Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

نظریه کوئیر

کلمه کوئیر (Queer) شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟

واژه کوئیر در نظریه کوئیر، بویژه در ارتباطش با همجنس­ گرایی دارای برخی معانی ضمنی است. نظریه کوئیر شاخه جدید از مطالعه یا تأملات نظری است و اخیراً در سال ۹۱ به عنوان عرصه مطالعاتی نام گذاری شد. این نظریه از مطالعات همجنس گرایی ـ رشته ای که خود بسیار جدید بوده و تنها از اواسط دهه ۸۰ شکلی سازمان یافته به خود گرفته است ـ نشأت گرفت. مطالعات همجنس­گرایی خود شاخه ای از مطالعات فمنیستی و نظریه فمنیسم بود. بگذارید کمی درباره تاریخچه این سیر توضیح بدهم.

در اواسط تا اواخر دهه ۷۰ نظریه فمنیسم جنسیت را به مثابه نظامی از نشانه ها ـ یا دال ـ در نظر می گرفت که به کالبدهایی با دوریخت جنسی استناد داده می شوند و هدفشان تمایز گذاردن بین نقشهای اجتماعی و معانی است که این کالبدها می توانند داشته باشند. بنابراین در نظریه فمنیسم اعتقاد بر آن بود که جنسیت یک ساخت اجتماعی است؛ چیزی نیست که صرفاً درست، یا ویژگی ذاتی کارکرد کالبدها در سطح بیولوژیکی باشد. بلکه توسط سازمانها و ساختارهای اجتماعی طراحی و اجرا و جاودانه می شود. نظریه فمنیسم با این رویکرد به دو دستاورد مهم دست یافت؛ نخست با تأکید بر تمایز میان آنچه محصول عقاید انسان است ـ در نتیجه ناپایدار و تغییرپذیر ـ و آنچه محصول بیولوژی است ـ در نتیجه چیزی نسبتا ثابت و نامتغیر ـ امر اجتماعی را از امر زیستی جدا کرد. دومین دستاورد به مسئله نخست مربوط می شود: نظریه فمنیسم با جدا کردن امر زیستی و امر اجتماعی ـ ذاتی و ساخته شده ـ تأکید داشت که جنسیت مولفه ذاتیِ هویت فردی محسوب نمی شود.

در نیمه دوم این ترم که به نظریه های مربوط به چگونگی شکل گیری هویت های فردی درون سازمانهای اجتماعی می پردازیم، از کلمه ذاتی بسیار استفاده خواهیم کرد. مفهوم اومانیستی هویت یا خود بر این انگاره مبتنی است که هویت شما منحصربفرد و مخصوص خودتان است، که شما محصول نوعی خود درونی ـ برخی جنبه های تغییرناپذیر شخصی ـ هستید. این جنبه ها معمولا دربرگیرنده جنس (من مذکر/مونث هستم)، جنسیت (من مرد/زن هستم)، سکسوالیته (من دگر/هم جنس خواه هستم)، باورهای مذهبی (من مسیحی، یهودی، بودایی هستم) و ملیت (من آمریکایی، روسی، ویتنامی هستم)، ـ و در حقیقت هر عبارتی که با “من” آغاز شده و شامل صفت معرفه و فعل هستم باشد ـ بیانیه ای درباره درک درونی شما از هویت است. در اندیشه اومانیستی این جنبه های مرکزیِ هویت ذات ـ چیزهایی که نامتغیر و ثابت هستند و تحت هر شرایطی شما را به فردی که اکنون هستید تبدیل می کنند ـ در نظر گرفته می شوند.

می توان مفهوم اومانیستی خویشتن بودگیِ ذاتی را در قالب تمایل به بقا درک کرد: خود درون پناهگاه زرهپوش قرار دارد که هیچ چیزی در جهان خارج نمی تواند بر آن تأثیر بگذارد. البته خود ممکن است بخاطر انفجارهای رخ داده در جهان خارج، که درهای پناهگاه را می لرزاند تکان بخورد و شوکه شود، اما وقایع دنیای خارج نمی توانند آن را بطور اساسی تغییر دهند (البته می توان آن را بطور کامل نابود کرد؛ در حقیقت تنها گزینه های ممکن این دو هستند: خود ذاتی یا در حالتی نامتغیر وجود دارد و یا کاملاً از بین می رود).

نظریه فمنیسم با به چالش طلبیدن این انگاره که جنسیت بخشی از این خود ذاتی است، گسستی را موجب شد که سازه­ای بودن این به اصطلاح خودِ طبیعی را آشکار ساخت . (نظریه فمنیسم به تنهایی این گسست را ایجاد نکرد: در نیمه دوم ترم دیگر نظریاتی را که به ساختارشکنی انگاره خودِ ذاتی کمک کردند بررسی خواهیم کرد). از این گسست، انگاره پساساختاریِ خویشتن بودگی به مثابه مفهومی ساخته شده، چیزی که بطور طبیعی توسط جسم یا بواسطه تولد تولید نمی شود نشأت گرفت. در نظریه پساساختاری خویشتن بودگی به «سوبژکتیویته یا سوژه­ بودگی» تبدیل می شود. تغییر عبارات نشانه پذیرش این مسئله است که هویت انسان بواسطه زبان ـ بواسطه تبدیل شدن به سوژه ای در زبان ـ شکل می گیرد. این تغییر از «خود» به «سوژه» نشانگر این انگاره نیز هست که سوژه ها محصول نشانه ها یا دال­هایی هستند که عقاید ما درباره هویت را تشکیل می دهند. خود پایدار و ذاتی است؛ سوژه ها ساخته می­شوند، در نتیجه موقت و متغیر بوده و همیشه امکان بازتعریف یا تغییر ساختار آنها وجود دارد. در این برداشت خود مانند دال درون نظام انعطاف ناپذیری می ماند که معانی آن تثبیت شده است؛ اما سوژه مانند دال در نظامی می ماند که بازی و چندگانگی معنای بیشتری دارد.

هنگامی که نظریه فمنیسم به شکستن انگاره اومانیستی خویشتن بودگیِ پایدار و ذاتی ـ بویژه هویت جنسی پایدار یا ذاتی ـ کمک و انگاره پساساختاری هویت جنسی به مثابه مجموعه­ای از دالهای متغیر را جایگزین آن ساخت دیگر اشکال نظریه هم دیگر مفاهیم ذات­گرایانة هویت را زیر سوال بردند. همانطور که خواهیم دید انگاره نژاد به مثابه امری درونی، ذاتی یا زیستی مورد بررسی قرار گرفتند (بویژه در فمنیسم، زیرا در دهه ۱۹۷۰ انگاره سوژه مونث درون نظریه فمنیسم بطور یکنواختی سفیدپوست و متعلق به طبقه متوسط بود). به همین صورت عقاید موجود درباره سکسوالیته به مثابه مقوله ای درونی یا ذات­ گرایانه نیز مورد صورت بندی مجدد قرار گرفت. از این نقطه بود که در اوایل دهه ۱۹۸۰ مطالعات همجنس گرایی به مثابه یک رشته و شاخه آکادمیک یک جنبش سیاسی آغاز شد.

اینکه سکسوالیته را سازه ای اجتماعی و نه زیستی در نظر بگیریم دشوار است. هنگامی که به دنیای اطراف نگاه می کنیم در عرصه های زیادی با gender-bending (خمش جنسیتی) مواجه می شویم ـ برای مثال مایکل جکسون، بوی جرج، روپال و دنیس رودمن از جمله افرادی هستند که با ترکیب منحصربفرد آنچه سبک­های زنانه و مردانه نامیده می شد، انگاره نقشهای جنسیتی به مثابه امر ذاتی که بواسطه جنس (sex) تعیین می شود (مذکرها مردانه هستند و مونث ها زنانه) را خم می کنند. (هنگامی که به مبحث پسامدرن رسیدیم درباره خمش جنسیتی که وقتی مردان لباس زنانه می پوشند رخ می دهد صحبت خواهیم کرد). در حقیقت هر روز می توانیم تغییر نقشها و دال­های جنسیتی را ببینیم؛ ده سال پیش چقدر از زنها خالکوبی های قابل مشاهده داشتند و یا چه تعداد از مردها گوش یا دیگر اعضای بدن خود را سوراخ می کردند؟ با توجه به این تغییرات به راحتی می توان جنسیت را به مثابه نظامی از دال ها در نظر گرفت.

اما درک سکسوالیته تا حدی بخاطر چیزهایی که فرهنگمان درباره سکسوالیته به ما می آموزد دشوارتر است. در حالیکه جنسیت ممکن است به سبک یا لباس مربوط شود، سکسوالیته به بیولوژی و اینکه کالبد چطور در سطحی بنیادین عمل می­کند ارتباط دارد. این مسئله روز پیش مطرح شد؛ هنگامی که درباره جنسیت صحبت می کردیم یک نفر درباره حیوانات ـ که رفتار جنسی آنها ارتباط قوی به غریزه تولید مثل دارد ـ سوال کرد. فرهنگ ما سکسوالیته را به دو صورت تعریف می کند: در قالب غرائز حیوانی ـ رفتارهایی که بواسطه هورمون ها یا چرخه های فصلی برنامه ریزی می شوند ـ و اراده آزاد ما بر آنها هیچ کنترلی ندارد؛ و در قالب انتخاب های اخلاقی و رفتارهایی که به مثابه خود و بد، اخلاقی و غیراخلاقی رمزگذاری شده و قرار است بر آنها کنترل کامل (یا نسبتاً کامل) داشته باشیم. در نخستین شیوه تفکر درباره سکسوالیته، واکنشهای جنسی تقریباً به تمامی بیولوژیک محسوب می شوند: ما نسبت به آنچه در ژن ها و هورمونهایمان رمزگذاری شده است بطور جنسی واکنش نشان می دهیم، و این مسئله همواره در قالب رفتار تولیدمثلی تعریف می شود. (این دیدگاه از تفکر تطوری نشأت می گیرد، که در آن وظیفه هر عضو تلاش در جهت حفظ و انتقال ساختار ژنتیکی منحصربفرد خود می باشد). در این دیدگاه اعتقاد بر آن است که ما می توانیم رفتار جنسی انسان را بواسطه فهم رفتار جنسی حیوانات درک کنیم.

مشکل دیدگاه نخست ان است که سکسوالیته انسان مانند سکسوالیته حیوان عمل نمی کند. اگر چنین بود تمام زنها طی چرخه­های خاصی وارد دوره فحل می شدند و مذکرهای گونه بطور دیوانه وار سعی می­کردند آنها را باردار کنند؛ همه فعالیت جنسی معطوف به تولید مثل شده و در هر دو جنس فعالیت جنسی تنها طی این دوره های فحل روی می داد. اما واضح است که سکسوالیته انسان بصورت متفاوتی عمل می کند. در حقیقت سکسوالیته انسان از هیچ جهت چندان شباهتی به سکسوالیته حیوان ندارد. ما تقریبا تنها گونه ه­ایی هستیم که می­ توانیم به میل خود، بدون توجه به باروری یا چرخه های هورمونی مقاربت کنیم و همین امر فی النفسه رفتار جنسی انسان را از نیاز به تولید مثل جدا می کند. همچنین مهارت ها و ذخیره گسترده­ای از رفتارها و فعالیت های جنسی دارد که تنها برخی از آنها به تولید مثل مرتبط هستند و همین مسئله خود باعث جدایی بیشتر این دو مقوله می شود. مهمتر از همه رفتار جنسی انسان به مولفه لذت مربوط می­­شود؛ لذتی که مقولات فرهنگی روی آن تاثیر می گذارند.

البته می توانیم درباره صورت­های سکسوالیته حیوان و اینکه آیا این صور مدلی از سکسوالیته انسان هستند یا نه استدلال­های بسیاری بیاوریم، اما نکته اینجاست که مرتبط ساختن سکسوالیته انسان به حیوان، سکسوالیته را به گونه خاصی بازنمایی می کند. اگر انسان­ها را تا حد زیادی به مثابه حیوان در نظر بگیرید، آنگاه ماهیت و ذاتِ سکسوالیته انسان را نیز تولید مثلی خواهیم دانست و در نتیجه هر رفتاری که به تولید مثل مربوط نباشد “غیرطبیعی” می شود. این دیدگاه ما را به دومین شیوه تعریف سکسوالیته توسط فرهنگ می رساند: بر اساس اخلاق، و رفتار درست و نادرست.

انگاره های فرهنگی غرب درباره سکسوالیته منشأهای بسیاری دارد: برای مثال علوم (بویژه دیدگاه تکاملی نسبت به سکسوالیته به مثابه یک رفتار غریزی حیوانی)، مذهب، سیاست، و اقتصاد. (یادداشت: میشل فوکو در مجموعه کتابهایش با عنوان تاریخ سکسوالیته مقولات رمزگذاری جنسی را بررسی کرده است. تعریف سکسوالیته توسط       سیاست یا اقتصاد زمانی رخ می دهد که ملت ها یا دیگر سازمانهای اجتماعی نگران کنترل جمعیت هستند و از مردم می خواهند تولید مثل نکنند و حتی برای تضمین این موضوع به سقط جنین، پیشگیری از بارداری و عقیم کردن روی می آورند؛ موقعیت متضاد در کشورها یا زیرگروه هایی رخ می دهد که از اعضای خود می خواهند کودکان زیادی تولید کنند تا جمعیت گروه از سایر گروه ها بیشتر شود).

اینگونه انگاره ها درباره سکسوالیته اغلب صورت بیانیه­ های اخلاقی درباره اینکه چه اشکالی از سکسوالیته درست، یا خوب یا اخلاقی، و چه اشکالی نادرست، بد و غیراخلاقی هستند را به خود می گیرند. این مقولات و رده­ بندی­ها در گذر زمان تغییر کرده اند که خود شاهدی بر این مدعاست که تعاریف موجود از سکسوالیته نه ذاتی یا جاودان یا درونی، بلکه سازه های اجتماعی و چیزهایی هستند که می توان آنها را تغییر داده یا دستکاری کرد. طی ده سال گذشته ـ نه صرفاً در رابطه با همجنس­گرایی و دگرجنس­ خواهی، بلکه در قالب رابطه جنسی ایمن و پیشگیری از بیماریهای مقاربتی ـ شاهد چنین تغییراتی بوده ایم: در فرهنگ امروز (در برخی محیط ها) رابطه جنسی غیراخلاقی ممکن است رابطه­ای باشد که در ان از کاندوم یا دیگر روشهای پیشگیری استفاده نشود، نه رابطه­ ای که دربرگیرنده فعالیت تولید مثلی نیست.

در نسل های پیشین نیز مانند دوران معاصر اینگونه شیوه های تعریف سکسوالیته (از طریق زیست، مذهب، سیاست و اقتصاد) مقولات صریحی از امور درست و غلط ایجاد کرده اند که معمولا به عقاید موجود درباره تولید مثل و زندگی خانوادگی مربوط می باشد. گیل رابینز در مقاله خود ـ در دیاگرام هایی که در صفحات ۱۳ و ۱۴ ارائه می دهد ـ به این موضوع می پردازد. وی نشان می دهد انگاره های مربوط به سکسوالیته در قالب تقابل های دوتایی ساختاربندی شده اند؛ یک بخش مثبت، خوب، اخلاقی و درست؛ و بخش دیگر منفی، بد، غیراخلاقی و نادرست است.

رابین معتقد به شکستن ساختار تمامی این تقابل های دوتایی است؛ در حقیقت معتقد است باید تمامی صورتهای رفتار جنسی را از هرگونه قضاوت اخلاقی جدا کرد. این مسئله است که باعث مخالفت افراد بسیاری با نظرات وی (و دیگر تندروها در زمینه سکسوالیته) می شود. آیا برخی رفتارهای جنسی نباید اشتباه محسوب شوند؟ مثلا رابطه جنسی که موجب آسیب دیدن کسی شود؟ رابطه ای که مبتنی بر رضایت طرفین نباشد، یا رابطه جنسی بین شخصی با قدرت زیاد و شخصی که فاقد قدرت است؟ این اعتراض ها نشانگر دو نکته هستند: نخست آنکه در فرهنگ انسانی رفتار جنسی به چیزی بیشتر از لذت و/یا تولید مثل مربوط می شود: اغلب بازنمود اشکال قدرت و سلطه نیز هست. نکته دیگر نشان می دهد چقدر ارتباط بین فعالیت جنسی و مفاهیم اخلاقی قوی هستند. و این ارتباط تا حدی از تعریف رابطه جنسی به مثابه بخشی از هویت ـ و نه صرفاً فعالیتی که فرد انجام می دهد ـ نشأت می گیرد. بنابراین اگر شما با فرد هم جنس تماس جنسی خود داشته باشید نه تنها رابطه جنسی همجنس­گرایانه دارید، بلکه یک همجنس­گرا نیز هستید. و این هویت اغلب به قضاوت اخلاقی درباره روابط و هویت­های همجنس­گرایانه مرتبط می شود.

مطالعات همجنس­گرایی ـ که مقاله گیل رابین تا حدی از این عرصه نشأت می گیرد ـ نوعی از ساختارها و سازه های اجتماعی را بررسی می­کند که عقاید ما درباره سکسوالیته به مثابه کنش و سکسوالیته به مثابه هویت را تعریف می کنند. در این عرصه مطالعاتی ـ به عنوان رشته­ ای آکادمیک ـ این مسئله که طی تاریخ مفاهیم مربوط به همجنس­گرایی چگونه تعریف شده اند ـ و در نتیجه چگونگی تعریف گزینه مقابل یعنی دگرجنس­خواهی ـ بررسی می شود. همچنین اینکه فرهنگ ها ـ یا دوره های زمانی مختلف ـ چطور انگاره­ های هنجار یا نابهنجار بودن، اخلاقی و غیراخلاقی بودن رفتارهای جنسی خاصی را تحمیل کرده اند نیز مورد مطالعه قرار می­گیرد. مقاله اتکینز ـ درباره چگونه به تصویر کشیده شدن کالبدهای همجنس­گرا در عصر ایدز ـ با بررسی اینکه چطور انگاره­های امر بهنجار و انحراف از هنجار خلق و سپس تغییر داده می شوند و اینکه این انگاره ها و تصاویر چه کارکرد فرهنگی دارند نیز بر این نظریه متمرکز می باشد.

مقاله اتکینز را بخاطر بررسی که روی تصاویر مردان همجنس­گرای مبتلا به ایدز انجام می دهد (اینکه چطور از این تصاویر برای تقویت عقاید مربوط به همجنس­گرایی به مثابه یک مقوله نابهنجار، انحراف آمیز و بد استفاده می شود) می توان بخشی از عرصه نقد ادبی همنجس­گرایی دانست. نقد ادبی گ-ی/لز-بین که یکی از موضوعات عرصه مطالعاتی همجنس­گرایی است، به روشهای گوناگون تصاویر سکسوالیته و انگاره های رفتار بهنجار و منحرفانه را بررسی می کند؛ یافتن نویسندگان همجنس­گرا که سکسوالیته آنها در تاریخ و زندگینامه­اشان پنهان یا پاک شده است؛ بررسی متون نویسندگان همجنس­گرا برای کشف درونمایه ها، تکنیک ها و دیدگاه­های ادبی خاص که از همجنس­گرایی در جهانی دگرجنس­خواه نشأت می گیرد؛ مطالعه متون ـ اثر نویسندگان همجنس­گرا و دگرجنس­خواه ـ که به همجنس­گرایی و دگرجنس­خواهی پرداخته یا روی سکسوالیته به مثابه مفهومی ساخته شده (و نه ذاتی) تمرکز می کند؛ و بررسی اینکه چطور متون ادبی در ترکیب با متون غیرادبی راه هایی برای تفکر درباره سکسوالیته در اختیار یک فرهنگ می گذارند.

مطالعات همجنس­گرایی ـ به مثابه شکل سیاسی رشته دانشگاهی ـ مفهوم سکسوالیته بهنجار را به چالش می کشد. همانطور که رابین در مقاله خود می نویسد، هنگامی که مقوله­ای با عنوان “بهنجار” ایجاد می شود، بطور ناخودآگاه مقوله مخالف آن یعنی “انحراف آمیز” را نیز ایجاد می کنید و آنگاه کنشها و هویت های خاص که در این مقولات جای می گیرند به دیگر اشکال رویه های اجتماعی و روشهای کنترل اجتماعی ارتباط داده می شوند. هنگامی که کاری می کنید که فرهنگتان آن را انحراف آمیز دانسته است احتمالاً مجازات خواهید شد: از طریق بازداشت شدن، شرمسار شدن، از دست دادن شغل، گواهینامه، نزدیکان، حس احترام و بیمه پزشکی. مطالعات همجنس گرایی نیز مانند مطالعات فمنیستی به منظور مداخله در مقولات امر بهنجار و انحراف­ آمیز و پایان بخشیدن به آنها سعی در درک چگونگی ساخته شدن این مقولات، چگونگی عملکردشان و اینکه چطور تقویت می شوند دارند.

که این مسئله سرانجام ما را به نظریه کوئیر می رساند. نظریه کوئیر از توجه مطالعات همجنس گرایی به ساخت اجتماعی مقوله­های رفتار جنسی بهنجار و منحرفانه نشأت گرفت. اما نظریه برخلاف مطالعات همجنس گرایی که همانطور که از اسمش پیداست بر مسائل مربوط به همجنس گرایی می­پردازد  حوزه پژوهش خود را گسترش داده است. این نظریه هرچیزی را که درون مقوله­ های “بهنجار” و “منحرفانه قرار می گیرد ـ بویژه فعالیت ها و هویت های جنسی ـ را بررسی، مطالعه و نقد می کند. معنای اصلی واژه کوئیر «عجیب»، «ویژه» و «غیرعادی» است. نظریه کوئیر به هر صورتی از سکسوالیته که از این نظر غیرعادی باشد، و در نتیجه به رفتارها و هویت های بهنجار می­پردازد که امر غیرعادی را (از طریق گزینه مقابل آنها بودن) تعریف می کنند. در نتیجه نظریه کوئیر دامنه تحلیل خود را گسترش می دهد تا دربرگیرنده هر نوع رفتار ـ رفتارهایی که شامل خمش جنسیتی، همچنین اشکال کوییر و غیرهنجاری سکسوالیته می باشند ـ شود. در نظریه کوئیر تاکید بر آن است که تمامی رفتارهای جنسی، همه مفاهیمی که رفتارهای جنسی را به هویت های جنسی مرتبط می سازند، و مقوله سکسوالیته های بهنجار و منحرفانه ساخت های اجتماعی، مجموعه ای از دال­ها، هستند که سنخهای خاصی از معنای اجتماعی را خلق می کنند. نظریه کوئیر نیز مانند نظریه فمنیسم و مطالعات همجنس گرایی انگاره ذاتی بودن سکسوالیته ـ اینکه بواسطه بیولوژی تعیین یا بر اساس استانداردهای جاودانه اخلاق و حقیقت قضاوت می شود ـ را رد می کند. نظریه پردازان کوئیر سکسوالیته را ترتیب پیچیده ای از رمزگان­ها و نیروهای اجتماعی، صورتهای فعالیت فردی و قدرت نهادی می دانند که در هر لحظه برای خلق انگاره­های امر بهنجار و منحرفانه با یکدیگر تعامل دارند، و سپس این انگاره ها تحت عنوان امر طبیعی، ذاتی، بیولوژیک یا الهی عمل می کنند.

این انگاره که سازه های اجتماعی (مانند جنسیت و سکسوالیته) که قابل تغییر و بی ثبات هستند می­توانند جاودانه، ذاتی و بطور غیرقابل انکاری درست بنظر برسند را با استفاده از نظریات دیگری ـ نظریات مربوط به ایدئولوژی، و ساخت اجتماعی نظام های باوری و جایگاه های سوژگی درون این نظام ها ـ بررسی خواهیم کرد.

۲۹ بهمن, ۱۳۸۸ | انسان شناسی | میریام

ژاک دریدا – ساختار،نشانه، و بازی

مترجم: میریام آقازاده

مقاله دریدا با کلمه «شاید» آغاز می ­شود که نشان می‌دهد در ساختارشکنی همه چیز موقتی و مشروط است؛ در ساختارشکنی نمی‌توان بیانیه‌های قطعی/مطلق ارائه داد. با اینحال ما فرض را بر این می­گذاریم که چنین کاری امکان پذیر است. این نکته خود یکی از مسائل کلیدی در ساختارشکنی است؛ حتی اگر دریابید که هیچ چیز ثابت نیست، که معنا تصادفی و مبهم است هم وانمود می­‌کنید که هیچ مشکلی وجود ندارد.

دریدا سپس می­‌گوید اتفاقی روی داده است؛ نوعی گسست یا شکست.

وی درباره چیزی سخن می­‌گوید که آن را به مثابه تغییر اساسی یا گسست در ساختار بنیادین فلسفه غرب (اپیستمه[۱]) در نظر می­‌گیرد. این گسست، لحظه‌ای است که در آن شیوه تفکر فلسفه درباره خودش دستخوش تغییر شد. این تغییر زمانی حادث شد که تفکر درباره «ساختاریت ساختار» ممکن گردید. به بیان دیگر این لحظه ­ای است که ساختارگرایی نشان داد زبان یک ساختار است، و چطور هر نظامی ـ چه زبان و چه فلسفه ـ ساختار دارد، و وقتی اندیشیدن درباره خودِ انگارة ساختار امکان پذیر شد.

می توانیم از یک تمثیل ـ برای مثال بودن در یک اتاق مانند اتاق خوابگاه ـ استفاده کنیم. در ابتدا درباره اینکه چطور این اتاق را مبلمان و تزئین کنید فکر می کنید؛ چه پوسترها و عکس‌هایی به دیوار بزنید، کمد و تخت خواب و کشو را کجا بگذارید و غیره. سپس یک روز به اتاق نه به عنوان اتاق خودتان، بلکه به مثابه یک اتاق در کل ساختمان، به مثابه بخشی از ساختار فکر می کنید؛ سپس ممکن است درباره «اتاقیت» اتاق خودتان، درباره ویژگی‌هایی که (جدا از تزئین­های شما) آن را به یک اتاق تبدیل می­‌کنند، و درباره ارتباط آن با دیگر اتاق های ساختار (این اتاق، اتاق من است زیرا اتاق کناری نیست) بیندیشید. به هر حال، لحظه‌ای که درباره اتاق بودن (یا اتاقیت) اتاق خود فکر می‌کنید همان لحظه یا «رویدادی» است که دریدا به آن اشاره دارد؛ لحظه­‌ای که فلاسفه نظام ­های فلسفی خود را نه به مثابه حقیقت مطلق، بلکه به مثابه نظام، سازه[۲]، یا ساختار می بینند.

دریدا بر خلاف سوسور که ساختار را خطی می دانست، معتقد است تمام ساختارها دارای نوعی مرکز هستند. البته او بیشتر به نظام ها یا ساختارهای فلسفی اشاره دارد، اما این ایده تقریباً درباره هر ساختاری صدق می کند. چیزی وجود دارد که تمامی مولفه ­های یک ساختار از آن تبعیت می کنند و به آن متصل هستند؛ چیزی که باعث می شود ساختار شکل خود را حفظ کند و تمام اجزا را در کنار هم نگه می دارد. (دقت کنید که این مدل درباره زبان ـ یا ایده سوسور از زبان ـ چندان صدق نمی‌کند، زیرا یافتن مرکزی که بتواند کل ساختار را منسجم نگه دارد بسیار دشوار است).

این مرکز در عین منسجم نگه داشتن ساختار، حرکت مؤلفه های درون ساختار ـ که دریدا آن را بازی می­ خواند ـ را محدود می‌کند. ستون مرکزی ساختمان تمام طبقات و جناح­‌های ساختمان را در کنار هم نگه می ­دارد و توانایی حرکت کل ساختمان یا اجزای آن را برای مثال طی یک توفان محدود می کند. در یک ساختمان فقدان بازی خوب است، اما دریدا می­‌گوید در یک نظام فلسفی یا معنایی چنین چیزی سودمند نیست.

برای درک بهتر مطلب کلاس یک کودکستان را در نظر بگیرید. معلم مرکز کلاس است. هنگامی که حضور دارد همه بچه ها مراقب رفتار خودشان هستند ـ طبق دستورهای معلم رفتار می­‌کنند ـ اما هنگامی که معلم از کلاس بیرون می رود بچه ها با هیجان شروع به بازی می کنند.

دریدا می گوید مرکز بخش مهم و حیاتی هر ساختاری است، نقطه­ای است که هیچ چیز را نمی توانید جایگزین آن کنید. در باقی ساختار می توانید قطعات آبی را با قرمز، یا میله ­ای را با میله دیگر جایگزین کنید. اما در مرکز، تنها واحدی که مرکز ساختار است می ­تواند قرار بگیرد و هیچ کدام از دیگر واحدهای ساختار نمی توانند جای آن را بگیرند.

نمونه انتزاعی تر ساختارِ دارایِ مرکز، نظام باوری یا فلسفی ـ برای مثال قالب ذهنی پیوریتنی[۳] ـ است. در نظام باوریِ پیوریتن خدا مرکز همه چیز بود، خدا را می شد علت غائی هر چیزی که در این جهان اتفاق می افتد دانست. و در این نظام هیچ چیز با مفهوم خدا برابر نبود، هیچ چیز نمی توانست جای خدا را به مثابه علت هستی بگیرد. ایده سوسور درباره اینکه ارزش از تفاوت نشأت می­گیرد را بخاطر می­آورید؟ این ایده بر جایگزین ­پذیری واحدها مبتنی است (اسم گرچه فعل نیست، ولی هر دو واژه هستند و می توانند به جای همدیگر بنشینند.) مرکز نظام چیزی است که هیچ ارزش معادلی ندارد، هیچ چیز نمی تواند جایگزین آن شده یا با آن معاوضه شود، این مرکز علت و مرجع غائیِ همه اجزای نظام است.

دریدا می گوید به این دلیل مرکز بخش عجیبی از ساختار یا نظام است ـ بخشی از نظام محسوب می­ شود، اما در عین حال از آنجا که عنصر کنترل­‌کننده و حاکم بر آن است بخشی از آن نیست؛ به عبارت دیگر مرکز بخشی از ساختار است که از «ساختاریت» گریزان است. در مثال نظام پیوریتنی، خدا جهان را خلق کرده و آن را اداره می­‌کند و مسئول این جهان است، اما بخشی از آن نیست.

از این رو مرکز به طرز متناقضی هم درون ساختار قرار دارد و هم خارج از آن. مرکز، مرکز است، اما در حقیقت بخشی از آنچه دریدا تمامیت[۴] ساختار می­‌خواند نیست. بنابراین مرکز، مرکز نیست. از نظر دریدا مفهوم ساختار متمرکز «بطور تناقض آمیزی منسجم» است. (اگر سرتان درد گرفت نگران نشوید)

انگاره مرکز از آن جهت که بازی را (که دریدا آن را با “میل[۵]” مرتبط می­‌داند. اما در بخش لاکان و فروید بیشتر به این مفهوم خواهیم پرداخت) محدود می کند اهمیت دارد. دریدا معتقد است تمام نظام ­ها در نهایت می خواهند تثبیت شوند، هیچ جای بازی نداشته، با ثبات بوده و «حضور کامل» داشته باشند.

بنابراین پیش از وقوع این گسست (که تا حد زیادی در دهه ۱۹۵۰ با ظهور ساختارگرایی رخ داد)، در تاریخ فلسفه در حقیقت با جایگزینی مداوم و پیوسته یک نظام متمرکز با نظام­ های متمرکز دیگر مواجه هستیم. شاید اگر دریدا می­‌خواست تاریخ فلسفه غرب را بنویسد (که البته این کار را نکرد، زیرا تاریخ نظامی با نظم خطی را ایجاب می­‌کند و دریدا بیش از آن به بازی علاقمند بود که بخواهد چنین کاری را انجام دهد) آن را این گونه می­‌نوشت:

  1. دوران مسیحیت تا قرن هجدهم؛ خدایی یگانه مرکز و علت همه هستی در نظر گرفته می ­شد.
  2. قرن هجدهم/روشنگری تا اواخر قرن نوزدهم: اندیشه انسانی (عقلانیت[۶]) جای خدا در مرکز گذاشته شد.
  3. اواخر قرن نوزدهم تا ۱۹۶۶: عقلانیت از مرکز برداشته شد، و ناخودآگاه، غیرعقلانیت و میل جای آن را گرفت.
  4. ۱۹۶۶: دریدا «ساختار، نشانه و بازی» را نوشت و انگاره مرکز را ساختارشکنی کرد.

ساختارگرایی باعث شد دریابیم همه نظام ­های فلسفی بر یک مرکز ـ البته انواع مختلفی از مرکز ـ مبتنی هستند؛ گسستی که دریدا درباره آن سخن می­‌گوید لحظه ­ای است که برای نخستین بار درک این مسئله که مرکز نیز یک سازه است ـ نه چیزی حقیقی یا واقعی ـ امکان پذیر شد. این فرض که مرکز (خدا یا عقلانیت) بنیان یا منشأ همه عناصر و مولفه های نظام است باعث می شود مرکز جایگزین‌ناپذیر و خاص باشد، و به آن چیزی می ­بخشد که دریدا «حضور مرکزی» یا «حضور کامل» می ­نامد؛ یعنی چیزی که هیچ گاه در رابطه با چیزهای دیگر و از طریق ارزش منفی تعریف نمی شود.

سپس وی انگاره مرکز را «مدلول استعلایی» می نامد که در نشانه شناسی به معنای منبع غائی معناست که نمی ­توان آن را بواسطه هیچ دالی بازنمایی کرد. و در اینجا هم انگاره خدا بهترین نمونه مدلول استعلایی است. (این مفهوم گاهی دال استعلایی نیز نامیده می­‌شود). خدا را نمی­‌توان با هیچ دالی بازنمایی کرد (در برخی مذاهب هیچ نام گفتنی یا نوشتنی برای خدا وجود ندارد)، با اینحال خدا مفهومی است که تمام دال ­های نظام در نهایت به آن ارجاع می­‌کنند (زیرا خداوند تمام نظام را خلق کرده است).

آنگاه دریدا به این مسئله می­‌پردازد که چطور می ­توانیم بدون ساختن نظام جدیدی با یک مرکز، درباره نظام­ ها و مراکز صحبت کنیم. و می­‌گوید نیچه، فروید و هایدگر همگی سعی در انجام این کار داشته اند و همه به نوعی شکست خوردند زیرا نظام­ های جدید خود را ارائه دادند. به عبارت دیگر دریدا می­گوید نمی­‌توان بدون استفاده از واژگان آن نظام، درباره­‌اش صحبت کرد: «ما هیچ زبان ـ هیچ صرف و نحوی ـ نداریم که نسبت به آن نظام بیگانه باشد»؛ «نمی­‌توانیم حتی یک گزاره تخریب­‌کننده[۷] بیان کنیم که صورت، منطق و بدیهیات ضمنی آنچه به دنبال اعتراض به آن است را نداشته باشد.»

وی در توضیح از ما می­‌خواهد مفهوم «نشانه[۸]»  را در نظر بگیریم؛ به محض اینکه بخواهید بگوئید تمام نشانه­‌ها با هم برابر هستند، که هیچ مدلول استعلایی وجود ندارد که نظام معنایی را منسجم نگه دارد، که نظام ­های معنایی هیچ مرکزی ندارند و در نتیجه تمام نشانه­ ها امکان بازی بی ­نهایت یا دامنه بی ­نهایتی از معانی دارند، تنها در صورتی می­ توانید درباره نشانه حرف بزنید که از خود واژه “نشانه” استفاده کرده و فرض کنید معنای ثابتی دارد. و در این صورت دوباره درون نظامی قرار گرفته ­اید که می خواهید آن را ساختارشکنی کنید.

در صفحه ۸۶ دریدا کمی شیوه خود را طریق می دهد و از مردم شناسی به عنوان یک نظام مرکززدا نام می ­برد. در ابتدا جوامع اروپای غربی از قوم ­شناسی (یا مردم شناسی) برای اینکه خود را مراکز تمدن معرفی کنند ـ و برای مقایسه تمامی تمدن ­های دیگر با دستاوردهای اروپای غربی ـ استفاده می کردند؛ که این امر «قوم ­محوری» نامیده می­شود (فرض اینکه فرهنگ شما معیار سنجش یا استانداردی برای تمام فرهنگ های دیگر است). اما پس از مدتی قوم‌شناس‌ها به تدریج فرهنگ های دیگر را به عنوان فرهنگهایی مستقل و خودمختار، و نه لزوما در ارتباط با فرهنگ اروپای غربی به مثابه «مرکز»، در نظر گرفتند و شروع به سنجیدن ارزش نسبی هر فرهنگ کردند، نه ارزش نسبتی آن. در قوم­‌شناسی این لحظه برابر با آن چیزی است که دریدا در فلسفه گسست می خواند.

دریدا از مبحث قوم شناسی بیشتر برای مطرح کردن موضوع اصلی خود، که دیدگاه ساختاری لوی استراوس از تقابل بین فرهنگ و طبیعت است استفاده می­‌کند. به خاطر دارید که لوی استراوس ساختار بنیادین اسطوره (و در نتیجه تمام جنبه های فرهنگ) را تقابل ­های دوتایی ـ دو انگاره که به یکدیگر ارزش می‌بخشیدند ـ می دانست: تاریک/روشن (روشنایی معنا یا ارزش دارد زیرا تاریکی نیست و بالعکس)، مذکر/مونث، فرهنگ/طبیعت و غیره. لوی استراوس با توجه به دوگانگی فرهنگ/طبیعت، امر “طبیعی” را به مثابه آنچه جهانشمول است، و امر فرهنگی را به مثابه آنچه بواسطه هنجارهای یک سازمان اجتماعی خاص تعیین می ­شود تعریف می کند. قاعده تقابل­ های دوتایی آن است که باید متضاد همدیگر باشند، بنابراین فرهنگ/طبیعت، یا جهانشمول/خاص باید کاملاً از همدیگر مجزا باشند.

در اینجا لوی استراوس آنچه که دریدا رسوایی می ­خواند ـ یعنی مولفه ­ای از سازمان اجتماعی که به هر دو مقوله تعلق دارد ـ را کشف می­کند. منع زنا جهانشمول است ـ در هر فرهنگی با چنین ممنوعیت و نهی مواجه می ­شویم. اما در عین حال خاص نیز هست؛ هر فرهنگ قوانین منع زنا را به شیوه خود تدوین می کند. بنابراین چطور چیزی می­تواند در آن واحد جهانشمول و خاص، فرهنگی و طبیعی باشد؟

همانطور که در جلسه پیش گفتم، این مسئله جایگاه مرکزی در ساختارشکنی دارد. جان کلام آنکه ساختارشکنی به دنبال تقابل های دوتایی می­گردد؛ چیزهایی که قرار است بطور مرتب در یک سوی خط[۹] (/) باقی بمانند. سپس مواردی را می یابد که این خط را مختل کند؛ یعنی چیزی که به هر دو سوی خط تعلق داشته، یا در سوی دیگر آن نه یک، بلکه چند چیز (یا حتی فضای خالی)  وجود داشته باشد.

ساختارشکن­ ها معتقدند این موارد از آنجایی که ساختار را تخریب می کنند مفید هستند. اگر ثبات ساختار متکی بر این تقابل های دوتایی باشد، اگر این تقابل ها را متزلزل کنید ثبات ساختار را هم متزلزل کرده، یا به گفته دریدا مولفه های آن را به بازی وا می دارید.

دریدا می­گوید هنگامی که با کشف ناسازگاری و تناقضهای ساختار، با یافتن بازی موجود در نظام آن را تخریب کردید دو راه پیش رو دارید: نخست می­ توانید تمام ساختار را بخاطر بی ­فایده بودن دور انداخته، و سعی کنید ساختاری بدون ناسازگاری و بازی بسازید که البته از نظر دریدا این کار غیرممکن است؛ مانند این است که مرکزی را جایگزین مرکز دیگر کنیم و متوجه نشویم که مرکز هم یک مفهوم است که مانند هر مفهوم دیگری بازی دارد، نه یک حقیقت باثبات و پایدار.

راه دیگر ـ که لوی استراوس آن را برمی گزیند ـ آن است که به استفاده از ساختار ادامه دهیم اما متوجه مشکلات و نقایص آن باشیم. به بیان دریدا یعنی به ساختار یا نظام «ارزش صدق[۱۰]» نسبت نداده، و آن نظام را به مثابه یک نظام، یک سازه[۱۱]، و به مثابه چیزی در نظر بگیریم که حول یک انگاره مرکزی ـ که آن را منسجم نگه می دارد ـ ساخته شده، حتی اگر این انگاره[۱۲] مرکزی (مانند انگاره تقابل های دوتایی) ناقص و ناکامل و حتی توهمی بیش نباشد.

دریدا و لوی استراوس این روش را بریکولاژ[۱۳] و کسی که این کار را می‌کند bricoleur[14] (بریکولر) می­‌نامند. بریکولر کسی است که به ثبات یا خلوص[۱۵] نظامی که از آن استفاده می­‌کند اهمیت نمی دهد، بلکه از امکانات موجود برای انجام کار خاصی استفاده می­‌کند. برای مثال ممکن است بخواهم درباره یک نظام باوری صحبت کنم و  از مفهوم خدا استفاده می­کنم زیرا مثال خوبی از چیزی است که بسیاری از مردم به آن اعتقاد دارند؛ من فرض نمی­گیرم که «خدا» به وجودی واقعی، یا حتی به نظامی منسجمی از باورها اشاره دارد که مفهوم خدا را در مرکز قرار داده و سپس رمزگان[۱۶] ثابتی برای تأویل یا رفتار ارائه می­ دهد.

تینکرتوی[۱۷]ها را در نظر بگیرید. حتی اگر یک مجموعه کامل را در اختیار نداشته باشم، یا بعضی قطعات شکسته باشند و دیگر با هم جور نشوند کل مجموعه را دور نمی­ اندازم تا سری جدیدی بخرم؛ بلکه همچنان با آنها بازی می کنم و برای ساختن چیزی که می­ خواهم حتی از قطعات و چیزهایی که متعلق به مجموعه اصلی نیستند (مانند لگو، یا حروف الفبا یا قوطی کنسرو) هم استفاده می­کنم: این یعنی بریکولاژ.

در بریکولاژ انسجام واژگان یا ایده‌هایی که استفاده می‌شود مهم نیست. برای مثال اگر درباره رشک قضیب[۱۸] یا عقده ادیپ صحبت کنید اما چیزی از روانکاوی ندانید بریکولار محسوب می­ شوید؛ بدون پذیرفتن نظامی از تفکرات که این انگاره­‌ها و عبارات را تولید می­‌کند ـ یعنی پذیرفتن اینکه روانکاوی فروید معتبر و درست است ـ از این عبارات استفاده کرده‌اید. در حقیقت تا زمانی که عبارات و انگاره­‌ها به دردتان بخورد، اصلاً برایتان مهم نیست روانکاوی درست و حقیقی باشد یا نباشد (چرا که قلباً به حقیقت به مثابه امر مطلق اعتقاد ندارید ).

دریدا بین بریکولار و مهندس تقابل و تمایز قائل می شود. مهندس ساختمانهایی را طراحی می­‌کند که باید باثبات و پایدار بود و بازی نداشته باشند؛ مهندس یا باید نظام‌های پایدار خلق کند یا اینکه هیچ چیز خلق نکند. دریدا مهندس را فردی می­داند که خود را مرکز گفتمان، و منشأ زبان خودش در نظر می­‌گیرد. مهندس فکر می­کند از روی تجربه منحصربفرد خودش زبان را صحبت کرده و ایجاد می­کند. از این نظر اومانیست لیبرال معمولا مهندس محسوب می ­شود.

بریکولاژ اسطوره ­سازی است، نه عقلانی؛ بیشتر به بازی شبیه است تا نظام.

انگاره بریکولاژ راهی جدید برای صحبت و فکر کردن درباره نظام در اختیار ما می­‌گذارد، بدون اینکه در دام ساختن نظام جدید از ویرانه­‌های نظام قدیمی بیفتیم. شیوه­ تفکری است که مرکز، سوژه، مرجع یا منشأیی جدید بنا نمی نهد.

در صفحه ۹۱ دریدا به انگاره «کلیت بخشیدن[۱۹]» می ­پردازد. کلیت بخشیدن تمایل به داشتن یک نظام، نظریه یا فلسفه ای است که همه چیز را تبیین می کند. پیوریتن ها گمان می­کردند نظام کلیت بخشی دارند؛ خدا در مرکز قرار دارد و منشأ همه چیز است، و ارجاع به خدا هر رویدادی که واقع می­ شود را توضیح می­ دهد. دریدا می­گوید کلیت­بخشی به ۲ علت غیرممکن است ( هیچ فلسفه یا نظامی همه چیز را توضیح نمی دهد): ممکن است خیلی چیزها برای گفتن یا توضیح دادن وجود داشته باشد یا (توضیح دریدا) نظام آنقدر بازی داشته باشد که نتوان همه مولفه ها را تثبیت کرده، سنجید و توضیح داد.

دوباره کلاس کودکستان را در نظر بگیرید. کلیت بخشیدن را می­‌توان حضور غیاب تعریف کرد؛ اما اگر کلاس یک میلیون شاگرد داشته باشد، حتی اگر همه آنها سرجایشان نشسته باشند، نمی­توانید حضور و غیاب کنید. همچنین اگر ۱۴ شاگرد داشته باشید که در کلاس بدوند و بازی کنند هم قادر به انجام این کار نیستید.

هنگامی که نظام فاقد مرکز است، بازی بی نهایت در آن وجود دارد؛ اما اگر نظام مرکز داشته باشد بازی محدود شده یا حذف می ­شود. تمام نظام ها روی پیوستاری مابین این دو قطب قرار می­گیرند.

مطلب مهم دیگری که در این مقاله به آن پرداخته می ­شود مبحث بازی (ص۹۳) است. پایداری ـ ثباتی که بواسطه مرکز ایجاد می­شود ـ آن چیزی است که دریدا “حضور” می­ نامد. زمانی یک چیز حضور کامل دارد که ثابت شده و پایدار باشد، نه موقتی و متحرک. بازی اختلال در حضور است.

دو نگرش نسبت به بازی به مثابه اختلال نظام/ساختار وجود دارد: نوستالژی یا تأیید/ عدم تأیید. ممکن است دلتنگ نظامهای باثبات و پایدار بوده، آرزوی بازگشت باورهای ساده (برای مثال خدا) را داشته، و بر از دست رفتن ثبات معنا ماتم بگیرید. یا اینکه می­توانید از چندگانگی و ماهیت موقتی تمامی معانی به وجد بیایید. در نگرش دوم حضور کامل ـ یعنی استراحت و ثبات ـ مطرح نیست، بلکه از سیال بودن، ناپایداری، از بازی لذت می برد. مربی کودکستانی را در نظر بگیرید که وقتی بچه ها درست رفتار نمی­کنند یا گریه می­کنند، یا روی زمین می نشیند و با آنها بازی می کند. دریدا می گوید بهتر است از بازی لذت ببریم (که البته این عقیده از نظر سیاسی تلویحاتی دارد که بعداً به آن خواهیم پرداخت).

لزومی ندارد از این ایده ها و افکار خوشتان بیاید. افراد بسیاری از زوال مدل اومانیستی و پیشرفت و گسترش پساساختارگرایی افسوس می ­خورند. زیرا پساساختاگرایی انگاره های خدا، حقیقت، خود و معنا را به دور انداخته و نسبی­گرایی، ابهام و چندگانگی را جایگزین آنها می­ سازد. و از نظر برخی مشکل جهان امروز دقیقاً همین مسئله است. اگر می­ توانستیم به سمت ارزشهای قدیمی اومانیستی بازگردیم، دوباره به حقیقت، معنای ثابت و پایداری باور داشته باشیم همه مشکلات حل می­شد.

[۱] . مجموعه ایده ها و افکاری که دانش خاص عصری خاص را تعیین می کنند

[۲] . construct

[3] . puritan mindset

[4] . totality: کلیت

[۵] . desire

[6] . rationality

[7] . destructive

[8] . sign

[9] . slash

[10] . truth value

[11] . construct

[12] . idea

[13] . bricolage: به تکه چینی هم ترجمه شده است

[۱۴] . bricoleur: کسی که دائما روشهای خاص خودش را برای درک واقعیت خلق می کند

[۱۵] . purity

[16] . code

[17] . tinkertoy: اسباب بازی هایی که از قطعات مختلف تشکیل شده و از آن برای ساختن اشکال متفاوت استفاده می کنند

[۱۸] . penis envy

[19] . totalization

۳ آبان, ۱۳۸۸ | علوم انسانی | میریام