دَر . . .
به پشت سرم که نگاه می کنم درهای بسته بسیاری می بینم. روی برخی درها علامت زده ام، برخی دیگر را قفل کرده ام، چند در هستند که با زنجیر بسته امشان. . . هر دری نشانی بر خود دارد و خاطره ای به همراه . . .
جلوتر که می روم، در راهم دری می بینم . . . خیلی آشناست. به پشت سرم که نگاه می کنم در مشابهی را می بینم که با قفل و زنجیر بسته امش و رویش علامتی هم زده ام!
ـ پاهایم مرا به آن سو می کشند و من چشم بروی آن درهای بسته می بندم و خاطره ها را پاک می کنم.