پیرارسال بیست و پنج خرداد
مامان می خواست باهام بیاد. نذاشتم. گفت بدون من پاتو نمیذارم بذاری بیرون. آخرش به قرآن قسمم داد تنها نرم. مجبور شدم قسم بخورم. با برادر و دوستش قرار گذاشتیم سر آذربایجان. از کوچه پس کوچه انداختیم تا انقلاب. دوازده فروردین پارک کردیم. تا وسط راه رفتیم یادش افتاد سبزیجاتش رو گذاشته تو ماشین. برگشت.
برادر هی سفارش می کرد. می گفت خلوت بود برمی گردیم. رسیدیم خیابون اصلی. یه لحظه هر سه تامون خشکمون زد. جمعیت موج میزد تو خیابون. تا چشم کار می کرد از هر دو طرف آدم بود. الله اکبر می گفتن و آروم راه می رفتن. یه سری شعار می دادن. بعد خبر رسید گفتن فقط الله اکبر. آروم آروم جمعیت ساکت شد. انگار از سمت فردوسی خاک مرده پاشیدن رو مردم. سکوت به ما رسید و رد شد.
نم بارون هم زد فکر کنم. خیلی خوب یادم نمیاد. فقط یادمه باد خنکی می اومد. چهار بعدازظهر آخر خرداد و هوا خنک بود. موبایل ها آنتن نمی داد. منم دنبال تلفن عمومی بودم زنگ بزنم خونه. بگم خیالت راحت امروز هیچ جا امن تر از اینجا نیست.
شب موقع برگشتن بود که بوی دود و صدای گلوله اومد…