Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

خواب سفر

دیشب خواب عجیبی دیدم. کدوم خواب من عجیب نیست؟ تیکه تیکه بود. مثل اینکه صحنه‌های مختلفی از یه فیلم رو ببینی.

خواب دیدم راهی سفری هستم. فکر می‌کنم آفریقا بود. مطمئن نیستم. فرودگاه کوچیکی بود. ساختمان سیمانی فرودگاه یادم مونده و فروشگاهی که داشت. از فروشگاهش خرید هم کردم. یادم نمیاد چی خریدم.

سفر با هواپیما رو به خاطر نمیارم. بعدش توی یه چادر بودم. گرم و مرطوب بود. توی جنگل بودیم فکر کنم. توی یه دهکده. یادمه که موهام رو کوتاه کرده بودم. آدمهایی که بودن رو بخاطر نمیارم. ولی می‌دونم آدمهای دیگه‌ای هم بودن. یادمه داشتم درباره پشه‌ها غر می‌زدم.

بعد خواب یه آبشار رو دیدم. رودخونه‌ای که به آبشار می‌رسید و پلی که از روش می‌گذشت. داشتم از روی پل رد می‌شدم. هوا مه‌آلود بود…

صحنه بعد یه هتل بود. یه هتل کوچیک. چوبی هم بود. یه بار کوچیک هم داشت. توی بار نشسته بودیم و من گفتم فقط آب می‌خورم. و داشتم به همراهم می‌گفتم باید کم کم برگردیم. جاهای دیگه مونده برای رفتن.

برگشتن با هواپیما رو اما یادم میاد. که وقتی از رو زمین بلند شد جنگل زیر پام بود. یادم هست که با خودم فکر می‌کردم تو منتظرم هستی وقتی که برسم…

۵ دی, ۱۳۸۹ | روزمره | میریام

دوباره رفتن

تازه رسیده‌ام خانه. بعد از سه روز نخوابیدن و یک پرواز دو ساعته و یک عالمه تأخیر در فرودگاه اینقدر خسته‌ام که نا نداشتم لباس عوض کنم. همینطور نشستم پای کامپیوتر تا این مطلب را تا از یادم نرفته بنویسم.

جزیره آن‌قدر آرام و خلوت و ساکت بود که می‌توانستی توی سکوتش گم بشوی. می‌شد ساعت‌ها کنار ساحل روی شن‌‌ها نشست و صدای هیچ قدمی را نشنید و به هیچ‌چیزی فکر نکرد. می‌شد یک مرتبه و از سر بی‌قراری تن تبدار را به آب زد و هیچ تنابنده‌ای هم نبیند که چطور سرت را زیر آب فرو کرده‌ای تا صدای افکارت را نشنوی.

می‌شد مدت‌ها زیر نور ماه کنار ساحل رکاب زد و فقط صدای موج‌ها و زوزه باد را شنید، و این همه سال  را مرور کرد – آنقدر که دیگر پاهایت را احساس نکنی – و به این نتیجه رسید که انگار توی خواب راه می‌رفته‌ای به جای زندگی کردن.

می‌شد به خیلی نتیجه‌ها رسید. خیلی تصمیم‌ها گرفت. خیلی مسائل را فهمید و درک کرد.

فهمید که چقدر اشتباه کرده‌ای، چقدر خودت را بزرگ تصور می‌کردی و نیستی، چقدر هنوز هیچی نمی‌دانی و فکر می‌کردی که می‌دانی، چقدر هنوز خودت را نشناخته‌ای، و چقدر هنوز نمی‌دانی این راه که می‌روی به ترکستان است یا نه. و فهمید که پا در راهی گذاشته‌ای که حتی چند قدم آن‌سوترش هم معلوم نیست چه رسد به آخرش.

و فهمید که قماری را شروع کرده‌ای که باختش شاید حتمی است. و با این‌حال بفهمی که می‌خواهی تا آخرش بروی، حتی اگر باخت حتمی باشد، حتی اگر مجبور بشوی از خیلی چیزها ببری و خیلی چیزها را پشت سر بگذاری.

و حتی اگر بهای باخت خود تو باشی.

۱۳ آبان, ۱۳۸۹ | روزمره | میریام

کمی تغییرات

این روزها در حال تغییر دادن و تغییر کردنم.  کمی بی تفاوت تر، کمی بی توجه تر، کمی سبک بال تر. اگر هستی که بودنت خوش است، اگر هم نیستی که شب هایم باز هم روشن است.

برنامه ریزی کمی دقیق تر. بالاخره برای گرفتن پاسپورت هم اقدام کردم تا افقهای بلاد کفر را نیز در نوردیم. به هرکسی می گفتم پاسپورت ندارم تعجب می کرد، ولی خب تا بحال به کارم نیامده بود.

من و زندگی هم با هم کنار آمده ایم. هر دو راه خودمان را می رویم. حالا این وسط زور هرکس بیشتر چربید…

۱۱ آبان, ۱۳۸۸ | روزمره | میریام