چهار سالگی
و این دی ماه که بگذرد، چهار سال می شود که حرفهایم را توی این فضای مجازی خالی و سرد می نویسم تا نتوانم پاره اشان کنم، یا فراموش. اول سکوت یخزده و حالا، سرگشته
و این دی ماه که بگذرد، چهار سال می شود که حرفهایم را توی این فضای مجازی خالی و سرد می نویسم تا نتوانم پاره اشان کنم، یا فراموش. اول سکوت یخزده و حالا، سرگشته
گاهی اوقات هر چقدر هم تلاش کنی، انگشت تقصیر به هیچ سمتی جز خودت نمی گردد.
ما آدمهای دو رو، ما آدمهای مرده پرست و شکست خورده دوست و اندوه پسند.
اگر کسی بگوید شادمان است، اگر کسی بخواهد شادی اش را با ما قسمت کند، یا لبخندی از سر بزرگ منشی می زنیم و می گذریم، یا در دل می گوئیم “چقدره ساده! است. با این چیزها شاد می شود”، انگار که برای شاد شدن نیاز به دلیل بزرگی هست، یا اینکه گمان می کنیم پز خوشبختی اش را می دهد.
اما اگر کسی بگوید افسرده ام، غمگینم، از زندگی خسته ام، شکست خورده ام، افتاده ام، دورش جمع می شویم مانند لاشخورهایی که از اندوه دیگران تغذیه می کنند. این احساس برتری نسبت به آن کسی که افتاده “که من او نیستم”، این احساس قدرت که به ما دست می دهد، “که او به من پناه آورده تا دلداری اش بدهم، تا مطمئنش کنم”.
ما آدمهای دو رو، ما آدمهای مرده پرست و شکست خورده دوست و اندوه پسند.