روزی …
تو ممکن است فراموش کنی
اما
بگذار این را بگویم
روزی
کسی
به یاد ما خواهد افتاد
سافو
تو ممکن است فراموش کنی
اما
بگذار این را بگویم
روزی
کسی
به یاد ما خواهد افتاد
سافو
ترس از ماندن
ترس از رفتن
ترس از رها ماندن در سرما
و گرمای اشکی که بر گونه می غلتد
ـ آویخته ایم بر حبل المتینی که سالهاست پوسیده و ریخته و بر باد رفته
با قلبهایی سرشار از تهی ایمان
سرد از عشق
و فریاد هل من ناصر ینصرنی اش
در سکوت خاموش صحرا
طنین انداخت
و آخرین وسوسه ای که در بهت درد خیانت زمزمه می کند:
ـ بیچاره چه می جویی خدایت را
در کوه طور خاموش شد و
در تپه های جلجتا بر صلیب آویخت
و در نهروان بر سر نیزه رفت
یک لحظه، فقط یک لحظه کافی است
تا عشق به فراموشی
و رویاها به خواب بگذرند
ـ و تو آن لحظه را خواب بودی