اشک . . .
بزرگ شده ای. احساس می کنی این حرفهای قدیمی دیگر برایت جذابیت ندارند.
ـ چقدر داستان عاشورا، چقدر داستان تکراری عاشورا . . .
چیزهای جدیدی هم هست. مسائلی که شاید بشود نوعی دیگر نگاهشان کرد. فکر می کنی آنها تنها شهدای جهان نبوده اند، اگر بخواهی عزاداری کنی باید هرروز سال عزاداری کنی. یاد آنهایی می افتی در جنگ داستان شهادتشان جانگذازتر از اینها بوده است. با بی تفاوتی چشم بروی تمامی این عکسها می بندی و روضه ها را با بی حوصلگی خاموش می کنی.
ـ خسته شدم از بس این داستان را شنیدم، داستانی که هرکس برای پر سوز کردنش دروغی بر آن افزوده و برای سوزاندان دل شنونده هایش بدعتی کرده . . .
مدتی می شنوند و اشک می ریزند و بعد داغ دل هم همراه پیرهنها از تن بیرون می رود. بعد از شام غریبان که توی خیابان راه می روی و اشک شمع ها را روی زمین می بینی، می فهمی که شور مردم نیز آن شب همراه اشک شمع ها فرو ریخته است.
ـ آنقدر شنیده اند و آنقدر عزاداری کرده اند و آنقدر گفته اند که دیگر رنگی بر تن این داستان نمانده است. شاید یک عادت . . .
بزرگ شده ای. می بینی و می دانی و از خشم بر خودت می پیچی و آرزو می کنی کاش هر چیز اینطور در خرقه عادت پیچیده نمی شد. دلت سرد شده است.
توی تاکسی نشسته بودم و با نفرت به اطرافم نگاه می کردم. آرزو می کردم کاش می توانستم همه چیز را برهم بزنم. یکمرتبه تابلوی کوچکی کنار خیابان چشمم را گرفت. نقاشی بی رنگی از امام و علی اصغر بود، خون آلود و بیجان در میان بازوان پدر.
ـ چشمهایم چه سوخت. فکر کنم چیزی توی چشمهایم رفته بود . . .