Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

نظریه کوئیر

کلمه کوئیر (Queer) شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟

واژه کوئیر در نظریه کوئیر، بویژه در ارتباطش با همجنس­ گرایی دارای برخی معانی ضمنی است. نظریه کوئیر شاخه جدید از مطالعه یا تأملات نظری است و اخیراً در سال ۹۱ به عنوان عرصه مطالعاتی نام گذاری شد. این نظریه از مطالعات همجنس گرایی ـ رشته ای که خود بسیار جدید بوده و تنها از اواسط دهه ۸۰ شکلی سازمان یافته به خود گرفته است ـ نشأت گرفت. مطالعات همجنس­گرایی خود شاخه ای از مطالعات فمنیستی و نظریه فمنیسم بود. بگذارید کمی درباره تاریخچه این سیر توضیح بدهم.

در اواسط تا اواخر دهه ۷۰ نظریه فمنیسم جنسیت را به مثابه نظامی از نشانه ها ـ یا دال ـ در نظر می گرفت که به کالبدهایی با دوریخت جنسی استناد داده می شوند و هدفشان تمایز گذاردن بین نقشهای اجتماعی و معانی است که این کالبدها می توانند داشته باشند. بنابراین در نظریه فمنیسم اعتقاد بر آن بود که جنسیت یک ساخت اجتماعی است؛ چیزی نیست که صرفاً درست، یا ویژگی ذاتی کارکرد کالبدها در سطح بیولوژیکی باشد. بلکه توسط سازمانها و ساختارهای اجتماعی طراحی و اجرا و جاودانه می شود. نظریه فمنیسم با این رویکرد به دو دستاورد مهم دست یافت؛ نخست با تأکید بر تمایز میان آنچه محصول عقاید انسان است ـ در نتیجه ناپایدار و تغییرپذیر ـ و آنچه محصول بیولوژی است ـ در نتیجه چیزی نسبتا ثابت و نامتغیر ـ امر اجتماعی را از امر زیستی جدا کرد. دومین دستاورد به مسئله نخست مربوط می شود: نظریه فمنیسم با جدا کردن امر زیستی و امر اجتماعی ـ ذاتی و ساخته شده ـ تأکید داشت که جنسیت مولفه ذاتیِ هویت فردی محسوب نمی شود.

در نیمه دوم این ترم که به نظریه های مربوط به چگونگی شکل گیری هویت های فردی درون سازمانهای اجتماعی می پردازیم، از کلمه ذاتی بسیار استفاده خواهیم کرد. مفهوم اومانیستی هویت یا خود بر این انگاره مبتنی است که هویت شما منحصربفرد و مخصوص خودتان است، که شما محصول نوعی خود درونی ـ برخی جنبه های تغییرناپذیر شخصی ـ هستید. این جنبه ها معمولا دربرگیرنده جنس (من مذکر/مونث هستم)، جنسیت (من مرد/زن هستم)، سکسوالیته (من دگر/هم جنس خواه هستم)، باورهای مذهبی (من مسیحی، یهودی، بودایی هستم) و ملیت (من آمریکایی، روسی، ویتنامی هستم)، ـ و در حقیقت هر عبارتی که با “من” آغاز شده و شامل صفت معرفه و فعل هستم باشد ـ بیانیه ای درباره درک درونی شما از هویت است. در اندیشه اومانیستی این جنبه های مرکزیِ هویت ذات ـ چیزهایی که نامتغیر و ثابت هستند و تحت هر شرایطی شما را به فردی که اکنون هستید تبدیل می کنند ـ در نظر گرفته می شوند.

می توان مفهوم اومانیستی خویشتن بودگیِ ذاتی را در قالب تمایل به بقا درک کرد: خود درون پناهگاه زرهپوش قرار دارد که هیچ چیزی در جهان خارج نمی تواند بر آن تأثیر بگذارد. البته خود ممکن است بخاطر انفجارهای رخ داده در جهان خارج، که درهای پناهگاه را می لرزاند تکان بخورد و شوکه شود، اما وقایع دنیای خارج نمی توانند آن را بطور اساسی تغییر دهند (البته می توان آن را بطور کامل نابود کرد؛ در حقیقت تنها گزینه های ممکن این دو هستند: خود ذاتی یا در حالتی نامتغیر وجود دارد و یا کاملاً از بین می رود).

نظریه فمنیسم با به چالش طلبیدن این انگاره که جنسیت بخشی از این خود ذاتی است، گسستی را موجب شد که سازه­ای بودن این به اصطلاح خودِ طبیعی را آشکار ساخت . (نظریه فمنیسم به تنهایی این گسست را ایجاد نکرد: در نیمه دوم ترم دیگر نظریاتی را که به ساختارشکنی انگاره خودِ ذاتی کمک کردند بررسی خواهیم کرد). از این گسست، انگاره پساساختاریِ خویشتن بودگی به مثابه مفهومی ساخته شده، چیزی که بطور طبیعی توسط جسم یا بواسطه تولد تولید نمی شود نشأت گرفت. در نظریه پساساختاری خویشتن بودگی به «سوبژکتیویته یا سوژه­ بودگی» تبدیل می شود. تغییر عبارات نشانه پذیرش این مسئله است که هویت انسان بواسطه زبان ـ بواسطه تبدیل شدن به سوژه ای در زبان ـ شکل می گیرد. این تغییر از «خود» به «سوژه» نشانگر این انگاره نیز هست که سوژه ها محصول نشانه ها یا دال­هایی هستند که عقاید ما درباره هویت را تشکیل می دهند. خود پایدار و ذاتی است؛ سوژه ها ساخته می­شوند، در نتیجه موقت و متغیر بوده و همیشه امکان بازتعریف یا تغییر ساختار آنها وجود دارد. در این برداشت خود مانند دال درون نظام انعطاف ناپذیری می ماند که معانی آن تثبیت شده است؛ اما سوژه مانند دال در نظامی می ماند که بازی و چندگانگی معنای بیشتری دارد.

هنگامی که نظریه فمنیسم به شکستن انگاره اومانیستی خویشتن بودگیِ پایدار و ذاتی ـ بویژه هویت جنسی پایدار یا ذاتی ـ کمک و انگاره پساساختاری هویت جنسی به مثابه مجموعه­ای از دالهای متغیر را جایگزین آن ساخت دیگر اشکال نظریه هم دیگر مفاهیم ذات­گرایانة هویت را زیر سوال بردند. همانطور که خواهیم دید انگاره نژاد به مثابه امری درونی، ذاتی یا زیستی مورد بررسی قرار گرفتند (بویژه در فمنیسم، زیرا در دهه ۱۹۷۰ انگاره سوژه مونث درون نظریه فمنیسم بطور یکنواختی سفیدپوست و متعلق به طبقه متوسط بود). به همین صورت عقاید موجود درباره سکسوالیته به مثابه مقوله ای درونی یا ذات­ گرایانه نیز مورد صورت بندی مجدد قرار گرفت. از این نقطه بود که در اوایل دهه ۱۹۸۰ مطالعات همجنس گرایی به مثابه یک رشته و شاخه آکادمیک یک جنبش سیاسی آغاز شد.

اینکه سکسوالیته را سازه ای اجتماعی و نه زیستی در نظر بگیریم دشوار است. هنگامی که به دنیای اطراف نگاه می کنیم در عرصه های زیادی با gender-bending (خمش جنسیتی) مواجه می شویم ـ برای مثال مایکل جکسون، بوی جرج، روپال و دنیس رودمن از جمله افرادی هستند که با ترکیب منحصربفرد آنچه سبک­های زنانه و مردانه نامیده می شد، انگاره نقشهای جنسیتی به مثابه امر ذاتی که بواسطه جنس (sex) تعیین می شود (مذکرها مردانه هستند و مونث ها زنانه) را خم می کنند. (هنگامی که به مبحث پسامدرن رسیدیم درباره خمش جنسیتی که وقتی مردان لباس زنانه می پوشند رخ می دهد صحبت خواهیم کرد). در حقیقت هر روز می توانیم تغییر نقشها و دال­های جنسیتی را ببینیم؛ ده سال پیش چقدر از زنها خالکوبی های قابل مشاهده داشتند و یا چه تعداد از مردها گوش یا دیگر اعضای بدن خود را سوراخ می کردند؟ با توجه به این تغییرات به راحتی می توان جنسیت را به مثابه نظامی از دال ها در نظر گرفت.

اما درک سکسوالیته تا حدی بخاطر چیزهایی که فرهنگمان درباره سکسوالیته به ما می آموزد دشوارتر است. در حالیکه جنسیت ممکن است به سبک یا لباس مربوط شود، سکسوالیته به بیولوژی و اینکه کالبد چطور در سطحی بنیادین عمل می­کند ارتباط دارد. این مسئله روز پیش مطرح شد؛ هنگامی که درباره جنسیت صحبت می کردیم یک نفر درباره حیوانات ـ که رفتار جنسی آنها ارتباط قوی به غریزه تولید مثل دارد ـ سوال کرد. فرهنگ ما سکسوالیته را به دو صورت تعریف می کند: در قالب غرائز حیوانی ـ رفتارهایی که بواسطه هورمون ها یا چرخه های فصلی برنامه ریزی می شوند ـ و اراده آزاد ما بر آنها هیچ کنترلی ندارد؛ و در قالب انتخاب های اخلاقی و رفتارهایی که به مثابه خود و بد، اخلاقی و غیراخلاقی رمزگذاری شده و قرار است بر آنها کنترل کامل (یا نسبتاً کامل) داشته باشیم. در نخستین شیوه تفکر درباره سکسوالیته، واکنشهای جنسی تقریباً به تمامی بیولوژیک محسوب می شوند: ما نسبت به آنچه در ژن ها و هورمونهایمان رمزگذاری شده است بطور جنسی واکنش نشان می دهیم، و این مسئله همواره در قالب رفتار تولیدمثلی تعریف می شود. (این دیدگاه از تفکر تطوری نشأت می گیرد، که در آن وظیفه هر عضو تلاش در جهت حفظ و انتقال ساختار ژنتیکی منحصربفرد خود می باشد). در این دیدگاه اعتقاد بر آن است که ما می توانیم رفتار جنسی انسان را بواسطه فهم رفتار جنسی حیوانات درک کنیم.

مشکل دیدگاه نخست ان است که سکسوالیته انسان مانند سکسوالیته حیوان عمل نمی کند. اگر چنین بود تمام زنها طی چرخه­های خاصی وارد دوره فحل می شدند و مذکرهای گونه بطور دیوانه وار سعی می­کردند آنها را باردار کنند؛ همه فعالیت جنسی معطوف به تولید مثل شده و در هر دو جنس فعالیت جنسی تنها طی این دوره های فحل روی می داد. اما واضح است که سکسوالیته انسان بصورت متفاوتی عمل می کند. در حقیقت سکسوالیته انسان از هیچ جهت چندان شباهتی به سکسوالیته حیوان ندارد. ما تقریبا تنها گونه ه­ایی هستیم که می­ توانیم به میل خود، بدون توجه به باروری یا چرخه های هورمونی مقاربت کنیم و همین امر فی النفسه رفتار جنسی انسان را از نیاز به تولید مثل جدا می کند. همچنین مهارت ها و ذخیره گسترده­ای از رفتارها و فعالیت های جنسی دارد که تنها برخی از آنها به تولید مثل مرتبط هستند و همین مسئله خود باعث جدایی بیشتر این دو مقوله می شود. مهمتر از همه رفتار جنسی انسان به مولفه لذت مربوط می­­شود؛ لذتی که مقولات فرهنگی روی آن تاثیر می گذارند.

البته می توانیم درباره صورت­های سکسوالیته حیوان و اینکه آیا این صور مدلی از سکسوالیته انسان هستند یا نه استدلال­های بسیاری بیاوریم، اما نکته اینجاست که مرتبط ساختن سکسوالیته انسان به حیوان، سکسوالیته را به گونه خاصی بازنمایی می کند. اگر انسان­ها را تا حد زیادی به مثابه حیوان در نظر بگیرید، آنگاه ماهیت و ذاتِ سکسوالیته انسان را نیز تولید مثلی خواهیم دانست و در نتیجه هر رفتاری که به تولید مثل مربوط نباشد “غیرطبیعی” می شود. این دیدگاه ما را به دومین شیوه تعریف سکسوالیته توسط فرهنگ می رساند: بر اساس اخلاق، و رفتار درست و نادرست.

انگاره های فرهنگی غرب درباره سکسوالیته منشأهای بسیاری دارد: برای مثال علوم (بویژه دیدگاه تکاملی نسبت به سکسوالیته به مثابه یک رفتار غریزی حیوانی)، مذهب، سیاست، و اقتصاد. (یادداشت: میشل فوکو در مجموعه کتابهایش با عنوان تاریخ سکسوالیته مقولات رمزگذاری جنسی را بررسی کرده است. تعریف سکسوالیته توسط       سیاست یا اقتصاد زمانی رخ می دهد که ملت ها یا دیگر سازمانهای اجتماعی نگران کنترل جمعیت هستند و از مردم می خواهند تولید مثل نکنند و حتی برای تضمین این موضوع به سقط جنین، پیشگیری از بارداری و عقیم کردن روی می آورند؛ موقعیت متضاد در کشورها یا زیرگروه هایی رخ می دهد که از اعضای خود می خواهند کودکان زیادی تولید کنند تا جمعیت گروه از سایر گروه ها بیشتر شود).

اینگونه انگاره ها درباره سکسوالیته اغلب صورت بیانیه­ های اخلاقی درباره اینکه چه اشکالی از سکسوالیته درست، یا خوب یا اخلاقی، و چه اشکالی نادرست، بد و غیراخلاقی هستند را به خود می گیرند. این مقولات و رده­ بندی­ها در گذر زمان تغییر کرده اند که خود شاهدی بر این مدعاست که تعاریف موجود از سکسوالیته نه ذاتی یا جاودان یا درونی، بلکه سازه های اجتماعی و چیزهایی هستند که می توان آنها را تغییر داده یا دستکاری کرد. طی ده سال گذشته ـ نه صرفاً در رابطه با همجنس­گرایی و دگرجنس­ خواهی، بلکه در قالب رابطه جنسی ایمن و پیشگیری از بیماریهای مقاربتی ـ شاهد چنین تغییراتی بوده ایم: در فرهنگ امروز (در برخی محیط ها) رابطه جنسی غیراخلاقی ممکن است رابطه­ای باشد که در ان از کاندوم یا دیگر روشهای پیشگیری استفاده نشود، نه رابطه­ ای که دربرگیرنده فعالیت تولید مثلی نیست.

در نسل های پیشین نیز مانند دوران معاصر اینگونه شیوه های تعریف سکسوالیته (از طریق زیست، مذهب، سیاست و اقتصاد) مقولات صریحی از امور درست و غلط ایجاد کرده اند که معمولا به عقاید موجود درباره تولید مثل و زندگی خانوادگی مربوط می باشد. گیل رابینز در مقاله خود ـ در دیاگرام هایی که در صفحات ۱۳ و ۱۴ ارائه می دهد ـ به این موضوع می پردازد. وی نشان می دهد انگاره های مربوط به سکسوالیته در قالب تقابل های دوتایی ساختاربندی شده اند؛ یک بخش مثبت، خوب، اخلاقی و درست؛ و بخش دیگر منفی، بد، غیراخلاقی و نادرست است.

رابین معتقد به شکستن ساختار تمامی این تقابل های دوتایی است؛ در حقیقت معتقد است باید تمامی صورتهای رفتار جنسی را از هرگونه قضاوت اخلاقی جدا کرد. این مسئله است که باعث مخالفت افراد بسیاری با نظرات وی (و دیگر تندروها در زمینه سکسوالیته) می شود. آیا برخی رفتارهای جنسی نباید اشتباه محسوب شوند؟ مثلا رابطه جنسی که موجب آسیب دیدن کسی شود؟ رابطه ای که مبتنی بر رضایت طرفین نباشد، یا رابطه جنسی بین شخصی با قدرت زیاد و شخصی که فاقد قدرت است؟ این اعتراض ها نشانگر دو نکته هستند: نخست آنکه در فرهنگ انسانی رفتار جنسی به چیزی بیشتر از لذت و/یا تولید مثل مربوط می شود: اغلب بازنمود اشکال قدرت و سلطه نیز هست. نکته دیگر نشان می دهد چقدر ارتباط بین فعالیت جنسی و مفاهیم اخلاقی قوی هستند. و این ارتباط تا حدی از تعریف رابطه جنسی به مثابه بخشی از هویت ـ و نه صرفاً فعالیتی که فرد انجام می دهد ـ نشأت می گیرد. بنابراین اگر شما با فرد هم جنس تماس جنسی خود داشته باشید نه تنها رابطه جنسی همجنس­گرایانه دارید، بلکه یک همجنس­گرا نیز هستید. و این هویت اغلب به قضاوت اخلاقی درباره روابط و هویت­های همجنس­گرایانه مرتبط می شود.

مطالعات همجنس­گرایی ـ که مقاله گیل رابین تا حدی از این عرصه نشأت می گیرد ـ نوعی از ساختارها و سازه های اجتماعی را بررسی می­کند که عقاید ما درباره سکسوالیته به مثابه کنش و سکسوالیته به مثابه هویت را تعریف می کنند. در این عرصه مطالعاتی ـ به عنوان رشته­ ای آکادمیک ـ این مسئله که طی تاریخ مفاهیم مربوط به همجنس­گرایی چگونه تعریف شده اند ـ و در نتیجه چگونگی تعریف گزینه مقابل یعنی دگرجنس­خواهی ـ بررسی می شود. همچنین اینکه فرهنگ ها ـ یا دوره های زمانی مختلف ـ چطور انگاره­ های هنجار یا نابهنجار بودن، اخلاقی و غیراخلاقی بودن رفتارهای جنسی خاصی را تحمیل کرده اند نیز مورد مطالعه قرار می­گیرد. مقاله اتکینز ـ درباره چگونه به تصویر کشیده شدن کالبدهای همجنس­گرا در عصر ایدز ـ با بررسی اینکه چطور انگاره­های امر بهنجار و انحراف از هنجار خلق و سپس تغییر داده می شوند و اینکه این انگاره ها و تصاویر چه کارکرد فرهنگی دارند نیز بر این نظریه متمرکز می باشد.

مقاله اتکینز را بخاطر بررسی که روی تصاویر مردان همجنس­گرای مبتلا به ایدز انجام می دهد (اینکه چطور از این تصاویر برای تقویت عقاید مربوط به همجنس­گرایی به مثابه یک مقوله نابهنجار، انحراف آمیز و بد استفاده می شود) می توان بخشی از عرصه نقد ادبی همنجس­گرایی دانست. نقد ادبی گ-ی/لز-بین که یکی از موضوعات عرصه مطالعاتی همجنس­گرایی است، به روشهای گوناگون تصاویر سکسوالیته و انگاره های رفتار بهنجار و منحرفانه را بررسی می کند؛ یافتن نویسندگان همجنس­گرا که سکسوالیته آنها در تاریخ و زندگینامه­اشان پنهان یا پاک شده است؛ بررسی متون نویسندگان همجنس­گرا برای کشف درونمایه ها، تکنیک ها و دیدگاه­های ادبی خاص که از همجنس­گرایی در جهانی دگرجنس­خواه نشأت می گیرد؛ مطالعه متون ـ اثر نویسندگان همجنس­گرا و دگرجنس­خواه ـ که به همجنس­گرایی و دگرجنس­خواهی پرداخته یا روی سکسوالیته به مثابه مفهومی ساخته شده (و نه ذاتی) تمرکز می کند؛ و بررسی اینکه چطور متون ادبی در ترکیب با متون غیرادبی راه هایی برای تفکر درباره سکسوالیته در اختیار یک فرهنگ می گذارند.

مطالعات همجنس­گرایی ـ به مثابه شکل سیاسی رشته دانشگاهی ـ مفهوم سکسوالیته بهنجار را به چالش می کشد. همانطور که رابین در مقاله خود می نویسد، هنگامی که مقوله­ای با عنوان “بهنجار” ایجاد می شود، بطور ناخودآگاه مقوله مخالف آن یعنی “انحراف آمیز” را نیز ایجاد می کنید و آنگاه کنشها و هویت های خاص که در این مقولات جای می گیرند به دیگر اشکال رویه های اجتماعی و روشهای کنترل اجتماعی ارتباط داده می شوند. هنگامی که کاری می کنید که فرهنگتان آن را انحراف آمیز دانسته است احتمالاً مجازات خواهید شد: از طریق بازداشت شدن، شرمسار شدن، از دست دادن شغل، گواهینامه، نزدیکان، حس احترام و بیمه پزشکی. مطالعات همجنس گرایی نیز مانند مطالعات فمنیستی به منظور مداخله در مقولات امر بهنجار و انحراف­ آمیز و پایان بخشیدن به آنها سعی در درک چگونگی ساخته شدن این مقولات، چگونگی عملکردشان و اینکه چطور تقویت می شوند دارند.

که این مسئله سرانجام ما را به نظریه کوئیر می رساند. نظریه کوئیر از توجه مطالعات همجنس گرایی به ساخت اجتماعی مقوله­های رفتار جنسی بهنجار و منحرفانه نشأت گرفت. اما نظریه برخلاف مطالعات همجنس گرایی که همانطور که از اسمش پیداست بر مسائل مربوط به همجنس گرایی می­پردازد  حوزه پژوهش خود را گسترش داده است. این نظریه هرچیزی را که درون مقوله­ های “بهنجار” و “منحرفانه قرار می گیرد ـ بویژه فعالیت ها و هویت های جنسی ـ را بررسی، مطالعه و نقد می کند. معنای اصلی واژه کوئیر «عجیب»، «ویژه» و «غیرعادی» است. نظریه کوئیر به هر صورتی از سکسوالیته که از این نظر غیرعادی باشد، و در نتیجه به رفتارها و هویت های بهنجار می­پردازد که امر غیرعادی را (از طریق گزینه مقابل آنها بودن) تعریف می کنند. در نتیجه نظریه کوئیر دامنه تحلیل خود را گسترش می دهد تا دربرگیرنده هر نوع رفتار ـ رفتارهایی که شامل خمش جنسیتی، همچنین اشکال کوییر و غیرهنجاری سکسوالیته می باشند ـ شود. در نظریه کوئیر تاکید بر آن است که تمامی رفتارهای جنسی، همه مفاهیمی که رفتارهای جنسی را به هویت های جنسی مرتبط می سازند، و مقوله سکسوالیته های بهنجار و منحرفانه ساخت های اجتماعی، مجموعه ای از دال­ها، هستند که سنخهای خاصی از معنای اجتماعی را خلق می کنند. نظریه کوئیر نیز مانند نظریه فمنیسم و مطالعات همجنس گرایی انگاره ذاتی بودن سکسوالیته ـ اینکه بواسطه بیولوژی تعیین یا بر اساس استانداردهای جاودانه اخلاق و حقیقت قضاوت می شود ـ را رد می کند. نظریه پردازان کوئیر سکسوالیته را ترتیب پیچیده ای از رمزگان­ها و نیروهای اجتماعی، صورتهای فعالیت فردی و قدرت نهادی می دانند که در هر لحظه برای خلق انگاره­های امر بهنجار و منحرفانه با یکدیگر تعامل دارند، و سپس این انگاره ها تحت عنوان امر طبیعی، ذاتی، بیولوژیک یا الهی عمل می کنند.

این انگاره که سازه های اجتماعی (مانند جنسیت و سکسوالیته) که قابل تغییر و بی ثبات هستند می­توانند جاودانه، ذاتی و بطور غیرقابل انکاری درست بنظر برسند را با استفاده از نظریات دیگری ـ نظریات مربوط به ایدئولوژی، و ساخت اجتماعی نظام های باوری و جایگاه های سوژگی درون این نظام ها ـ بررسی خواهیم کرد.

۲۹ بهمن, ۱۳۸۸ | انسان شناسی | میریام