Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

فلسفه کنش

گردآورنده و مترجم: میریام آقازاده

سفر جالب این کتاب ـ از نابودی کامل در انتشارات گرفته تا شهرت قابل ملاحظه­اش ـ تقریباً به اندازه محتوایش جالب است. این کتاب طی دوران اقامت باختین در نول/ ویتبسک (۲۴-۱۹۱۹) پس از فارغ­التحصیلی­اش در دانشگاه پترز بورگ نوشته شد. وی پس از مدتی بخاطر فعالیت­های مذهبی اش دستگیر و به قزاقستان تبعید شد. اما تا پس از سال ۱۹۷۲ ـ یعنی دوران آزادی فرهنگی و سیاسی نسبی ـ آثارش را منتشر نکرد.

اما مطالبی که طی این دوران نوشته است تحت تاثیر جریان های فلسفی مانند فلسفه نوکانتی و پدیدار شناسی هوسرلی قرار دارند. که همانطور که در بخش پیش اشاره کردیم این تأثیرات به شکل­گیری عقاید باختین در دورانهای بعدی زندگی­اش منجر شدند.

وی درین رساله ها به منحصربفرد بودن هر خود فردی و مسئله اخلاقی مسئولیت­پذیری (پاسخگو بودن) می پردازد. پژوهش­هایش درباره ماهیت خویشتن بودگی بطور اجتناب ناپذیری وی را به بررسی “دیگری” و رابطه خود/دیگری رهنمون ساخت. این رابطه که نخست در قالب مسئله اخلاقی مطرح شد به سطح زیبایی شناختی انتقال یافت و در نتیجه دغدغه های اخلاقی و زیبایی شناختی باختین با هم ادغام و تقریباً یکی شدند. در حقیقت تمایل باختین برای خلق زیبایی شناسی اخلاقی در نخستین مطلبی که نوشت یعنی “هنر و پاسخگویی” مشخص است. همانطور که از عنوان رساله برمی­آید این مطلب به زندگی و هنر اختصاص دارد؛ که قلمروهای جداگانه­ای دارند و باید با هم ادغام و تأویل شوند، زیرا جدا کردن مسائل مربوط به هنر از مسائل مربوط به زندگی غیراخلاقی است : من باید در زندگی خود نسبت به آنچه در هنر درک و تجربه کردم واکنش نشان دهم، بطوری که هرآنچه تجربه و درک کرده ام در زندگی من بی تأثیر نبوده باشد… زندگی و هنر یکی نیستند، اما باید آنها را در خودم متحد و یکپارچه کنم (هنر و پاسخگویی ۳-۲)

در فلسفه کنش و قهرمان و مولف در فعالیت زیبایی شناختی ـ که باختین در اوایل بیست سالگی آنها را نوشت ـ وی به همان مسائل اخلاقی و زیبایی­شناختی پرداخته و مفهوم پاسخگویی (مسئولیت­پذیری) را توضیح می دهد.

فلسفه کنش با حمله به آنچه باختین نظریه­گرایی می­نامد ـ گرایش ذهن به تعمیم­دهی و انتزاع ساختن از تجارب انسانی خاص ـ آغاز می­شود. سپس این تعمیم­دهی ها در قالب اصولی که قوانین و هنجارها از آن مشتق می­شوند، تدوین می گردند. از نظر باختین این گرایش تجربه انسان را تحریف می کند، زیرا بنیادی­ترین ویژگی کنش انسان تکرارناپذیری و منحصربفرد بودن آن است. انتزاع نظری این منحصربفرد بودن را از کنش گرفته و رخدادبودگی آن را نابود می کند؛ رویکردی تقلیل­گرایانه و مهمتر از همه غیراخلاقی نسبت به انسان است.

گرچه نظریه­گرایی در تمام عرصه های فرهنگی و علمی حضور پررنگی دارد، دغدغه اصلی باختین در این رساله معنای کنش در علم اخلاق بطور کلی و خاصه در نظریات کانت است. امر مطلق اخلاقی کانت حاکی از آن است که فرد باید صرفاً به گونه­ای عمل کند که کنش وی قابل تعمیم­دهی باشد ـ برای مثال آنچه برای یک نفر درست است باید برای هرکس دیگری در وضعیت مشابه درست باشد. کانت با تدوین این امر مطلق می کوشد از طریق مرتبط ساختن عینی/ذهنی بر دوگانگی عین/ذهن فائق آید. باختین اما با دَور[۱] ضمنی درین گزاره و ایده تعمیم­پذیری مشکل دارد. امر مطلق خواستار آن است که ما به قانونی که خودش تعیین کرده است تن دهیم. اما هنگامی که اراده چنین کاری را انجام دهد، به مثابه یک اراده فردی در آنچه خودش ایجاد کرده است از بین می­رود: “اراده دوری را تعریف می کند، خود را در آن محصور کرده و فعالیت خود بخودِ واقعیِ کنش انجام شده را حذف می کند و در نتیجه برای خودش مهلک و کشنده می­شود” (فلسفه کنش، ۲۶). وانگهی، علیرغم مشابهت موقعیت، من دقیقا چطور شبیه دیگران هستم؟ آیا نمی­توانم خود را بگونه­ای توصیف کنم که هیچکس دیگر شبیه من نباشد و در نتیجه از امر مطلق اخلاقی اجتناب کنم؟ بنابراین تعمیم­پذیری نمی توان بنیانی برای کنش اخلاقی باشد. از نظر باختین علم اخلاق باید از کنش منحصربفرد و تکرارناپذیر انسان ـ از کنش پاسخگویانه فردی من ـ نشأت بگیرد، زیرا “باید تنها هنگام ارتباطِ حقیقت با کنش شناخت واقعی ما شکل می گیرد، و این لحظه ارتباط یافتن از نظر تاریخی لحظه­ای منحصربفرد است: همواره کنش فردی است که به هیچوجه روی اعتبار نظری عینی یک حکم تأثیر نمی گذارد” (فلسفه کنش، ۵).

باختین در جای دیگری از فلسفه کنش این ارتباط را در قالب امضا کردن یک سند توصیف میکند: “این محتوای وظیفه نیست که مرا موظف می­سازد، بلکه امضای من زیر آن است: این حقیقت که من زمانی این سند را امضا کرده­ام و به رسمیت شناخته ام” (فلسفه کنش ۳۸).

این تلفیق شناخت (انتزاع) و بازشناسی آن (تجربه زیسته) بر دوگانگی شناخت و زندگی فائق می­آید و مرا ـ خود کنشگر ـ را تنها عامل مسئول کنشهایم می­سازد. باختین این واقع­بودگی تاریخی و بافتاری سوژه را به مثابه “عدم وجود جان­پناه در هستی” توصیف می­کند: “من جایگاهی منحصربفرد و تکرارناپذیر در هستی دارم، جایگاهی که هیچکس دیگر نمی­تواند آن را اشغال کند و برای دیگری غیرقابل رسوخ است. در نقطه غیرقابل تکراری در هستی تکرارناپذیر که اکنون من قرار گرفته­ام، هیچ کس پیش از این نبوده است” (فلسفه کنش ۴۰)

ما نمى‏توانیم اعمال خود را با توسل به انتزاعاتى همچون احکام مسلّم، ناخودآگاه، مأموریت تاریخى پرولتاریا توجیه کنیم، همچنین نمى‏توانیم صرفا از روى عادت و عرف دست به عمل بزنیم. توسل به چیزهایى که گفته شد، پناه بردن به همان جان‏پناهى است که ما با رفتن به آن از مسئولیت خود طفره مى‏رویم. ما به هر موردى که توسل بجوییم، “عملى مسئولانه انجام نداده‏ایم بلکه رفتارى تکنیکى یا ابزاری” در پیش گرفته‏ایم، رفتارى که از معناى وجودى و قابلیت پاسخ‏گویى تهى است.

اگر نظریه­گرایی رویکرد نادرستی نسبت به کنش انسانی باشد، همدلی ـ که می­کوشد کنش را از دیدگاه آگاهی انجام دهنده کنش درک کند ـ نیز رویکرد درستی نیست. همدلی مستلزم همذات­پنداری کامل با دیگری (تا حد امکان) و رها کردن جایگاه منحصربفرد خود در هستی تکرارناپذیر است. اما “اگر من واقعاً خودم را در دیگری گم کنم، به جای دو مشارکت کننده فقط یک نفر خواهد بود (یعنی فقیر ساختن هستی)” (فلسفه کنش، ۱۶). انتزاع نظری نمی تواند ارزش آگاهی کنشگر فردی را درک کند و همدلی شمار مشارکت کنندگان را کاهش می دهد.

بنابراین همانطور که مورسون و امرسون می نویسند، علم اخلاق نظام­مند برای هیچکس، و همدلی صرفاً برای یک نفر ارزش قائل می شود. بنابراین همدلی نیز به اندازه نظریه­گرایی تقلیل­گرایانه و در نتیجه غیراخلاقی است.

از نظر باختین اخلاقی­ترین رابطه ـ رابطه ای که برای خاص­بودگی و پلورالیتی آگاهی های کنشگر ارزش قائل می­شود ـ رابطه ای زیبایی­شناختی است که وی در رساله “مولف و قهرمان در فعالیت زیبایی­شناختی” ارائه کرد.

باختین در کتاب به‏سوى فلسفه کنش بر خصوصیت وضعیت‏مند و جسم‏مند هستى زنده و نتایج آن براى زیبایى‏شناسى و اخلاق تأکید مى‏کند. نتیجه کار ایجاد فلسفه اجتماعى متمایزى است که مشخصه آن “شکلى از اندیشیدن است که اهمیت امر روزمرّه و امر عادى و امر معمولى را مسلّم فرض مى‏کند” (مورسان و امرسون، ۱۹۹۰ : ۱۵). شگفت آن که باختین نسبتا چیزهاى اندکى درباره پدیده بین‏الاذهانیت یا به‏طور دقیق‏تر آنچه نیک کراسلى (۱۹۹۶) نامش را “بین‏الابدانیت” مى‏گذارد، گفته است. در بخش پایانى این کتاب باختین اشاراتى به اهمیت چیزى مى‏کند که ادموند هوسرل نامش را “مسأله انسانهاى دیگر” مى‏گذارد. در این‏جا باختین مى‏گوید که فلسفه اخلاق اصیل نمى‏تواند در خارج از تقابل خود و دیگرى تدوین شود. هر نوع تلاشى براى پاسخ دادن به پرسشها و تقاضاهاى جهان، باید نسبت به این حقیقت حساس باشد که من و دیگرى در رخداد مستمر وجود با یکدیگر پیوند مى‏خوریم و این که شرکت‏کنندگانى برابر در زیست ـ جهانى مشترک هستیم. اما با این همه از حیث جسمانى منحصر به فردیم.

منابع:

  1. ۱٫ Katerina Clark and Michael Holquist, Mikhail Bakhtin (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1984).
  2. 2. Katerina Clark and Michael Holquist, “The influence of Kant in the early work of M.M.Bakhtin,” in Joseph P.Strelka (ed.) Literary Theory and Criticism (Festschrift for René Wellek) (Bern: Peter Lang, 1984
  3. 3. Graham Pechey, “MIKHAIL BAKHTIN: The Word in the World”, Routledge, 2007
  4. 3. Morson, G.S. and Emerson, C. (1989) “Introduction: Rethinking Bakhtin“, in G.S. Morson and C. Emerson (eds.), Rethinking Bakhtin: Extensions and Challenges, Evanston: Northwestern university press.
  5. 4. Gardiner, Michael E (2000), Critiques of everday life, London, Routledge.


[1] . circularity

۱۲ آبان, ۱۳۸۸ | انسان شناسی | میریام