Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

روزهای روشن

از بچگی به دو کار خیلی علاقه داشتم؛ جهانگردی و خبرنگاری. فکر می کردم خبرنگاری کار هیجان انگیز و پرخطری است و خبرنگارها آدمهای شجاع و از خودگذشته ای هستند که همیشه به دنبال حقیقت می گردند و در این راه بلاهای زیادی سرشان میاید. بعدها فهمیدم آنقدرها هم هیجان انگیز نیست و بیشترش توی چاردیواری تحریریه اتفاق می افتد. جز البته خبرنگارهای جنگی که خب باید توی خواب می دیدم خانواده محترم اجازه اش را بهم بدهند. بزرگتر که شدم علوم سیاسی هم به این علاقه ها اضافه شد که چون زمان ما، عهد شاه وزوزک و تیرکمون سنگی، دخترها را توی این رشته قبول نمی کردند علاقه هایم ناکام ماند.

حالا این روزها هم شبه روزنامه نگار/خبرنگار شده ام هم در زمینه سیاست و روابط بین الملل کار می کنم هم جهان (البته فعلا فقط ایران) گردی می کنم و در این مانده ام که چطور گاهی زندگی ما را به سمتی می برد که می خواهیم، بدون اینکه متوجه شویم. شبهای سرد و سرشار از ناامیدی و خستگی و درماندگی فراوانی را باید پشت سر گذاشت، اما اگر از این جاده های تاریک و تنها به سلامت بگذری شاید آنسوتر دری باشد که به روزهای روشن باز شود.

۱۰ بهمن, ۱۳۸۸ | روزمره, یادداشت | میریام

هراس

نمی دانم.
راهی را به امیدی شروع کردم . . . با هدفی.
قدم به راهی گذاشتم که همه سیاهی بود و بس. نه نشانی، نه ردی و نه سرمنزلی.
حال هدف و امید رفته است و تنها راه مانده بس طولانی، بی انتها.

* * *

وبلاگها را که می خوانم احساس شعف می کنم، حتی تلخ ترینشان هم طعمی از آَشنایی در خود دارد. و من چه با ولع می خوانمشان. این همه روحی که برهنه از میان این صفحات به تو خیره می شوند. نقابی هم اگر در کار هست، نقاب از خود است. نه دیگران . . .
دیگر چهره ای نیست که نقابی باشد. اینجا همه بی چهره اند. درخشندگی لبخند و خیسی اشک را می توانی کامل حس کنی. براستی برهنه کردن روح در برابر دیگران چه لذتی دارد، بی هراس از سختی و تیرگی نگاه دیگران. به آن می ماند که برهنه در برابر باد بایستی و خود را فریاد کنی . . .

که این منم!

این منم از پس تمامی آن حجابهای تاریک جسم. . .

۲۷ دی, ۱۳۸۴ | یادداشت | میریام