بی رنگ . . .
می گوید: یکنواخت شده ای، منفعل شده ای، جنگیدن را، به چنگ آوردن را فراموش کرده ای. تو هم مثل باقی آدمها شده ای. بی رنگ. قبل ترها تا آخر راه می رفتی . . . به هر قیمتی شده تمامش می کردی.
سکوت می کنم.
کاش می توانستم در آن لحظه بگویم پذیرفتن منفعل شدن نیست، صبر کردن برای بدست آوردن به معنای فراموش کردن جنگیدن نیست، به چنگ آوردن چه فایده ای دارد اگر چیزی را مختل کنی که ارزشش بیشتر از خواسته توست؟ و اگر راه اشتباه باشد چرا باید تا انتها بروم؟ و شاید هر بهایی ارزش پرداختن نداشته باشد.
نمی دانم. شاید هم واقعا یکنواخت شده ام. بی رنگ . . .