مطالعه ساختاری اسطوره
کلود لوی استراوس
مترجم: میریام آقازاده
لوی استراوس مردم شناس فرانسوی است که بیشتر بخاطر دستاوردهایش در گسترش مردمشناسی ساختاری شهرت دارد. وی در کتاب خود به نام «ساختارهای ابتدایی خویشاوندی» چنین استدلال کرد که روابط خویشاوندی ـ که جنبههای بنیادین هر سازمان فرهنگی هستند ـ نمایانگر نوع خاصی ازساختارند؛ میتوانید نمودارهای تبارشناختی را با نمادهای آن برای پدر، مادر، خواهران و برادران نوعی نظام خویشاوندی در نظر بگیرید که در قالب ساختار ارائه شده است. لوی استراوس همچنین بخاطر تحلیل ساختاری که در کتابهایی همچون «خام و پخته[۱]» از اسطورهشناسی شناخته شده است که در آنها توضیح میدهد چطور ساختار اسطوره، ساختارهای بنیادینی برای درک روابط فرهنگی به دست میدهد. همانطور که از عنوان کتاب خام و پخته برمیآید، این روابط در قالب جفتهای دوتایی یا تضادها ظاهر میشوند: خام با آنچه پخته در تضاد است، و در اینجا خام با طبیعت همایندی دارد در حالیکه پخته نماد فرهنگ است. این تقابلها ساختار بنیادین تمامی انگارهها[۲] و مفاهیم در یک فرهنگ هستند.
لوی استراوس در «مطالعه ساختاری اسطوره» به تبیین این مسئله میپردازد که چرا اسطورههای فرهنگهای متفاوت از اقصی نقاط جهان چنین مشابه همدیگر به نظر میرسند. با توجه به اینکه اسطوره میتواند دربرگیرنده هر چیزی باشد ـ قواعد صحت یا امکانپذیری درباره آن صدق نمیکند ـ چرا چنین مشابهت شگفتانگیزی بین اسطورههای فرهنگهای دور از هم وجود دارد؟
لوی استراوس با بررسی ساختار اسطوره به جای محتوا به این پرسش پاسخ میدهد. وی میگوید ممکن است محتوا، شخصیتهای خاص و رویدادهای اسطوره ها با همدیگر تفاوت داشته باشند، اما بخاطر مطابقت ساختاری با یکدیگر مشابهت دارند.
او اینطور استدلالش را مطرح کرد که اسطوره زبان[۳] است، زیرا باید گفته شود تا وجود داشته باشد. همچنین دارای همان ساختارهایی است که سوسور برای نظام زبان قائل میشود.
اسطوره نیز مانند زبان از دو بخش گفتار[۴] و نظام زبانی[۵]، از ساختار همزمان و غیرتاریخی و جزئیات در زمانی مشخص درون ساختار تشکیل شده است. لوی استراوس مؤلفه جدیدی به گفتار و نظام زبانی سوسور میافزاید مبنی بر اینکه نظام زبانی به آنچه «زمان برگشتپذیر[۶]» مینامد، و گفتار به «زمان بازگشتناپذیر» تعلق دارند. منظور آن است که گفتار ـ به مثابه نمونه یا مثال یا رخدادی خاص ـ تنها در زمان خطی وجود دارد که تک سویه است؛ نمیتوان ساعت را به عقب بازگرداند. اما نظام زبانی که خودِ ساختار است میتواند در گذشته، حال یا آینده وجود داشته باشد. این جمله را دوباره در نظر بگیرید: «صفت اسمی مفعول مستقیم قید فعل». شما جمله را از راست به چپ، کلمه به کلمه میخوانید و خواندن تمام جمله وقت میبرد؛ این همان زمان برگشتناپذیر است. اگر جمله را نخوانید، بلکه در قالب ساختار زبان فارسی به آن فکر کنید آنگاه در یک لحظه، و در تمام لحظات ـ دیروز، امروز، فردا ـ وجود خواهد داشت؛ یعنی زمان بازگشت پذیر.
از نظر لوی استراوس یک اسطوره هم از نظر تاریخی معین ـ همیشه در گذشته دور اتفاق میافتد ـ و هم غیرتاریخی است، یعنی داستان آن جاودانه است. اسطوره به مثابه تاریخ همان گفتار، و از نظر جاودانگی خود نظام زبانی است.
لوی استراوس معتقد است علاوه بر زبان و گفتار، اسطوره در سطح سومی نیز وجود دارد که ثابت میکند اسطوره (برخلاف دیگر محصولات ادبی که از زبان ساخته شدهاند و میتوان آنها را گفتار دانست) نه زیرمجموعه زبان، بلکه خود یک نوع زبان است. وی این سطح را در قالب داستانی که اسطوره بازگو میکند توضیح میدهد. این داستان خاص و منحصر بفرد است زیرا هر ترجمهای را تاب میآورد. برخلاف شعر که قابل ترجمه یا بازنویسی[۷] نیست، اسطوره را میتوان ترجمه یا بازنویسی کرد، تقلیل یا گسترش داد و به عبارت دیگر در آن دست برد بدون اینکه شکل یا ساختار بنیادین خود را از دست بدهد. میتوان این ویژگی را “انعطاف پذیری” نامید، گرچه استراوس خود از چنین عبارتی استفاده نمیکند.
بنابراین استراوس اینطور استدلال میکند که گرچه اسطوره به مثابه ساختار مشابه نظام زبانی است، در حقیقت با خود زبان تفاوت دارد: یعنی در سطحی بالاتر و پیچیدهتر عمل میکند. ویژگیهای مشترک اسطوره و زبان به ترتیب ذیل هستند:
- اسطوره از واحدهایی تشکیل شده است که طبق قوانینی خاص با هم ترکیب میشوند.
- این واحدها با همدیگر روابطی دارند که بر جفتهای دوتایی ـ که بنیان ساختار است ـ مبتنی میباشد.
اسطوره از آن جهت با زبان (در تعریف سوسوری) تفاوت دارد که کوچکترین واحد اسطوره واج[۸] (کوچکترین واحد گفتار که واژهای را از واژه دیگر متمایز میکند)، تکواژ[۹] (کوچکترین واحد معنادار که نمیتوان آن را بخش کرد) یا تکواژ معنایی[۱۰] (معنای بیان شده توسط یک تکواژ) یا حتی دال و مدلول نیست، بلکه آن چیزی است که استراوس آن را واحد اسطورهای[۱۱] مینامد. فرایند تحلیل استراوس با تحلیل سوسور تفاوت دارد زیرا سوسور به مطالعه روابط بین نشانهها (دال) در ساختار زبان علاقمند است، در حالیکه استراوس به جای روابط فردی به مجموعه روابط[۱۲] میپردازد.
وی در توضیح این مسئله از دفترچه نت موسیقی، که از کلیدهای تربل[۱۳] و باس تشکیل شده است استفاده میکند. شما میتوانید موسیقی را به صورت در زمانی، از چپ به راست، صفحه به صفحه، یا به صورت همزمان بخوانید و به نتهای کلید تربل و رابطه آنها با کلید باس نگاه کنید. ارتباط بین نت تربل و باس ـ یعنی همان هارمونی ایجاد شده ـ همان چیزی است که استرواس مجموعه روابط مینامد.
بطور کلی شیوه استراوس اینگونه است: یک اسطوره را انتخاب، و آن را تا حد کوچکترین مؤلفه ـ واحد اسطورهای ـ تجزیه کنید (هر واحد اسطورهای معمولاً رخداد یا وضعیتی در داستان، روایت یا اسطوره است). سپس این واحدهای اسطورهای را طوری بچینید که بتوان آنها را به صورت در زمانی یا همزمانی خواند. داستان، روایت یا اسطوره روی محور در زمانی (راست به چپ) در زمان بازگشت ناپذیر؛ و ساختار اسطوره روی محور همزمانی و در زمان بازگشت پذیر وجود دارد.
استراوس در تحلیل این چنینی اسطوره ادیپ در مجموعه روابط همزمان متوجه شکلگیری الگوهای خاصی میشود که میتوان آنها را درونمایه[۱۴] نامید. یکی از این درونمایهها انگاره دشواری راه رفتن با پشت صاف است. استراوس با بررسی این درونمایه آن را نمود تنش بین خلقت زیرزمینی (در لغت به معنای خدایان جهان زیرین اما در اینجا به معنای نشأت گرفتن از چیزی دیگر) و خلقت بومزاد[۱۵] (در لغت یعنی بومی و محلی، در اینجا به معنای خود زا) در نظر میگیرد. سپس این تنش ـ یا تقابل دوتایی ساختاری ـ را در اسطورههای فرهنگهای دیگر نیز مییابد. از نظر لوی استراوس این نکته همانا اهمیت اسطوره است: اسطوره نمود روابط ساختاری خاصی در قالب تقابلهای دوتایی است که در تمامی فرهنگ ها حاضر هستند.
آنچه ذکر شد بخش ذهنی یا سوبژکتیو تحلیل استراوس است. میتوان برداشت وی از مجموعه روابط را طور دیگری نیز تأویل کرد. برای مثال ایدههای متفاوتی درباره صاف راه رفتن وجود دارد؛ میتوان آن را در قالب اضطراب درباره توانایی و عدم توانایی جسمانی تعبیر کرد که نمودی از تناسب و بقا در مقابل نیاز به صدقه و مهربانی دیگران است، و آنگاه تنش (بین خودخواهی و نوع دوستی[۱۶]) را ساختار بنیادینی در نظر گرفت که اسطوره سعی در بیان آن دارد.
در اینجا میبینید چطور خوانش ساختاری را میتوان برای تأویل ادبی بکار برد. هنگامی که واحدهای اسطورهای یک اسطوره یا روایت را یافتید و آن را طبق الگوی لوی استراوس مرتب کردید، میتوانید این واحدها را به طرق بیشماری تأویل کنید. (البته این مسئله مطرح میشود که آنچه به عنوان واحد اسطورهای یا مؤلفه انتخاب میشود و طرز چیدمان آنها در هر فرد متفاوت است و به چگونگی خوانش داستان بستگی دارد. و به این نتیجه میرسیم که شاید ساختارگرایی آنقدرها هم عینی و علمی نیست، زیرا واحدهای بنیادین آن بدیهی نیستند. گرچه لوی استراوس هم مانند سوسور به این نکته اقرار نمیکند).
لوی استراوس پس از توضیح این روش درباره کامل کردن نظام خود بطوری که برای مردم شناسها مفید باشد صحبت میکند. البته ما در این مبحث به این مسئله نمیپردازیم زیرا جزئیاتی که مطرح میکند چنان ارتباطی به تحلیل ادبیات ندارد. وی در این صفحات درباره انجام تحلیل ساختاری روی تمامی گونههای ممکن یک اسطوره توضیح میدهد. این کار از آن جهت سودمند است که نشان میدهد تمام گونهها ساختار مشابهی دارند و این مسئله مؤید دعوی اولیه استراوس ـ که اسطوره یک نوع زبان است و تحلیل ساختاری برای تمام قرائتهای یک اسطوره خاص کاربرد دارد ـ میباشد. وی برای اثبات ادعای خود با استفاده از شیوههایی که در تحلیل اسطوره اودیپ بکار برد، تحلیل مفصلی از یک اسطوره زونی[۱۷] و همچنین یک اسطوره پوئبلوئی ـ با ساختاری مشابه ـ ارائه میدهد.
استراوس در انتها چنین نتیجه میگیرد روش تحلیل ساختاری اسطوره، که راهی برای توجیه گونههای گسترده یک ساختار اسطورهای بنیادین به دست میدهد، از دل بینظمی و آشوب نظم بیرون میآورد، “و ما را قادر میسازد برخی فرایندهای منطقی بنیادین که اساس تفکر اسطورهای را تشکیل میدهند درک کنیم”. این مسئله از آن جهت برای استراوس اهمیت دارد که میخواهد مطالعه اسطوره را در تمامی جنبههای آن منطقی و “علمی” سازد و بر هیچ عامل تأویلی ذهنی تکیه نکند.
وی در صفحات ۸۲۰-۸۱۹ خوانش ساختاری از یک اسطوره سرخپوستی ارائه داده و آن را با داستان سیندرلا مقایسه میکند. میتوانید اسطورهها یا داستانهای دیگری را که میشود تحلیل ساختاری مشابهی روی آنها انجام داد در نظر بگیرید.
استراوس سپس درباره جایگزین ساختن ساختارهای اسطورهای که پیشتر تحلیل کرده با فرمولهای جبری[۱۸] صحبت میکند. اگر این بخش را درک نمیکنید خیلی نگران نشوید، زیرا ارتباط زیادی به ایده اصلی کتاب ندارد. استراوس این مبحث را بخاطر اثبات ماهیت علمی ـ منطقی شیوهاش مطرح میکند: اگر بتوان آن را در قالب ریاضیات محض بیان کرد بنابراین درست، جهانشمول و عینی است.
البته به نظرات نهاییاش در صفحه ۸۲۱ توجه کنید. وی میگوید در اسطوره هم مانند ادبیات شفاهی تکرار برای آشکار ساختن ساختار اسطوره لازم است. بخاطر این نیاز به تکرار، اسطوره لایه لایه است، یعنی داستان خود در لایههای متفاوت بیان میکند.
البته این لایهها گرچه عناصر کلیدی در ساختار را تکرار میکنند، مشابه همدیگر نیستند. به این خاطر اسطوره به صورت مارپیچ پیش میرود، یعنی داستانی که روایت میکند به مرور زمان آشکار میشود. به بیان دیگر اسطوره همچنان که روایت میشود رشد میکند؛ لوی استراوس میگوید این رشد پیوسته و مداوم است، در حالیکه ساختار اسطوره که رشد نمیکند ناپیوسته و منقطع است. این مسئله نوعی گسست همزمانی-در زمانی و تمایز زبان-گفتار است که پیشتر ذکر شد. استراوس این جنبه اسطوره (رشد و ایستا ماندن آن) را با مولکولها مقایسه میکند. (که دوباره به ماهیت علمی روش او اشاره دارد).
وی همچنین میگوید کارکرد اسطوره در فرهنگ “ارائه مدل منطقی برای غلبه بر یک تناقض است”. چنین تناقضی میتواند شامل اعتقاد به دو چیز متضاد ـ مانند منشأهای زیرزمینی و بومزاد، یا خودخواهی و نوعدوستی ـ باشد. نکته مهم از نظر استراوس آن است که این تناقضها در تمام فرهنگها وجود دارند، زیرا هر فرهنگ دانش را در قالب جفتهای متضاد دوتایی سازماندهی میکند و این تناقضها را باید به گونهای منطقی با یکدیگر آشتی داد.
او در نظریه سوم و آخرش در صفحه ۸۲۲، مبنی بر اینکه منطق اسطوره درست همانند منطق علم دقیق و “منطقی” است دوباره به این مسئله اشاره می کند. البته نه اینکه علم هوشمندانهتر یا تکامل یافتهتر از اسطوره است، بلکه این دو روش درک و تأویل جهان ساختارهای بنیادین مشابهی دارند.
گرچه میتوان این انتقاد را از دیدگاه لوی استراوس به عمل آورد که وی در تبیینهای خود ـ زمانی که میگوید شیوه تحلیلش در مطالعه اسطوره علمی و در نتیجه بهتر از شیوههای دیگر است ـ علم را بر اسطوره اولویت میبخشد. اما این مقاله یک خوانش ساختارشکن نیست و در مبحث دریدا به این مسئله خواهیم پرداخت.
[۱] . The raw and the cooked
[2] . ideas
[3] . language
[4] . parole
[5] . langue
[6] . reversible time
[7] . paraphrase
[8] . phoneme
[9] . morpheme
[10] . sememe
[11] . mytheme
[12] . bundle of relations
[13] . treble clef : کلیدی در موسیقی که جی را بالاتر از سی میانه روی خط دوم پنج خطی قرار میدهد – صدای زیر و سوپرانو
[۱۴] . theme
[15] . autochthonic
[16] . altruism
[17] . Zuni: قبیله سرخپوستی
[۱۸] . algebraic formulae