آسمان بالای سرم پیداست.
عجیب بی ابر و بی ستاره. عجیب تاریک.
دراز می کشم رو به آسمان.
به دنبال چیزی نمی گردم. به انتظار چیزی نیستم.
نه ماهی قرار است بشکافد، نه آسمانی از هم گشوده شود، و نه ستارگانی از آسمان ببارد.
امشب آسمان هم گویی می داند که مرگ در همین نزدیکی هاست.
ـ مرگی که کاش پایان همه چیز باشد.