باور
من باور دارم
I Believe
من هنوز به معجزه، ایمان دارم
به شعله ور شدن برگی سبز
In un-breaking of the Heart
برای من هر شب با مرگ خورشید، دنیا غروب می کند.
ـ غروبی که شاید طلوعی در پی اش نباشد.
من باور دارم
I Believe
من هنوز به معجزه، ایمان دارم
به شعله ور شدن برگی سبز
In un-breaking of the Heart
برای من هر شب با مرگ خورشید، دنیا غروب می کند.
ـ غروبی که شاید طلوعی در پی اش نباشد.
گرمای دستی که دست تو را در خود می فشارد.
و تو
ـ دنیای سستی که بر باد است ـ
به آن آویخته ای
انگار که تنها ملموس باقی مانده درین دنیای مه آلود باشد.
نه راهی در پس و نه راهی در پیش
در توهم رسیدن و بودن و ماندن به دام افتاده ای
ـ رهایش کن . . .
امروز تفالی زدم به دیوان حضرتش. . . قصه دل ما نوشت
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کزان شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد