هراس
نمی دانم.
راهی را به امیدی شروع کردم . . . با هدفی.
قدم به راهی گذاشتم که همه سیاهی بود و بس. نه نشانی، نه ردی و نه سرمنزلی.
حال هدف و امید رفته است و تنها راه مانده بس طولانی، بی انتها.
* * *
وبلاگها را که می خوانم احساس شعف می کنم، حتی تلخ ترینشان هم طعمی از آَشنایی در خود دارد. و من چه با ولع می خوانمشان. این همه روحی که برهنه از میان این صفحات به تو خیره می شوند. نقابی هم اگر در کار هست، نقاب از خود است. نه دیگران . . .
دیگر چهره ای نیست که نقابی باشد. اینجا همه بی چهره اند. درخشندگی لبخند و خیسی اشک را می توانی کامل حس کنی. براستی برهنه کردن روح در برابر دیگران چه لذتی دارد، بی هراس از سختی و تیرگی نگاه دیگران. به آن می ماند که برهنه در برابر باد بایستی و خود را فریاد کنی . . .
که این منم!
این منم از پس تمامی آن حجابهای تاریک جسم. . .