صبح روز بعد
از خواب که بیدار شدم برخلاف همیشه هیچ چیز از خاطرم نرفته بود. یک لحظه سرجایم دراز نکشیدم و لبخند نزدم که روز دیگری آغاز شده تا بعد با به خاطر آوردن همه چیز روی لبهایم بخشکد.
امروز با سردرد و ریه هایی دردناک و سرفه های خشک که از خواب بیدار شدم همه صحنه های دیروز جلوی چشمهایم بود، به همان وضوحی که دیشب توی خوابهایم می دیدم، و هنوز نفرت همانقدر غلیظ توی رگهایم جریان دارد.