مازوخیسم حاد
یه وقتایی یه خاطرههای تاریک و لعنتی هجوم میارن به آدم، که هرچقدر سعی میکنی هم نمیتونی از شرشون خلاص بشی. بعد که یادت افتاد تازه میشینی مرورشون میکنی. ورق به ورق. مازوخیسم که شاخ و دم نداره.
یه وقتایی یه خاطرههای تاریک و لعنتی هجوم میارن به آدم، که هرچقدر سعی میکنی هم نمیتونی از شرشون خلاص بشی. بعد که یادت افتاد تازه میشینی مرورشون میکنی. ورق به ورق. مازوخیسم که شاخ و دم نداره.
این روزها احساس بیفایدگی نمیکنم. آنقدر مشغله هست که وقت به این فکرها نمیرسد. اما یک جورهایی کلافهام. سردرگمم. انگار باید چیزی را میدیدهام و ندیدهام، کاری را میکردم و انجام ندادهام. نمیدانم…
لحظههای سکوت هی فکر میکنم به این که چه چیزی را جا انداختهام طی راه. به پشت سرم نگاه میکنم و چیزی پیدا نمیکنم. مجبورم صبر کنم تا مثل همیشه زندگی سر وقتش یادم بیندازد
دوست داشتن، و دوست داشته شدن