Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

مفاهیم مطرح شده در آثار باختین – ۲

علم بیان[۱] گفت­ و­گویی

مفهوم مکالمه یا گفت­ و­گو[۲] که باختین مطرح می کند قابلیت گسترش دادن و غنی کردن سنت علم بیان یا بلاغت را دارد. نظریه علم بیان معاصر گفت­ و­گوباختین را در تضاد با بلاغت ارسطویی ـ که به ترغیب تعبیر می شود ـ قرار می دهد (بیالوستوسکی، دنتیث، فارل) اما بر سر این مسئله که آیا گفت­ و­گوو علم بیان صورت های متمایز گفتمان هستند (بیالوستوسکی. دیالوجیک)؛ آیا گفت­ و­گو بافت بزرگتری است که بلاغت درون آن رخ می دهد (فارل)؛ یا اینکه گفت­ و­گو زیرمجموعه علم بیان بوده، همه گفتمان ها ترغیب کننده و در نتیجه بلاغی هستند (دنتیث) اختلاف نظر وجود دارد.

در مقابل نظریه ترکیب[۳] معاصر گفت­ و­گو باختین را تعامل مکالمه­ای بین سخنگو و شنونده (نه تلاش بر ترغیب شنونده از سوی گوینده) و در نتیجه چالشی بنیادین برای علم بیان سنتی در نظر می گیرد (کنت ۳۵-۳۴، شوستر ۴-۲). نظریه پردازان ترکیبی در گفت­ و­گوی باختین چندگانگی و تنوع صداها (بیالوستوسکی “آموزش لیبرال” ۹۶-۱۹۴)، یک “واژگون سازی سلسله مراتبی نقش معلم/دانش آموز” (ایوالد ۲۳۸) و رابطه همکاری بین شرکت کنندگان در گفتمان مکالمه­ای می یابند.

اظهارات پراکنده و نامسنجم باختین درباره علم بیان اغلب منفی هستند، اما با اینحال تأویل مجدد بلاغت به مثابه گفت­ و­گو، و در نتیجه به رسمیت شناختن صور گفتمانی مانند بیان[۴] و همجواری[۵] را که بالقوه برای نظریه و نقد علم بیان معاصر مفید هستند پذیرفته و تشویق می کند. باختین بین گفت­ و­گوی ارسطویی و تک گویی افلاطونی تمایز قائل می شود (گفت و گوهای اولیه افلاطون مکالمه­ای و آثار آخرش تک گویی هستند) (مشکلات بوطیقای داستایفسکی. ۱۲-۱۰۹، ۳۳-۱۳۲). وی بلاغت را با گفتارهای جدلی، شورایی[۶] و نمایشی ارسطویی یکسان دانسته و ادعا می کند که این بلاغت اگر از بافتی که درون آن شکل گرفته جدا شود سطحی شده و دیگر معتبر نیست (گفتمان در رمان. ۳۵۳-۵۴). خوانشی که باختین از سنت بلاغی ارائه می دهد لزوما این سنت را نفی نمی کند، بلکه درباره گرایش این سنت به تبدیل شدن به شیوه تحلیلی انتزاعی، صوری و منطقی اخطار می دهد. بافت بزرگتری که باختین بحث خود درباره علم معانی بیان را در آن مطرح می کند حاکی از امکان وجود بلاغت گفت­ و­گویی است که تمام فعالیت ها و گفتمان­های انسان را به مثابه وحدت پیچیده ای از اضداد در نظر می گیرد. این بلاغت گفت­ و­گویی نه تنها دربرگیرنده کثرت و تنوع صداها (هتروگلوسیا[۷])، بلکه گوش دادن (فعال) به هر صدا از دیدگاه دیگران یعنی یک “هتروگلوسیای مکالمه­ای شده[۸]” است. و هدف آن آزمایش عقاید خود و دیگری و در نتیجه تعیین آن است که چگونه باید بیندیشیم و چگونه باید زندگی کنیم. صورت های ویژه این هتروگلوسیا بیان، همجواری و مذاکره درباره تفاوت های فردی و فرهنگی است. خط سیر پیشرفت و تکامل این بلاغت مکالمه ای نه از افلاطون و ارسطو بلکه از نظریات سقراط آغاز شده و از طریق خوانش های باختین از آثار رابله و داستایفسکی تا نظریات پسااستعماری، فمنیستی و آفریقایی آمریکایی ادامه می یابد. این علم معانی بیان چندین مفهوم که در آثار باختین و نظریه فرهنگی معاصر مطرح شده اند را وارد سنت بلاغی می کند: بافت، گفته[۹]، و گفت­ و­گو به مثابه مفهومی گسترده که درباره تمامی گفتمان های انسانی قابل اعمال است؛ چندآوایی، هتروگلوسیا و کارناوال؛ و گفت­ و­گو به مثابه زیرمجموعه ای از گفتمان انسان که متمایز از تک گویی و نظریه و نقد بلاغت سنتی می باشد.

بافت، گفته، گفت­ و­گو

آثار اولیه باختین بیشتر به کنش اختصاص دارد تا به کلمه[۱۰]، اما پیش زمینه آثار بعدی وی در زمینه ارتباطات و علم معانی بیان است (مورسون و امرسون، ۲۵-۲۷, ۶۸-۷۱). باختین در رساله «فلسفه کنش» نظریه گرایی علم اخلاق سنتی ـ ساخت مفاهیم، قضایا و قوانین جهانشمول ـ را به نفع توصیف یا پدیدارشناسی جهان که هر کنش انجام شده را درون بافت عینی و منحصربفرد خود قرار می دهد، رد می کند. باختین با استفاده از نظریه نسبیت[۱۱] ـ نه نسبی­ گرایی[۱۲] ـ (هولوکیست ۲۳-۲۰، مورسون و امرسون) ادعا می کند که هر “من” که کنش یا عملی را انجام می دهد جایگاهی منحصربفرد درون کل ساختار هستی دارد (فلسفه کنش ۴۱-۴۰، ۵۴-۵۳). از آنجایی که “من” چنین جایگاه منحصربفردی دارم و از آنجا که این یکتایی هم به من داده شده است و هم باید به دست بیاید، باید منحصربفرد بودن و یکتایی خود را تحقق ببخشم (۴۲-۴۱). به این صورت با وحدت، یا بهتر بگوییم منحصربفردی یک کل واقعی، که یکبار رخ می دهد و تکرار ناپذیر است تلفیق می شوم (۴۰-۳۷). این امر مطلق[۱۳] اخلاقی که مستلزم آن است که “من” جایگاه منحصربفرد خود درون وحدتی پیچیده را تحقق ببخشم، در آثار بعدی باختین مشهود است و به تببین درونمایه مکرر وحدت در عین تضاد در خوانش های معاصر از باختین کمک می کند.

باختین در مطالعه ای که از امر ارتباط[۱۴] ارائه می دهد از مفهوم بافت که از طریق نظریه نسبیت در آثار اخلاقی­اش استفاده کرده بود بهره می جوید. و در مرحله­ای از کار متوجه می شود که کنش[۱۵] معادل کلمه است، که کنش منحصربفرد در هماهنگی با کل همانا کنش ارتباطی است (مورسون و امرسون. ۴۹-۵۲, ۵۹-۶۲). و همانطور که در مقاله «بازنویسی آثار داستایفسکی» می نویسد، “ابزار ارتباط بودن” و “زندگی بواسطه ماهیت خود گفت­ و­گویی است” (بازنویسی آثار داستایفسکی. ۲۸۷, ۲۹۳). و همانطور که در مبحث اخلاق نظریه­گرایی را رد کرده بود، در مبحث ارتباط نیز تفکر انتزاعی و نظام­مند را به نفع درک بافتاری کلمه کنار می گذارد (هولوکیست ۶۶-۵۹، مورسون و امرسون ۳۰-۱۲۳). در حالیکه رشته های سنتی مانند فلسفه زبان، سبک شناسی، و زبان­شناسی زبان را به مثابه نظامی انتزاعی مطالعه کرده اند ـ جملات به مثابه صورتهای دستوری و واژگانی بافت زدایی شده[۱۶]ـ باختین پیشنهاد می کند که ارتباط ـ یعنی زبان ـ را به مثابه فرازبان ـ گفته هایی که درون بافت روابط متقابل گفت­ و­گویی اشان با گفته های دیگر واقع شده اند ـ مطالعه کنیم. وی در رساله «مشکلات ژانرهای گفتاری[۱۷]» چنین ادعا می کند که جمله ـ که در رشته های سنتی واحد زبانی به شمار می رود ـ “تنها دربرگیرنده بافت گفتار یک سوژه سخنگو یا نویسنده است” (۷۳-۷۲). در مقابل گفته که واحد ارتباط کلامی یا نوشتاری است درون بافتی از تبادل سوژه های سخنگو (یا نویسنده) قرار دارد. بنابراین گفته، برخلاف جمله، رابطه متقابل مستقیمی با “بافت فراکلامی[۱۸]واقعیت (موقعیت، محیط، پیش زمینه) و با گفته های دیگر گویندگان دارد” (۷۳). گفته به عنوان “حلقه ای در زنجیره ارتباط گفتاری” چندین ویژگی تمایزبخش دارد: مولفه معنایی ارجاعی (درونمایه آن)، مولفه بیانگر (نگرش سخنگو یا نویسنده نسبت به درونمایه) و مهمتر از همه مولفه پاسخدهی[۱۹] ـ خطاب­پذیری[۲۰] ـ (رابطه آن با گفته های دیگر).

بافت چارچوب گفته شامل مولف گفته (گوینده یا نویسنده) و افرادی که مولف به آنها پاسخ می دهد و از آنها انتظار دریافت پاسخ دارد می شود (مورسون و امرسون ۱۳۳-۳۵, ۱۳۶-۳۹). مولف گفته جایگاهی فعال در رابطه با موضوع یا درونمایه گفته می گیرد. علاوه بر آن نگرشی ارزیابانه نیز نسبت به موضوع یا درونمایه گفته، “یک ارزیابی احساسی سوبژکتیو از محتوای معنایی ارجاعی” نیز ابراز می کند (ژانرهای گفتار. ۸۴).

افرادی که مولف به آنها پاسخ می دهد و از آنها انتظار دریافت پاسخ دارد مولف­های گفته ­های پیش و پس از گفته مولف ـ دیگر حلقه های زنجیره ارتباط گفتاری ـ هستند. این افراد می­توانند روابط مختلفی با مولف داشته باشند، اما معمولاً فرد یا افرادی که مولف به آنها پاسخ می دهد مولف­ه های گفته هایی در ارتباط با موضوع یا درونمایه گفته های مولف هستند (۹۲-۹۱). مولف “آدم در داستان آفرینش نیست که تنها با ابژه های باکره و فاقد نام سر و کار داشته باشد و برای اولین بار آنها را نامگذاری کند” (۹۳). بنابراین مولف هر گفته را نه تنها در واکنش و پاسخ نسبت به یک درونمایه و با نگرشی بیانگرانه نسبت به آن درونمایه، بلکه به مثابه واکنش نسبت به “دیدگاه ها، جهان­بینی ها، جریانات، نظریات و مسائل دیگر” می سازد (۹۴). فرد یا افرادی که مولف از آنها انتظار پاسخ دارد ـ مخاطبین ـ شرکت کننده­ای فعال در زنجیره ارتباط گفتاری است، که تمامی گفته برای او و به انتظار دریافت پاسخ ایجاد می شود (۹۵-۹۴).

باختین در «مشکل متن» می­نویسد که مولف به مثابه خالقِ (متن ادبی) از گفته های ناهمگون و بیگانه یک گفته یکپارچه و کامل می سازد که در آن مولف عنصر تشکیل دهنده[۲۱] است. در اثر ادبی سنتی مولف جهان تصویر شده در کتاب را از جایگاهی والاتر و متفاوت با شخصیت ها خلق و تأویل می کند. اما در آثار داستایفسکی مولف جایگاهی هم سطح با دیگر شخصیت ها، و با آنها گفت­و­گو دارد.

این مولفه های گفته نه در انزوا و جدا از یکدیگر ـ به مثابه عناصر نظام انتزاعی زبان ـ بلکه در رابطه متقابل گفت­ و­گویی با یکدیگر قرار دارند که هم گفته های فردی و هم فرهنگ ها را شکل می دهد. در مفهوم گسترده­ای که باختین از گفت­و­گو ارائه می دهد، تمام گفتمان­های انسانی شبکه پیچیده­ای از روابط متقابل گفت­و­گویی با دیگر گفت­ و­گوها هستند (هولوکیست ۴۴-۴۰، مورسون و امرسون ۴۹-۵۲, ۱۳۰-۳۳). باختین در «گفتمان در رمان» توضیح می­دهد که چطور این روابط متقابل گفت­ و­گویی از پیش وجود داشته و گفته های افراد را شکل می دهند: “گفته زنده، که در یک لحظه تاریخی خاص در یک محیط اجتماعی خاص معنا و شکل گرفته است نمی تواند از هزاران ریسمان گفت­ و­گویی زنده دیگر که توسط آگاهی اجتماعی ایدئولوژیکی حول ابژه گفته تنیده شده است جدا بماند، نمی تواند مشارکت کننده­ای فعال در گفت­ و­گوی اجتماعی نباشد” (۲۷۶)

باختین در «مشکلات بوطیقای داستایفسکی» با ارجاع به دو گزاره[۲۲] ـ “زندگی خوب است”، “زندگی خوب است” (۱۸۳) ـ این روابط متقابل گفت­و­گویی را توضیح می دهد. از نقطه نظر منطق این گزاره ها کاملا مشابه و یکسان هستند (۸۴-۱۸۳). هر گزاره گرایش معنای مشابهی را نسبت به ابژه ارجاعی بیان می کند. اما اگر این دو گزاره را به مثابه یک رابطه متقابل گفت­و­گویی، به مثابه گفته های دو سوژه سخنگو پی در پی در نظر بگیریم، آنگاه این گزاره ها بیانگر تأیید یا توافق بین دو سوژه سخنگو است. بنابراین آنها نه صرفاً یک محتوای معنایی ارجاعی، بلکه نگرشی بیانگر تأیید یا توافق با دیگری ـ یک رابطه متقابل گفت­ و­گویی ـ را بیان کرده­اند که تنها از طریق ادراک فرازبانیِ بافتِ شرایط تاریخی و اجتماعی واقعی که در آن تولید شده اند قابل فهم است.


[۱] . rhetoric: علم معانی بیان یا بلاغت

[۲] . dialogue

[3] . composition theory

[4] . expression

[5] . juxtaposition

[6] . deliberative

[7] . heteroglossia

[8] . dialogized heteroglossia

[9] . utterance

[10] . word

[11] . relativity theory

[12] . relativitism

[13] . imperative

[14] . communication

[15] . act

[16] . decontextualized

[17] . The Problem of Speech Genres

[18] . extraverbal

[19] . responsiveness

[20] . addressivity

[21] . constitutive

[22] . judgment

۲۴ آبان, ۱۳۸۸ | انسان شناسی | میریام

فلسفه کنش

گردآورنده و مترجم: میریام آقازاده

سفر جالب این کتاب ـ از نابودی کامل در انتشارات گرفته تا شهرت قابل ملاحظه­اش ـ تقریباً به اندازه محتوایش جالب است. این کتاب طی دوران اقامت باختین در نول/ ویتبسک (۲۴-۱۹۱۹) پس از فارغ­التحصیلی­اش در دانشگاه پترز بورگ نوشته شد. وی پس از مدتی بخاطر فعالیت­های مذهبی اش دستگیر و به قزاقستان تبعید شد. اما تا پس از سال ۱۹۷۲ ـ یعنی دوران آزادی فرهنگی و سیاسی نسبی ـ آثارش را منتشر نکرد.

اما مطالبی که طی این دوران نوشته است تحت تاثیر جریان های فلسفی مانند فلسفه نوکانتی و پدیدار شناسی هوسرلی قرار دارند. که همانطور که در بخش پیش اشاره کردیم این تأثیرات به شکل­گیری عقاید باختین در دورانهای بعدی زندگی­اش منجر شدند.

وی درین رساله ها به منحصربفرد بودن هر خود فردی و مسئله اخلاقی مسئولیت­پذیری (پاسخگو بودن) می پردازد. پژوهش­هایش درباره ماهیت خویشتن بودگی بطور اجتناب ناپذیری وی را به بررسی “دیگری” و رابطه خود/دیگری رهنمون ساخت. این رابطه که نخست در قالب مسئله اخلاقی مطرح شد به سطح زیبایی شناختی انتقال یافت و در نتیجه دغدغه های اخلاقی و زیبایی شناختی باختین با هم ادغام و تقریباً یکی شدند. در حقیقت تمایل باختین برای خلق زیبایی شناسی اخلاقی در نخستین مطلبی که نوشت یعنی “هنر و پاسخگویی” مشخص است. همانطور که از عنوان رساله برمی­آید این مطلب به زندگی و هنر اختصاص دارد؛ که قلمروهای جداگانه­ای دارند و باید با هم ادغام و تأویل شوند، زیرا جدا کردن مسائل مربوط به هنر از مسائل مربوط به زندگی غیراخلاقی است : من باید در زندگی خود نسبت به آنچه در هنر درک و تجربه کردم واکنش نشان دهم، بطوری که هرآنچه تجربه و درک کرده ام در زندگی من بی تأثیر نبوده باشد… زندگی و هنر یکی نیستند، اما باید آنها را در خودم متحد و یکپارچه کنم (هنر و پاسخگویی ۳-۲)

در فلسفه کنش و قهرمان و مولف در فعالیت زیبایی شناختی ـ که باختین در اوایل بیست سالگی آنها را نوشت ـ وی به همان مسائل اخلاقی و زیبایی­شناختی پرداخته و مفهوم پاسخگویی (مسئولیت­پذیری) را توضیح می دهد.

فلسفه کنش با حمله به آنچه باختین نظریه­گرایی می­نامد ـ گرایش ذهن به تعمیم­دهی و انتزاع ساختن از تجارب انسانی خاص ـ آغاز می­شود. سپس این تعمیم­دهی ها در قالب اصولی که قوانین و هنجارها از آن مشتق می­شوند، تدوین می گردند. از نظر باختین این گرایش تجربه انسان را تحریف می کند، زیرا بنیادی­ترین ویژگی کنش انسان تکرارناپذیری و منحصربفرد بودن آن است. انتزاع نظری این منحصربفرد بودن را از کنش گرفته و رخدادبودگی آن را نابود می کند؛ رویکردی تقلیل­گرایانه و مهمتر از همه غیراخلاقی نسبت به انسان است.

گرچه نظریه­گرایی در تمام عرصه های فرهنگی و علمی حضور پررنگی دارد، دغدغه اصلی باختین در این رساله معنای کنش در علم اخلاق بطور کلی و خاصه در نظریات کانت است. امر مطلق اخلاقی کانت حاکی از آن است که فرد باید صرفاً به گونه­ای عمل کند که کنش وی قابل تعمیم­دهی باشد ـ برای مثال آنچه برای یک نفر درست است باید برای هرکس دیگری در وضعیت مشابه درست باشد. کانت با تدوین این امر مطلق می کوشد از طریق مرتبط ساختن عینی/ذهنی بر دوگانگی عین/ذهن فائق آید. باختین اما با دَور[۱] ضمنی درین گزاره و ایده تعمیم­پذیری مشکل دارد. امر مطلق خواستار آن است که ما به قانونی که خودش تعیین کرده است تن دهیم. اما هنگامی که اراده چنین کاری را انجام دهد، به مثابه یک اراده فردی در آنچه خودش ایجاد کرده است از بین می­رود: “اراده دوری را تعریف می کند، خود را در آن محصور کرده و فعالیت خود بخودِ واقعیِ کنش انجام شده را حذف می کند و در نتیجه برای خودش مهلک و کشنده می­شود” (فلسفه کنش، ۲۶). وانگهی، علیرغم مشابهت موقعیت، من دقیقا چطور شبیه دیگران هستم؟ آیا نمی­توانم خود را بگونه­ای توصیف کنم که هیچکس دیگر شبیه من نباشد و در نتیجه از امر مطلق اخلاقی اجتناب کنم؟ بنابراین تعمیم­پذیری نمی توان بنیانی برای کنش اخلاقی باشد. از نظر باختین علم اخلاق باید از کنش منحصربفرد و تکرارناپذیر انسان ـ از کنش پاسخگویانه فردی من ـ نشأت بگیرد، زیرا “باید تنها هنگام ارتباطِ حقیقت با کنش شناخت واقعی ما شکل می گیرد، و این لحظه ارتباط یافتن از نظر تاریخی لحظه­ای منحصربفرد است: همواره کنش فردی است که به هیچوجه روی اعتبار نظری عینی یک حکم تأثیر نمی گذارد” (فلسفه کنش، ۵).

باختین در جای دیگری از فلسفه کنش این ارتباط را در قالب امضا کردن یک سند توصیف میکند: “این محتوای وظیفه نیست که مرا موظف می­سازد، بلکه امضای من زیر آن است: این حقیقت که من زمانی این سند را امضا کرده­ام و به رسمیت شناخته ام” (فلسفه کنش ۳۸).

این تلفیق شناخت (انتزاع) و بازشناسی آن (تجربه زیسته) بر دوگانگی شناخت و زندگی فائق می­آید و مرا ـ خود کنشگر ـ را تنها عامل مسئول کنشهایم می­سازد. باختین این واقع­بودگی تاریخی و بافتاری سوژه را به مثابه “عدم وجود جان­پناه در هستی” توصیف می­کند: “من جایگاهی منحصربفرد و تکرارناپذیر در هستی دارم، جایگاهی که هیچکس دیگر نمی­تواند آن را اشغال کند و برای دیگری غیرقابل رسوخ است. در نقطه غیرقابل تکراری در هستی تکرارناپذیر که اکنون من قرار گرفته­ام، هیچ کس پیش از این نبوده است” (فلسفه کنش ۴۰)

ما نمى‏توانیم اعمال خود را با توسل به انتزاعاتى همچون احکام مسلّم، ناخودآگاه، مأموریت تاریخى پرولتاریا توجیه کنیم، همچنین نمى‏توانیم صرفا از روى عادت و عرف دست به عمل بزنیم. توسل به چیزهایى که گفته شد، پناه بردن به همان جان‏پناهى است که ما با رفتن به آن از مسئولیت خود طفره مى‏رویم. ما به هر موردى که توسل بجوییم، “عملى مسئولانه انجام نداده‏ایم بلکه رفتارى تکنیکى یا ابزاری” در پیش گرفته‏ایم، رفتارى که از معناى وجودى و قابلیت پاسخ‏گویى تهى است.

اگر نظریه­گرایی رویکرد نادرستی نسبت به کنش انسانی باشد، همدلی ـ که می­کوشد کنش را از دیدگاه آگاهی انجام دهنده کنش درک کند ـ نیز رویکرد درستی نیست. همدلی مستلزم همذات­پنداری کامل با دیگری (تا حد امکان) و رها کردن جایگاه منحصربفرد خود در هستی تکرارناپذیر است. اما “اگر من واقعاً خودم را در دیگری گم کنم، به جای دو مشارکت کننده فقط یک نفر خواهد بود (یعنی فقیر ساختن هستی)” (فلسفه کنش، ۱۶). انتزاع نظری نمی تواند ارزش آگاهی کنشگر فردی را درک کند و همدلی شمار مشارکت کنندگان را کاهش می دهد.

بنابراین همانطور که مورسون و امرسون می نویسند، علم اخلاق نظام­مند برای هیچکس، و همدلی صرفاً برای یک نفر ارزش قائل می شود. بنابراین همدلی نیز به اندازه نظریه­گرایی تقلیل­گرایانه و در نتیجه غیراخلاقی است.

از نظر باختین اخلاقی­ترین رابطه ـ رابطه ای که برای خاص­بودگی و پلورالیتی آگاهی های کنشگر ارزش قائل می­شود ـ رابطه ای زیبایی­شناختی است که وی در رساله “مولف و قهرمان در فعالیت زیبایی­شناختی” ارائه کرد.

باختین در کتاب به‏سوى فلسفه کنش بر خصوصیت وضعیت‏مند و جسم‏مند هستى زنده و نتایج آن براى زیبایى‏شناسى و اخلاق تأکید مى‏کند. نتیجه کار ایجاد فلسفه اجتماعى متمایزى است که مشخصه آن “شکلى از اندیشیدن است که اهمیت امر روزمرّه و امر عادى و امر معمولى را مسلّم فرض مى‏کند” (مورسان و امرسون، ۱۹۹۰ : ۱۵). شگفت آن که باختین نسبتا چیزهاى اندکى درباره پدیده بین‏الاذهانیت یا به‏طور دقیق‏تر آنچه نیک کراسلى (۱۹۹۶) نامش را “بین‏الابدانیت” مى‏گذارد، گفته است. در بخش پایانى این کتاب باختین اشاراتى به اهمیت چیزى مى‏کند که ادموند هوسرل نامش را “مسأله انسانهاى دیگر” مى‏گذارد. در این‏جا باختین مى‏گوید که فلسفه اخلاق اصیل نمى‏تواند در خارج از تقابل خود و دیگرى تدوین شود. هر نوع تلاشى براى پاسخ دادن به پرسشها و تقاضاهاى جهان، باید نسبت به این حقیقت حساس باشد که من و دیگرى در رخداد مستمر وجود با یکدیگر پیوند مى‏خوریم و این که شرکت‏کنندگانى برابر در زیست ـ جهانى مشترک هستیم. اما با این همه از حیث جسمانى منحصر به فردیم.

منابع:

  1. ۱٫ Katerina Clark and Michael Holquist, Mikhail Bakhtin (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1984).
  2. 2. Katerina Clark and Michael Holquist, “The influence of Kant in the early work of M.M.Bakhtin,” in Joseph P.Strelka (ed.) Literary Theory and Criticism (Festschrift for René Wellek) (Bern: Peter Lang, 1984
  3. 3. Graham Pechey, “MIKHAIL BAKHTIN: The Word in the World”, Routledge, 2007
  4. 3. Morson, G.S. and Emerson, C. (1989) “Introduction: Rethinking Bakhtin“, in G.S. Morson and C. Emerson (eds.), Rethinking Bakhtin: Extensions and Challenges, Evanston: Northwestern university press.
  5. 4. Gardiner, Michael E (2000), Critiques of everday life, London, Routledge.


[1] . circularity

۱۲ آبان, ۱۳۸۸ | انسان شناسی | میریام