزک و تیرکمون سنگی، دخترها را توی این رشته قبول نمی کردند علاقه هایم ناکام ماند.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا این روزها هم شبه روزنامه نگار/خبرنگار شده ام هم در زمینه سیاست و روابط بین الملل کار می کنم هم جهان (البته فعلا فقط ایران) گردی می کنم و در این مانده ام که چطور گاهی زندگی ما را به سمتی می برد که می خواهیم، بدون اینکه متوجه شویم.</p>
<p style="text-align: justify;">شبهای سرد و سرشار از ناامیدی و خستگی و درماندگی فراوانی را باید پشت سر گذاشت، اما اگر از این جاده های تاریک و تنها به سلامت بگذری شاید آنسوتر دری باشد که به روزهای روشن باز شود.</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://miriaam.com/1388/11/bright-days/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هراس</title>
		<link>http://miriaam.com/1384/10/%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%b3/</link>
		<comments>http://miriaam.com/1384/10/%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Jan 2006 15:16:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میریام</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برهنه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب]]></category>
		<category><![CDATA[فریاد]]></category>
		<category><![CDATA[هراس]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://localhost/wp3/?p=13</guid>
		<description><![CDATA[نمی دانم. راهی را به امیدی شروع کردم . . . با هدفی. قدم به راهی گذاشتم که همه سیاهی بود و بس. نه نشانی، نه ردی و نه سرمنزلی. حال هدف و امید رفته است و تنها راه مانده بس طولانی، بی انتها. * * * وبلاگها را که می خوانم احساس شعف می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دانم.<br />
راهی را به امیدی شروع کردم . . . با هدفی.<br />
قدم به راهی گذاشتم که همه سیاهی بود و بس. نه نشانی، نه ردی و نه سرمنزلی.<br />
حال هدف و امید رفته است و تنها راه مانده بس طولانی، بی انتها.</p>
<p>* * *</p>
<p align="justify">وبلاگها را که می خوانم احساس شعف می کنم، حتی تلخ ترینشان هم طعمی از آَشنایی در خود دارد. و من چه با ولع می خوانمشان. این همه روحی که برهنه از میان این صفحات به تو خیره می شوند. نقابی هم اگر در کار هست، نقاب از خود است. نه دیگران . . .<br />
دیگر چهره ای نیست که نقابی باشد. اینجا همه بی چهره اند. درخشندگی لبخند و خیسی اشک را می توانی کامل حس کنی. براستی برهنه کردن روح در برابر دیگران چه لذتی دارد، بی هراس از سختی و تیرگی نگاه دیگران. به آن می ماند که برهنه در برابر باد بایستی و خود را فریاد کنی . . .</p>
<p>که این منم!</p>
<p>این منم از پس تمامی آن حجابهای تاریک جسم. . .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://miriaam.com/1384/10/%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

