اینجا تهران است، کربلا
کل ارض کربلا…
تهران امروز کربلا بود. عاشورا بود. خونی که امروز تو خیابون انقلاب و ولیعصر به زمین ریخت سرخ تر از خون شهدای کربلا نباشه کمرنگ تر نیست.
کل ارض کربلا…
تهران امروز کربلا بود. عاشورا بود. خونی که امروز تو خیابون انقلاب و ولیعصر به زمین ریخت سرخ تر از خون شهدای کربلا نباشه کمرنگ تر نیست.
زنگ ساعت یک ضربه نواخت. شب از نیمه گذشته بود.
سقف آن شب خیلی نزدیک تر به نظر می رسید.
صدای نفسهای آرام «او» را می شنید. لحظاتی به صدای همچنان غریبه گوش داد. هنوز وقتی نیمه شب ها از خواب بیدار می شد و این صدای آرام را می شنید، لحظاتی متحیر می ماند، لحظاتی طول می کشید تا به یاد آورد. . . .
سایه های روی دیوار. نور ملایم آباژور که هیچ وقت به آن عادت نکرده بود. «او» از تاریکی می ترسید. شاید از همان موقع ها بود که عادت خواب شب از سرش افتاد و سایه های شب نگاهش را پر کردند.
ناگهان چیزی به دستش چنگ انداخت. حتما باز هم کابوس می دید. همیشه هم یک کابوس را می دید . . . بی حرکت ماند. می دانست اگر تکان بخورد «او» بیدار می شود، و می دانست تا صبح دستش را رها نخواهد کرد.
سقف آن شب خیلی نزدیک تر به نظر می رسید.
***
خانه ساکت بود. وارد که می شدی آنقدر آرام و ساکت بود که گمان می کردی کسی در آن زندگی نمی کند. مدتی طول می کشید تا صدای مبهم را از پشت دیوار آشپزخانه می شنیدی.
یک نگاه، تماسی مختصر، سکوت . . .
«او» گلها را از دستش گرفت، توی گلدان که می گذاشتشان سایه لبخندی از روی لبهایش گذشت.
سرخی خون آلود رزها آرامش پریده رنگ خانه را مشوش می کردند. هر گوشه و کناری را که نگاه می کردی ردپای این حضورهای وحشی را می دیدی. «او» همه اشان را نگه می داشت. حتی زمانی که به رنگ خون بسته در میامدند و غبار سکوت رویشان می نشست.
***
چه مدت بود به تصویرش در آینه خیره شده بود؟ نمی دانست.
شانه را که بر می داشت یک لحظه به ترتیب وسایل جلوی آینه نگاه کرد. ادکلن «او» را برداشت، بو کرد و کمی روی مچ دستهایش مالید. سپس آن را کنار ادکلن خودش گذاشت، شانه «او» را هم توی شانه خودش فرو کرد.
به آینه که نگاه کرد، «او» پشت سرش توی آینه ایستاده بود.
***
اتاق تاریک بود. لحظاتی طول کشید تا دریافت آباژور خاموش است. پرده ها را که کنار زد، نور سرد مهتاب اتاق را پر کرد.
. . . اندام ظریفی که ملافه انگار آن را قاب گرفته بود، رزهای تیره و پژمرده ای که با غرور پژمردگی خود را به رخ می کشیدند، و «او» برخلاف همیشه که روی سمت خودش از تخت می خوابید، درست وسط تخت دراز کشیده بود.
ساعت یک ضربه نواخت. شب از نیمه گذشته بود.
***
به سرخی تیره ای که روی سرامیک سفید می دوید خیره شد. احساس کرختی تنش را پر کرد. سرش را که به دیوار تکیه داد رز سرخ از کنار آینه به او خیره شده بود