Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

پیرارسال بیست و پنج خرداد

مامان می خواست باهام بیاد. نذاشتم. گفت بدون من پاتو نمیذارم بذاری بیرون. آخرش به قرآن قسمم داد تنها نرم. مجبور شدم قسم بخورم. با برادر و دوستش قرار گذاشتیم سر آذربایجان. از کوچه پس کوچه انداختیم تا انقلاب. دوازده فروردین پارک کردیم. تا وسط راه رفتیم یادش افتاد سبزیجاتش رو گذاشته تو ماشین. برگشت.

برادر هی سفارش می کرد. می گفت خلوت بود برمی گردیم. رسیدیم خیابون اصلی. یه لحظه هر سه تامون خشکمون زد. جمعیت موج میزد تو خیابون. تا چشم کار می کرد از هر دو طرف آدم بود. الله اکبر می گفتن و آروم راه می رفتن. یه سری شعار می دادن. بعد خبر رسید گفتن فقط الله اکبر. آروم آروم جمعیت ساکت شد. انگار از سمت فردوسی خاک مرده پاشیدن رو مردم. سکوت به ما رسید و رد شد.

نم بارون هم زد فکر کنم. خیلی خوب یادم نمیاد. فقط یادمه باد خنکی می اومد. چهار بعدازظهر آخر خرداد و هوا خنک بود. موبایل ها آنتن نمی داد. منم دنبال تلفن عمومی بودم زنگ بزنم خونه. بگم خیالت راحت امروز هیچ جا امن تر از اینجا نیست.

شب موقع برگشتن بود که بوی دود و صدای گلوله اومد…

۲۵ خرداد, ۱۳۹۰ | سیاسی - اجتماعی | میریام

غده چرکین خاورمیانه

همون موقع که چند دهمین پیغمبر از خاورمیانه صادر شد تا عالمیان رو به راه راست شهید کنه، باس خاکش رو به توبره می‌کشیدن و با نمک شخم می‌زدن که دنیا الان به این وضع نیفته.

پ.ن: الان هم چاره‌اش یه دو سه تا بمب اتمی، هیدروژنی‌ای چیزیه.

۱۰ اردیبهشت, ۱۳۹۰ | روزمره, سیاسی - اجتماعی | میریام

مردم تهران

مردم تهران مثل همه، به نوعی منتظر چیزی‌اند. توی صف منتظر اتوبوس‌اند، یا منتظر نان لواش‌اند، یا منتظر پاسپورت‌اند، یا منتظر برگشتن بچه‌هایشان از جبهه‌ها، یا منتظر اعلان کوپن مرغ‌اند، یا منتظر اعلان کوپن نفت‌اند، یا منتظر خرداد سال آینده‌اند… و خدا را شکر می‌کنند.

مردم تهران همیشه خدا را شکر می‌کنند. «بابا، حالا خوبه.» اگر برق دو ساعت برود می‌گویند بابا حالا خوبه دو ساعت میره. اگر چهار ساعت برود می‌گویند بابا حالا خوبه چهار ساعت میره. اگر اصلا برود می‌گویند بابا حالا خوبه که نفت هست. اگر نفت نباشد می‌گویند بابا حالا خوبه که زغال هست. اگر توی ستون فقراتشان لگد بزنند می‌گویند بابا حالا خوبه که توی مخ‌مون نزدند. اگر توی مخشان لگد بزنند می‌گویند بابا حالا خوبه توی شکممان نزدند…

شکر می‌کنند و روزگار را در میهن اسلامی می‌گذرانند.

-گزیده‌ای از کتاب زمستان ۶۲ نوشته اسماعیل فصیح (سال ۱۳۶۶)

۱۱ بهمن, ۱۳۸۹ | سیاسی - اجتماعی, معرفی کتاب | میریام