از بچگی به دو کار خیلی علاقه داشتم؛ جهانگردی و خبرنگاری. فکر می کردم خبرنگاری کار هیجان انگیز و پرخطری است و خبرنگارها آدمهای شجاع و از خودگذشته ای هستند که همیشه به دنبال حقیقت می گردند و در این راه بلاهای زیادی سرشان میاید. بعدها فهمیدم آنقدرها هم هیجان انگیز نیست و بیشترش توی چاردیواری تحریریه اتفاق می افتد. جز البته خبرنگارهای جنگی که خب باید توی خواب می دیدم خانواده محترم اجازه اش را بهم بدهند. بزرگتر که شدم علوم سیاسی هم به این علاقه ها اضافه شد که چون زمان ما، عهد شاه وزوزک و تیرکمون سنگی، دخترها را توی این رشته قبول نمی کردند علاقه هایم ناکام ماند.
حالا این روزها هم شبه روزنامه نگار/خبرنگار شده ام هم در زمینه سیاست و روابط بین الملل کار می کنم هم جهان (البته فعلا فقط ایران) گردی می کنم و در این مانده ام که چطور گاهی زندگی ما را به سمتی می برد که می خواهیم، بدون اینکه متوجه شویم. شبهای سرد و سرشار از ناامیدی و خستگی و درماندگی فراوانی را باید پشت سر گذاشت، اما اگر از این جاده های تاریک و تنها به سلامت بگذری شاید آنسوتر دری باشد که به روزهای روشن باز شود.
۱۰ بهمن, ۱۳۸۸ | روزمره, یادداشت | میریام
پیام: ۱ | برچسب ها: تاریکی, تحریریه, جهانگردی, خبرنگاری, خستگی, سیاست
راهروی سرد و بی رنگ بیمارستان …
یه گوشه نشسته بودی، پاهات رو بغل کرده بودی و پیشونیت رو گذاشته بودی روی زانوهات. روبروت زانو زدم و دستهات رو گرفتم. سردِ سرد بودن. زیر ناخن هات هنوز رد خونش مونده بود. نگاهم نمی کردی. صدات کردم. صدام شکست. بغلت که کردم شروع کردی به لرزیدن.
نمی دونم از سرما بود، از ترس بود یا از غصه. نمی دونم، شاید هم این خودم بودم که می لرزیدم.
ـ دیر رسیدم، دیر رسیدم … میریام دیر رسیدم … چرا دیر رسیدم میریام ؟
۱۱ آذر, ۱۳۸۸ | روزمره, یادداشت | میریام
پیام: ۲ | برچسب ها: همیشه دیر رسیدیم
بزرگ شدن رو خیلی ها، خیلی چیزها معنی کردند. به دوش کشیدن بار مسئولیت زندگی، پذیرفتن اشتباهات، فهمیدن اینکه خودت مسئول خوشبختی خودت هستی و …
برای من اما، شاید اون لحظه ای بود که جلوی آیینه نشسته بودم و حین شونه کردن موهام به اتفاق های اخیر فکر می کردم، به تصمیماتی که گرفتم و قدم هایی که برداشتم، و یک مرتبه متوجه شدم دوباره دارم پا توی مسیری می گذارم که گرچه وسوسه کننده و پر از ماجرا و فراز و نشیب و غیرقابل پیش بینی هست ـ یعنی دقیقاً چیزی که همیشه منِ تنوع طلبِ عاشق هیجان رو به خودش جلب می کرد ـ نه تنها انجامی نداره، بلکه طی کردنش هم تجربه جدیدی به اونچه تا بحال پشت سر گذاشتم و تجربه کردم اضافه نمی کنه.
و آگاهانه ازش برگشتم.
سخت ترین کاری بود که تا بحال انجام داده بودم؛ این مقاومت در برابر وسوسه چیدن سیب…
۵ آذر, ۱۳۸۸ | روزمره, یادداشت | میریام
پیام: ۶ | برچسب ها: ولی همچنان ماه رو آرزو می کنم