سردرگمی
این روزها احساس بیفایدگی نمیکنم. آنقدر مشغله هست که وقت به این فکرها نمیرسد. اما یک جورهایی کلافهام. سردرگمم. انگار باید چیزی را میدیدهام و ندیدهام، کاری را میکردم و انجام ندادهام. نمیدانم…
لحظههای سکوت هی فکر میکنم به این که چه چیزی را جا انداختهام طی راه. به پشت سرم نگاه میکنم و چیزی پیدا نمیکنم. مجبورم صبر کنم تا مثل همیشه زندگی سر وقتش یادم بیندازد