عطر عود
امروز صبح باران که می زد، نه دانشگاه رفتم و نه سر از کوه در آوردم، جایی رفتم که هر وقت دلم می گیرد پاهایم مرا به آن سو می کشند.
پیش تو.
بوی خاک باران زده می آمد و چمن های خیس. نشستم و برگ های خشک و گِل را از روی سنگ پاک کردم. عود را روشن کردم و گذاشتم جایی که باران نخورد. خاطره های ما همه پر از عطر عود است. یادت می آید؟