مترجم: میریام آقازاده
مقاله دریدا با کلمه «شاید» آغاز می شود که نشان میدهد در ساختارشکنی همه چیز موقتی و مشروط است؛ در ساختارشکنی نمیتوان بیانیههای قطعی/مطلق ارائه داد. با اینحال ما فرض را بر این میگذاریم که چنین کاری امکان پذیر است. این نکته خود یکی از مسائل کلیدی در ساختارشکنی است؛ حتی اگر دریابید که هیچ چیز ثابت نیست، که معنا تصادفی و مبهم است هم وانمود میکنید که هیچ مشکلی وجود ندارد.
دریدا سپس میگوید اتفاقی روی داده است؛ نوعی گسست یا شکست.
وی درباره چیزی سخن میگوید که آن را به مثابه تغییر اساسی یا گسست در ساختار بنیادین فلسفه غرب (اپیستمه[۱]) در نظر میگیرد. این گسست، لحظهای است که در آن شیوه تفکر فلسفه درباره خودش دستخوش تغییر شد. این تغییر زمانی حادث شد که تفکر درباره «ساختاریت ساختار» ممکن گردید. به بیان دیگر این لحظه ای است که ساختارگرایی نشان داد زبان یک ساختار است، و چطور هر نظامی ـ چه زبان و چه فلسفه ـ ساختار دارد، و وقتی اندیشیدن درباره خودِ انگارة ساختار امکان پذیر شد.
می توانیم از یک تمثیل ـ برای مثال بودن در یک اتاق مانند اتاق خوابگاه ـ استفاده کنیم. در ابتدا درباره اینکه چطور این اتاق را مبلمان و تزئین کنید فکر می کنید؛ چه پوسترها و عکسهایی به دیوار بزنید، کمد و تخت خواب و کشو را کجا بگذارید و غیره. سپس یک روز به اتاق نه به عنوان اتاق خودتان، بلکه به مثابه یک اتاق در کل ساختمان، به مثابه بخشی از ساختار فکر می کنید؛ سپس ممکن است درباره «اتاقیت» اتاق خودتان، درباره ویژگیهایی که (جدا از تزئینهای شما) آن را به یک اتاق تبدیل میکنند، و درباره ارتباط آن با دیگر اتاق های ساختار (این اتاق، اتاق من است زیرا اتاق کناری نیست) بیندیشید. به هر حال، لحظهای که درباره اتاق بودن (یا اتاقیت) اتاق خود فکر میکنید همان لحظه یا «رویدادی» است که دریدا به آن اشاره دارد؛ لحظهای که فلاسفه نظام های فلسفی خود را نه به مثابه حقیقت مطلق، بلکه به مثابه نظام، سازه[۲]، یا ساختار می بینند.
دریدا بر خلاف سوسور که ساختار را خطی می دانست، معتقد است تمام ساختارها دارای نوعی مرکز هستند. البته او بیشتر به نظام ها یا ساختارهای فلسفی اشاره دارد، اما این ایده تقریباً درباره هر ساختاری صدق می کند. چیزی وجود دارد که تمامی مولفه های یک ساختار از آن تبعیت می کنند و به آن متصل هستند؛ چیزی که باعث می شود ساختار شکل خود را حفظ کند و تمام اجزا را در کنار هم نگه می دارد. (دقت کنید که این مدل درباره زبان ـ یا ایده سوسور از زبان ـ چندان صدق نمیکند، زیرا یافتن مرکزی که بتواند کل ساختار را منسجم نگه دارد بسیار دشوار است).
این مرکز در عین منسجم نگه داشتن ساختار، حرکت مؤلفه های درون ساختار ـ که دریدا آن را بازی می خواند ـ را محدود میکند. ستون مرکزی ساختمان تمام طبقات و جناحهای ساختمان را در کنار هم نگه می دارد و توانایی حرکت کل ساختمان یا اجزای آن را برای مثال طی یک توفان محدود می کند. در یک ساختمان فقدان بازی خوب است، اما دریدا میگوید در یک نظام فلسفی یا معنایی چنین چیزی سودمند نیست.
برای درک بهتر مطلب کلاس یک کودکستان را در نظر بگیرید. معلم مرکز کلاس است. هنگامی که حضور دارد همه بچه ها مراقب رفتار خودشان هستند ـ طبق دستورهای معلم رفتار میکنند ـ اما هنگامی که معلم از کلاس بیرون می رود بچه ها با هیجان شروع به بازی می کنند.
دریدا می گوید مرکز بخش مهم و حیاتی هر ساختاری است، نقطهای است که هیچ چیز را نمی توانید جایگزین آن کنید. در باقی ساختار می توانید قطعات آبی را با قرمز، یا میله ای را با میله دیگر جایگزین کنید. اما در مرکز، تنها واحدی که مرکز ساختار است می تواند قرار بگیرد و هیچ کدام از دیگر واحدهای ساختار نمی توانند جای آن را بگیرند.
نمونه انتزاعی تر ساختارِ دارایِ مرکز، نظام باوری یا فلسفی ـ برای مثال قالب ذهنی پیوریتنی[۳] ـ است. در نظام باوریِ پیوریتن خدا مرکز همه چیز بود، خدا را می شد علت غائی هر چیزی که در این جهان اتفاق می افتد دانست. و در این نظام هیچ چیز با مفهوم خدا برابر نبود، هیچ چیز نمی توانست جای خدا را به مثابه علت هستی بگیرد. ایده سوسور درباره اینکه ارزش از تفاوت نشأت میگیرد را بخاطر میآورید؟ این ایده بر جایگزین پذیری واحدها مبتنی است (اسم گرچه فعل نیست، ولی هر دو واژه هستند و می توانند به جای همدیگر بنشینند.) مرکز نظام چیزی است که هیچ ارزش معادلی ندارد، هیچ چیز نمی تواند جایگزین آن شده یا با آن معاوضه شود، این مرکز علت و مرجع غائیِ همه اجزای نظام است.
دریدا می گوید به این دلیل مرکز بخش عجیبی از ساختار یا نظام است ـ بخشی از نظام محسوب می شود، اما در عین حال از آنجا که عنصر کنترلکننده و حاکم بر آن است بخشی از آن نیست؛ به عبارت دیگر مرکز بخشی از ساختار است که از «ساختاریت» گریزان است. در مثال نظام پیوریتنی، خدا جهان را خلق کرده و آن را اداره میکند و مسئول این جهان است، اما بخشی از آن نیست.
از این رو مرکز به طرز متناقضی هم درون ساختار قرار دارد و هم خارج از آن. مرکز، مرکز است، اما در حقیقت بخشی از آنچه دریدا تمامیت[۴] ساختار میخواند نیست. بنابراین مرکز، مرکز نیست. از نظر دریدا مفهوم ساختار متمرکز «بطور تناقض آمیزی منسجم» است. (اگر سرتان درد گرفت نگران نشوید)
انگاره مرکز از آن جهت که بازی را (که دریدا آن را با “میل[۵]” مرتبط میداند. اما در بخش لاکان و فروید بیشتر به این مفهوم خواهیم پرداخت) محدود می کند اهمیت دارد. دریدا معتقد است تمام نظام ها در نهایت می خواهند تثبیت شوند، هیچ جای بازی نداشته، با ثبات بوده و «حضور کامل» داشته باشند.
بنابراین پیش از وقوع این گسست (که تا حد زیادی در دهه ۱۹۵۰ با ظهور ساختارگرایی رخ داد)، در تاریخ فلسفه در حقیقت با جایگزینی مداوم و پیوسته یک نظام متمرکز با نظام های متمرکز دیگر مواجه هستیم. شاید اگر دریدا میخواست تاریخ فلسفه غرب را بنویسد (که البته این کار را نکرد، زیرا تاریخ نظامی با نظم خطی را ایجاب میکند و دریدا بیش از آن به بازی علاقمند بود که بخواهد چنین کاری را انجام دهد) آن را این گونه مینوشت:
- دوران مسیحیت تا قرن هجدهم؛ خدایی یگانه مرکز و علت همه هستی در نظر گرفته می شد.
- قرن هجدهم/روشنگری تا اواخر قرن نوزدهم: اندیشه انسانی (عقلانیت[۶]) جای خدا در مرکز گذاشته شد.
- اواخر قرن نوزدهم تا ۱۹۶۶: عقلانیت از مرکز برداشته شد، و ناخودآگاه، غیرعقلانیت و میل جای آن را گرفت.
- ۱۹۶۶: دریدا «ساختار، نشانه و بازی» را نوشت و انگاره مرکز را ساختارشکنی کرد.
ساختارگرایی باعث شد دریابیم همه نظام های فلسفی بر یک مرکز ـ البته انواع مختلفی از مرکز ـ مبتنی هستند؛ گسستی که دریدا درباره آن سخن میگوید لحظه ای است که برای نخستین بار درک این مسئله که مرکز نیز یک سازه است ـ نه چیزی حقیقی یا واقعی ـ امکان پذیر شد. این فرض که مرکز (خدا یا عقلانیت) بنیان یا منشأ همه عناصر و مولفه های نظام است باعث می شود مرکز جایگزینناپذیر و خاص باشد، و به آن چیزی می بخشد که دریدا «حضور مرکزی» یا «حضور کامل» می نامد؛ یعنی چیزی که هیچ گاه در رابطه با چیزهای دیگر و از طریق ارزش منفی تعریف نمی شود.
سپس وی انگاره مرکز را «مدلول استعلایی» می نامد که در نشانه شناسی به معنای منبع غائی معناست که نمی توان آن را بواسطه هیچ دالی بازنمایی کرد. و در اینجا هم انگاره خدا بهترین نمونه مدلول استعلایی است. (این مفهوم گاهی دال استعلایی نیز نامیده میشود). خدا را نمیتوان با هیچ دالی بازنمایی کرد (در برخی مذاهب هیچ نام گفتنی یا نوشتنی برای خدا وجود ندارد)، با اینحال خدا مفهومی است که تمام دال های نظام در نهایت به آن ارجاع میکنند (زیرا خداوند تمام نظام را خلق کرده است).
آنگاه دریدا به این مسئله میپردازد که چطور می توانیم بدون ساختن نظام جدیدی با یک مرکز، درباره نظام ها و مراکز صحبت کنیم. و میگوید نیچه، فروید و هایدگر همگی سعی در انجام این کار داشته اند و همه به نوعی شکست خوردند زیرا نظام های جدید خود را ارائه دادند. به عبارت دیگر دریدا میگوید نمیتوان بدون استفاده از واژگان آن نظام، دربارهاش صحبت کرد: «ما هیچ زبان ـ هیچ صرف و نحوی ـ نداریم که نسبت به آن نظام بیگانه باشد»؛ «نمیتوانیم حتی یک گزاره تخریبکننده[۷] بیان کنیم که صورت، منطق و بدیهیات ضمنی آنچه به دنبال اعتراض به آن است را نداشته باشد.»
وی در توضیح از ما میخواهد مفهوم «نشانه[۸]» را در نظر بگیریم؛ به محض اینکه بخواهید بگوئید تمام نشانهها با هم برابر هستند، که هیچ مدلول استعلایی وجود ندارد که نظام معنایی را منسجم نگه دارد، که نظام های معنایی هیچ مرکزی ندارند و در نتیجه تمام نشانه ها امکان بازی بی نهایت یا دامنه بی نهایتی از معانی دارند، تنها در صورتی می توانید درباره نشانه حرف بزنید که از خود واژه “نشانه” استفاده کرده و فرض کنید معنای ثابتی دارد. و در این صورت دوباره درون نظامی قرار گرفته اید که می خواهید آن را ساختارشکنی کنید.
در صفحه ۸۶ دریدا کمی شیوه خود را طریق می دهد و از مردم شناسی به عنوان یک نظام مرکززدا نام می برد. در ابتدا جوامع اروپای غربی از قوم شناسی (یا مردم شناسی) برای اینکه خود را مراکز تمدن معرفی کنند ـ و برای مقایسه تمامی تمدن های دیگر با دستاوردهای اروپای غربی ـ استفاده می کردند؛ که این امر «قوم محوری» نامیده میشود (فرض اینکه فرهنگ شما معیار سنجش یا استانداردی برای تمام فرهنگ های دیگر است). اما پس از مدتی قومشناسها به تدریج فرهنگ های دیگر را به عنوان فرهنگهایی مستقل و خودمختار، و نه لزوما در ارتباط با فرهنگ اروپای غربی به مثابه «مرکز»، در نظر گرفتند و شروع به سنجیدن ارزش نسبی هر فرهنگ کردند، نه ارزش نسبتی آن. در قومشناسی این لحظه برابر با آن چیزی است که دریدا در فلسفه گسست می خواند.
دریدا از مبحث قوم شناسی بیشتر برای مطرح کردن موضوع اصلی خود، که دیدگاه ساختاری لوی استراوس از تقابل بین فرهنگ و طبیعت است استفاده میکند. به خاطر دارید که لوی استراوس ساختار بنیادین اسطوره (و در نتیجه تمام جنبه های فرهنگ) را تقابل های دوتایی ـ دو انگاره که به یکدیگر ارزش میبخشیدند ـ می دانست: تاریک/روشن (روشنایی معنا یا ارزش دارد زیرا تاریکی نیست و بالعکس)، مذکر/مونث، فرهنگ/طبیعت و غیره. لوی استراوس با توجه به دوگانگی فرهنگ/طبیعت، امر “طبیعی” را به مثابه آنچه جهانشمول است، و امر فرهنگی را به مثابه آنچه بواسطه هنجارهای یک سازمان اجتماعی خاص تعیین می شود تعریف می کند. قاعده تقابل های دوتایی آن است که باید متضاد همدیگر باشند، بنابراین فرهنگ/طبیعت، یا جهانشمول/خاص باید کاملاً از همدیگر مجزا باشند.
در اینجا لوی استراوس آنچه که دریدا رسوایی می خواند ـ یعنی مولفه ای از سازمان اجتماعی که به هر دو مقوله تعلق دارد ـ را کشف میکند. منع زنا جهانشمول است ـ در هر فرهنگی با چنین ممنوعیت و نهی مواجه می شویم. اما در عین حال خاص نیز هست؛ هر فرهنگ قوانین منع زنا را به شیوه خود تدوین می کند. بنابراین چطور چیزی میتواند در آن واحد جهانشمول و خاص، فرهنگی و طبیعی باشد؟
همانطور که در جلسه پیش گفتم، این مسئله جایگاه مرکزی در ساختارشکنی دارد. جان کلام آنکه ساختارشکنی به دنبال تقابل های دوتایی میگردد؛ چیزهایی که قرار است بطور مرتب در یک سوی خط[۹] (/) باقی بمانند. سپس مواردی را می یابد که این خط را مختل کند؛ یعنی چیزی که به هر دو سوی خط تعلق داشته، یا در سوی دیگر آن نه یک، بلکه چند چیز (یا حتی فضای خالی) وجود داشته باشد.
ساختارشکن ها معتقدند این موارد از آنجایی که ساختار را تخریب می کنند مفید هستند. اگر ثبات ساختار متکی بر این تقابل های دوتایی باشد، اگر این تقابل ها را متزلزل کنید ثبات ساختار را هم متزلزل کرده، یا به گفته دریدا مولفه های آن را به بازی وا می دارید.
دریدا میگوید هنگامی که با کشف ناسازگاری و تناقضهای ساختار، با یافتن بازی موجود در نظام آن را تخریب کردید دو راه پیش رو دارید: نخست می توانید تمام ساختار را بخاطر بی فایده بودن دور انداخته، و سعی کنید ساختاری بدون ناسازگاری و بازی بسازید که البته از نظر دریدا این کار غیرممکن است؛ مانند این است که مرکزی را جایگزین مرکز دیگر کنیم و متوجه نشویم که مرکز هم یک مفهوم است که مانند هر مفهوم دیگری بازی دارد، نه یک حقیقت باثبات و پایدار.
راه دیگر ـ که لوی استراوس آن را برمی گزیند ـ آن است که به استفاده از ساختار ادامه دهیم اما متوجه مشکلات و نقایص آن باشیم. به بیان دریدا یعنی به ساختار یا نظام «ارزش صدق[۱۰]» نسبت نداده، و آن نظام را به مثابه یک نظام، یک سازه[۱۱]، و به مثابه چیزی در نظر بگیریم که حول یک انگاره مرکزی ـ که آن را منسجم نگه می دارد ـ ساخته شده، حتی اگر این انگاره[۱۲] مرکزی (مانند انگاره تقابل های دوتایی) ناقص و ناکامل و حتی توهمی بیش نباشد.
دریدا و لوی استراوس این روش را بریکولاژ[۱۳] و کسی که این کار را میکند bricoleur[14] (بریکولر) مینامند. بریکولر کسی است که به ثبات یا خلوص[۱۵] نظامی که از آن استفاده میکند اهمیت نمی دهد، بلکه از امکانات موجود برای انجام کار خاصی استفاده میکند. برای مثال ممکن است بخواهم درباره یک نظام باوری صحبت کنم و از مفهوم خدا استفاده میکنم زیرا مثال خوبی از چیزی است که بسیاری از مردم به آن اعتقاد دارند؛ من فرض نمیگیرم که «خدا» به وجودی واقعی، یا حتی به نظامی منسجمی از باورها اشاره دارد که مفهوم خدا را در مرکز قرار داده و سپس رمزگان[۱۶] ثابتی برای تأویل یا رفتار ارائه می دهد.
تینکرتوی[۱۷]ها را در نظر بگیرید. حتی اگر یک مجموعه کامل را در اختیار نداشته باشم، یا بعضی قطعات شکسته باشند و دیگر با هم جور نشوند کل مجموعه را دور نمی اندازم تا سری جدیدی بخرم؛ بلکه همچنان با آنها بازی می کنم و برای ساختن چیزی که می خواهم حتی از قطعات و چیزهایی که متعلق به مجموعه اصلی نیستند (مانند لگو، یا حروف الفبا یا قوطی کنسرو) هم استفاده میکنم: این یعنی بریکولاژ.
در بریکولاژ انسجام واژگان یا ایدههایی که استفاده میشود مهم نیست. برای مثال اگر درباره رشک قضیب[۱۸] یا عقده ادیپ صحبت کنید اما چیزی از روانکاوی ندانید بریکولار محسوب می شوید؛ بدون پذیرفتن نظامی از تفکرات که این انگارهها و عبارات را تولید میکند ـ یعنی پذیرفتن اینکه روانکاوی فروید معتبر و درست است ـ از این عبارات استفاده کردهاید. در حقیقت تا زمانی که عبارات و انگارهها به دردتان بخورد، اصلاً برایتان مهم نیست روانکاوی درست و حقیقی باشد یا نباشد (چرا که قلباً به حقیقت به مثابه امر مطلق اعتقاد ندارید ).
دریدا بین بریکولار و مهندس تقابل و تمایز قائل می شود. مهندس ساختمانهایی را طراحی میکند که باید باثبات و پایدار بود و بازی نداشته باشند؛ مهندس یا باید نظامهای پایدار خلق کند یا اینکه هیچ چیز خلق نکند. دریدا مهندس را فردی میداند که خود را مرکز گفتمان، و منشأ زبان خودش در نظر میگیرد. مهندس فکر میکند از روی تجربه منحصربفرد خودش زبان را صحبت کرده و ایجاد میکند. از این نظر اومانیست لیبرال معمولا مهندس محسوب می شود.
بریکولاژ اسطوره سازی است، نه عقلانی؛ بیشتر به بازی شبیه است تا نظام.
انگاره بریکولاژ راهی جدید برای صحبت و فکر کردن درباره نظام در اختیار ما میگذارد، بدون اینکه در دام ساختن نظام جدید از ویرانههای نظام قدیمی بیفتیم. شیوه تفکری است که مرکز، سوژه، مرجع یا منشأیی جدید بنا نمی نهد.
در صفحه ۹۱ دریدا به انگاره «کلیت بخشیدن[۱۹]» می پردازد. کلیت بخشیدن تمایل به داشتن یک نظام، نظریه یا فلسفه ای است که همه چیز را تبیین می کند. پیوریتن ها گمان میکردند نظام کلیت بخشی دارند؛ خدا در مرکز قرار دارد و منشأ همه چیز است، و ارجاع به خدا هر رویدادی که واقع می شود را توضیح می دهد. دریدا میگوید کلیتبخشی به ۲ علت غیرممکن است ( هیچ فلسفه یا نظامی همه چیز را توضیح نمی دهد): ممکن است خیلی چیزها برای گفتن یا توضیح دادن وجود داشته باشد یا (توضیح دریدا) نظام آنقدر بازی داشته باشد که نتوان همه مولفه ها را تثبیت کرده، سنجید و توضیح داد.
دوباره کلاس کودکستان را در نظر بگیرید. کلیت بخشیدن را میتوان حضور غیاب تعریف کرد؛ اما اگر کلاس یک میلیون شاگرد داشته باشد، حتی اگر همه آنها سرجایشان نشسته باشند، نمیتوانید حضور و غیاب کنید. همچنین اگر ۱۴ شاگرد داشته باشید که در کلاس بدوند و بازی کنند هم قادر به انجام این کار نیستید.
هنگامی که نظام فاقد مرکز است، بازی بی نهایت در آن وجود دارد؛ اما اگر نظام مرکز داشته باشد بازی محدود شده یا حذف می شود. تمام نظام ها روی پیوستاری مابین این دو قطب قرار میگیرند.
مطلب مهم دیگری که در این مقاله به آن پرداخته می شود مبحث بازی (ص۹۳) است. پایداری ـ ثباتی که بواسطه مرکز ایجاد میشود ـ آن چیزی است که دریدا “حضور” می نامد. زمانی یک چیز حضور کامل دارد که ثابت شده و پایدار باشد، نه موقتی و متحرک. بازی اختلال در حضور است.
دو نگرش نسبت به بازی به مثابه اختلال نظام/ساختار وجود دارد: نوستالژی یا تأیید/ عدم تأیید. ممکن است دلتنگ نظامهای باثبات و پایدار بوده، آرزوی بازگشت باورهای ساده (برای مثال خدا) را داشته، و بر از دست رفتن ثبات معنا ماتم بگیرید. یا اینکه میتوانید از چندگانگی و ماهیت موقتی تمامی معانی به وجد بیایید. در نگرش دوم حضور کامل ـ یعنی استراحت و ثبات ـ مطرح نیست، بلکه از سیال بودن، ناپایداری، از بازی لذت می برد. مربی کودکستانی را در نظر بگیرید که وقتی بچه ها درست رفتار نمیکنند یا گریه میکنند، یا روی زمین می نشیند و با آنها بازی می کند. دریدا می گوید بهتر است از بازی لذت ببریم (که البته این عقیده از نظر سیاسی تلویحاتی دارد که بعداً به آن خواهیم پرداخت).
لزومی ندارد از این ایده ها و افکار خوشتان بیاید. افراد بسیاری از زوال مدل اومانیستی و پیشرفت و گسترش پساساختارگرایی افسوس می خورند. زیرا پساساختاگرایی انگاره های خدا، حقیقت، خود و معنا را به دور انداخته و نسبیگرایی، ابهام و چندگانگی را جایگزین آنها می سازد. و از نظر برخی مشکل جهان امروز دقیقاً همین مسئله است. اگر می توانستیم به سمت ارزشهای قدیمی اومانیستی بازگردیم، دوباره به حقیقت، معنای ثابت و پایداری باور داشته باشیم همه مشکلات حل میشد.
[۱] . مجموعه ایده ها و افکاری که دانش خاص عصری خاص را تعیین می کنند
[۲] . construct
[3] . puritan mindset
[4] . totality: کلیت
[۵] . desire
[6] . rationality
[7] . destructive
[8] . sign
[9] . slash
[10] . truth value
[11] . construct
[12] . idea
[13] . bricolage: به تکه چینی هم ترجمه شده است
[۱۴] . bricoleur: کسی که دائما روشهای خاص خودش را برای درک واقعیت خلق می کند
[۱۵] . purity
[16] . code
[17] . tinkertoy: اسباب بازی هایی که از قطعات مختلف تشکیل شده و از آن برای ساختن اشکال متفاوت استفاده می کنند
[۱۸] . penis envy
[19] . totalization