Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

دیروز، سیزدهم آبان

دیروز سیزده آبان بود.

صبح ساعت ده با سلما سر قائم مقام قرار داشتم. چون به تجربه روز قدس می دانستم مسیرها به سمت هفت تیر شلوغ میشود ساعت ۹ شال و کلاه کردم و به بهانه دانشگاه بیرون زدم…

حاصل چندین ساعت پیاده روی غیر از فیلم و عکس از وقایع، چشمهایی دردناک و سرفه های خشک و پایی همچنان دردناک است که می ماند یادگاری.

نمی دانم این اعتراض کردن ها و دستبند سبز بستن ها، کتک خوردن ها و ترس را تجربه کردن، این امیدواریِ همچنان، نتیجه ای خواهد داشت یا نه. نمی دانم آیا ما هم مانند پدران و مادرانمان چندین سال بعد پشیمان خواهیم شد از بهایی که پرداختیم و جوانی که درین هیجان و ترس و فعالیت ها سپری کردیم؟

شاید.

خیلی ها این فعالیت ها را به حساب داغیِ خون جوانی و بی دغدغه بودن و ساده لوح بودن می گذارند.

بگذار بگذارند.

اما عقیده و آرمانی که بهایی برایش پرداخت نشود، ارزش به دست آوردن هم نخواهد داشت. شاید امروز ما اشتباه کنیم. شاید این راه هم به ترکستان باشد، اما ترجیح می دهم امروز برای چیزی که به آن معتقدم تلاش کنم تا فردا حسرت فرصت های از دست رفته را نخورم که چرا زمانی که می توانستم کاری ـ هرچند کوچک و بی اهمیت ـ برای بهبود اوضاع خودم، کشورم و مردمم انجام دهم قدمی از قدم برنداشتم. ترجیح می دهم در خیابان کنار دوستانم باشم تا در خانه بنشینم و از دور، گذر زندگی را که آنها شکل می دهند نظاره کنم.

۱۴ آبان, ۱۳۸۸ | روزمره, یادداشت | میریام

پشیمانی

چرا نمی شود جلوی پشیمانی را گرفت؟

چرا نمی توانیم خودمان را فریب دهیم که «پشیمان نیستم؟»

چرا به جایی می رسیم که قانون های خود را زیر پا می گذاریم و به خودمان می گوییم ـ این دفعه «فرق» می کند؟ درحالیکه ـ هیچ ـ فرقی نمی کند؟

امشب در کمال وقاحت به «او»ی درون آینه نگاه کردم و گفتم: ـ پشیمان نیستم. حتی اگر بارها زمینم بزنی باز هم این راه را می روم. این خیانت را در حق «خود»م نمی کنم.

ـ نمی گذارم این آخرین باور را بگیری. حتی اگر مجبور شوم بر زمینت بزنم تا شفاعتت را بگیرم  . . .

۱۹ مهر, ۱۳۸۵ | روزمره, یادداشت | میریام