Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

نوشتن

آدمیزاد حافظه ندارد که. تا وقتی در ورطه باشی فکر می‌کنی آخرین لحظات زندگی‌ات هستند، حتی اگر قبل‌ترها هم تجربه‌اشان کرده باشی.

نوشتن به درد همین لحظه‌ها می‌خورد. که برگردی و ورقی بزنی خاطراتت را و ببینی که از چه چیزهایی جان سالم به در برده‌ای و زندگی باز هم ادامه داشته است.

۵ مرداد, ۱۳۸۹ | عمومی | میریام

خواب

دیشب خواب دیدم سر از کانادا درآوردم. یه خواب عجیب و غریب که هیچ معنایی برام نداشت.  اما وقتی امروز صبح نامه‌ام رو باز کردم معنای خوابم رو فهمیدم.

هفت سال پیش روز تولدم نامه‌ای برای خودم نوشتم، تا روز ۱۰ جولای ۲۰۱۰ بازش کنم. از آرزوهام و خواسته‌هام و این که دوست دارم در این سن به کجا رسیده باشم. به خیلی‌هاش رسیدم. کار و درس و خیلی چیزهای دیگه …با اینکه وقتی بهشون رسیدم اصلا یادم نبود روزی آرزوم بودن. ظاهرا آدم وقتی به خواسته‌هاش می‌رسه یادش نیست که روزی آرزوشون رو داشته.

ولی یکی از خواسته‌هام اون زمان این بود که برای ادامه تحصیل برم کانادا. حالا چرا کانادا رو انتخاب کردم نمی‌دونم  :) ) از این یکی آرزوم بعدها برگشتم.

ظاهراً ناخودآگاهم یادش مونده بود که کدوم قولم رو شکستم.

۲۵ تیر, ۱۳۸۹ | روزمره | میریام

روزانه‌ها

این روزها آرام می‌گذرد. بی‌دغدغه. مسیر زندگی روی روالی افتاده که امیدوارم آرامش قبل از طوفان نباشد. نظمی گرفته که شاید قبل‌ترها نداشت.

احساس امنیتی می‌آورد این روزانگی‌ها

۲۱ تیر, ۱۳۸۹ | روزمره | میریام