Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

نظریه کوئیر

کلمه کوئیر (Queer) شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟

واژه کوئیر در نظریه کوئیر، بویژه در ارتباطش با همجنس­ گرایی دارای برخی معانی ضمنی است. نظریه کوئیر شاخه جدید از مطالعه یا تأملات نظری است و اخیراً در سال ۹۱ به عنوان عرصه مطالعاتی نام گذاری شد. این نظریه از مطالعات همجنس گرایی ـ رشته ای که خود بسیار جدید بوده و تنها از اواسط دهه ۸۰ شکلی سازمان یافته به خود گرفته است ـ نشأت گرفت. مطالعات همجنس­گرایی خود شاخه ای از مطالعات فمنیستی و نظریه فمنیسم بود. بگذارید کمی درباره تاریخچه این سیر توضیح بدهم.

در اواسط تا اواخر دهه ۷۰ نظریه فمنیسم جنسیت را به مثابه نظامی از نشانه ها ـ یا دال ـ در نظر می گرفت که به کالبدهایی با دوریخت جنسی استناد داده می شوند و هدفشان تمایز گذاردن بین نقشهای اجتماعی و معانی است که این کالبدها می توانند داشته باشند. بنابراین در نظریه فمنیسم اعتقاد بر آن بود که جنسیت یک ساخت اجتماعی است؛ چیزی نیست که صرفاً درست، یا ویژگی ذاتی کارکرد کالبدها در سطح بیولوژیکی باشد. بلکه توسط سازمانها و ساختارهای اجتماعی طراحی و اجرا و جاودانه می شود. نظریه فمنیسم با این رویکرد به دو دستاورد مهم دست یافت؛ نخست با تأکید بر تمایز میان آنچه محصول عقاید انسان است ـ در نتیجه ناپایدار و تغییرپذیر ـ و آنچه محصول بیولوژی است ـ در نتیجه چیزی نسبتا ثابت و نامتغیر ـ امر اجتماعی را از امر زیستی جدا کرد. دومین دستاورد به مسئله نخست مربوط می شود: نظریه فمنیسم با جدا کردن امر زیستی و امر اجتماعی ـ ذاتی و ساخته شده ـ تأکید داشت که جنسیت مولفه ذاتیِ هویت فردی محسوب نمی شود.

در نیمه دوم این ترم که به نظریه های مربوط به چگونگی شکل گیری هویت های فردی درون سازمانهای اجتماعی می پردازیم، از کلمه ذاتی بسیار استفاده خواهیم کرد. مفهوم اومانیستی هویت یا خود بر این انگاره مبتنی است که هویت شما منحصربفرد و مخصوص خودتان است، که شما محصول نوعی خود درونی ـ برخی جنبه های تغییرناپذیر شخصی ـ هستید. این جنبه ها معمولا دربرگیرنده جنس (من مذکر/مونث هستم)، جنسیت (من مرد/زن هستم)، سکسوالیته (من دگر/هم جنس خواه هستم)، باورهای مذهبی (من مسیحی، یهودی، بودایی هستم) و ملیت (من آمریکایی، روسی، ویتنامی هستم)، ـ و در حقیقت هر عبارتی که با “من” آغاز شده و شامل صفت معرفه و فعل هستم باشد ـ بیانیه ای درباره درک درونی شما از هویت است. در اندیشه اومانیستی این جنبه های مرکزیِ هویت ذات ـ چیزهایی که نامتغیر و ثابت هستند و تحت هر شرایطی شما را به فردی که اکنون هستید تبدیل می کنند ـ در نظر گرفته می شوند.

می توان مفهوم اومانیستی خویشتن بودگیِ ذاتی را در قالب تمایل به بقا درک کرد: خود درون پناهگاه زرهپوش قرار دارد که هیچ چیزی در جهان خارج نمی تواند بر آن تأثیر بگذارد. البته خود ممکن است بخاطر انفجارهای رخ داده در جهان خارج، که درهای پناهگاه را می لرزاند تکان بخورد و شوکه شود، اما وقایع دنیای خارج نمی توانند آن را بطور اساسی تغییر دهند (البته می توان آن را بطور کامل نابود کرد؛ در حقیقت تنها گزینه های ممکن این دو هستند: خود ذاتی یا در حالتی نامتغیر وجود دارد و یا کاملاً از بین می رود).

نظریه فمنیسم با به چالش طلبیدن این انگاره که جنسیت بخشی از این خود ذاتی است، گسستی را موجب شد که سازه­ای بودن این به اصطلاح خودِ طبیعی را آشکار ساخت . (نظریه فمنیسم به تنهایی این گسست را ایجاد نکرد: در نیمه دوم ترم دیگر نظریاتی را که به ساختارشکنی انگاره خودِ ذاتی کمک کردند بررسی خواهیم کرد). از این گسست، انگاره پساساختاریِ خویشتن بودگی به مثابه مفهومی ساخته شده، چیزی که بطور طبیعی توسط جسم یا بواسطه تولد تولید نمی شود نشأت گرفت. در نظریه پساساختاری خویشتن بودگی به «سوبژکتیویته یا سوژه­ بودگی» تبدیل می شود. تغییر عبارات نشانه پذیرش این مسئله است که هویت انسان بواسطه زبان ـ بواسطه تبدیل شدن به سوژه ای در زبان ـ شکل می گیرد. این تغییر از «خود» به «سوژه» نشانگر این انگاره نیز هست که سوژه ها محصول نشانه ها یا دال­هایی هستند که عقاید ما درباره هویت را تشکیل می دهند. خود پایدار و ذاتی است؛ سوژه ها ساخته می­شوند، در نتیجه موقت و متغیر بوده و همیشه امکان بازتعریف یا تغییر ساختار آنها وجود دارد. در این برداشت خود مانند دال درون نظام انعطاف ناپذیری می ماند که معانی آن تثبیت شده است؛ اما سوژه مانند دال در نظامی می ماند که بازی و چندگانگی معنای بیشتری دارد.

هنگامی که نظریه فمنیسم به شکستن انگاره اومانیستی خویشتن بودگیِ پایدار و ذاتی ـ بویژه هویت جنسی پایدار یا ذاتی ـ کمک و انگاره پساساختاری هویت جنسی به مثابه مجموعه­ای از دالهای متغیر را جایگزین آن ساخت دیگر اشکال نظریه هم دیگر مفاهیم ذات­گرایانة هویت را زیر سوال بردند. همانطور که خواهیم دید انگاره نژاد به مثابه امری درونی، ذاتی یا زیستی مورد بررسی قرار گرفتند (بویژه در فمنیسم، زیرا در دهه ۱۹۷۰ انگاره سوژه مونث درون نظریه فمنیسم بطور یکنواختی سفیدپوست و متعلق به طبقه متوسط بود). به همین صورت عقاید موجود درباره سکسوالیته به مثابه مقوله ای درونی یا ذات­ گرایانه نیز مورد صورت بندی مجدد قرار گرفت. از این نقطه بود که در اوایل دهه ۱۹۸۰ مطالعات همجنس گرایی به مثابه یک رشته و شاخه آکادمیک یک جنبش سیاسی آغاز شد.

اینکه سکسوالیته را سازه ای اجتماعی و نه زیستی در نظر بگیریم دشوار است. هنگامی که به دنیای اطراف نگاه می کنیم در عرصه های زیادی با gender-bending (خمش جنسیتی) مواجه می شویم ـ برای مثال مایکل جکسون، بوی جرج، روپال و دنیس رودمن از جمله افرادی هستند که با ترکیب منحصربفرد آنچه سبک­های زنانه و مردانه نامیده می شد، انگاره نقشهای جنسیتی به مثابه امر ذاتی که بواسطه جنس (sex) تعیین می شود (مذکرها مردانه هستند و مونث ها زنانه) را خم می کنند. (هنگامی که به مبحث پسامدرن رسیدیم درباره خمش جنسیتی که وقتی مردان لباس زنانه می پوشند رخ می دهد صحبت خواهیم کرد). در حقیقت هر روز می توانیم تغییر نقشها و دال­های جنسیتی را ببینیم؛ ده سال پیش چقدر از زنها خالکوبی های قابل مشاهده داشتند و یا چه تعداد از مردها گوش یا دیگر اعضای بدن خود را سوراخ می کردند؟ با توجه به این تغییرات به راحتی می توان جنسیت را به مثابه نظامی از دال ها در نظر گرفت.

اما درک سکسوالیته تا حدی بخاطر چیزهایی که فرهنگمان درباره سکسوالیته به ما می آموزد دشوارتر است. در حالیکه جنسیت ممکن است به سبک یا لباس مربوط شود، سکسوالیته به بیولوژی و اینکه کالبد چطور در سطحی بنیادین عمل می­کند ارتباط دارد. این مسئله روز پیش مطرح شد؛ هنگامی که درباره جنسیت صحبت می کردیم یک نفر درباره حیوانات ـ که رفتار جنسی آنها ارتباط قوی به غریزه تولید مثل دارد ـ سوال کرد. فرهنگ ما سکسوالیته را به دو صورت تعریف می کند: در قالب غرائز حیوانی ـ رفتارهایی که بواسطه هورمون ها یا چرخه های فصلی برنامه ریزی می شوند ـ و اراده آزاد ما بر آنها هیچ کنترلی ندارد؛ و در قالب انتخاب های اخلاقی و رفتارهایی که به مثابه خود و بد، اخلاقی و غیراخلاقی رمزگذاری شده و قرار است بر آنها کنترل کامل (یا نسبتاً کامل) داشته باشیم. در نخستین شیوه تفکر درباره سکسوالیته، واکنشهای جنسی تقریباً به تمامی بیولوژیک محسوب می شوند: ما نسبت به آنچه در ژن ها و هورمونهایمان رمزگذاری شده است بطور جنسی واکنش نشان می دهیم، و این مسئله همواره در قالب رفتار تولیدمثلی تعریف می شود. (این دیدگاه از تفکر تطوری نشأت می گیرد، که در آن وظیفه هر عضو تلاش در جهت حفظ و انتقال ساختار ژنتیکی منحصربفرد خود می باشد). در این دیدگاه اعتقاد بر آن است که ما می توانیم رفتار جنسی انسان را بواسطه فهم رفتار جنسی حیوانات درک کنیم.

مشکل دیدگاه نخست ان است که سکسوالیته انسان مانند سکسوالیته حیوان عمل نمی کند. اگر چنین بود تمام زنها طی چرخه­های خاصی وارد دوره فحل می شدند و مذکرهای گونه بطور دیوانه وار سعی می­کردند آنها را باردار کنند؛ همه فعالیت جنسی معطوف به تولید مثل شده و در هر دو جنس فعالیت جنسی تنها طی این دوره های فحل روی می داد. اما واضح است که سکسوالیته انسان بصورت متفاوتی عمل می کند. در حقیقت سکسوالیته انسان از هیچ جهت چندان شباهتی به سکسوالیته حیوان ندارد. ما تقریبا تنها گونه ه­ایی هستیم که می­ توانیم به میل خود، بدون توجه به باروری یا چرخه های هورمونی مقاربت کنیم و همین امر فی النفسه رفتار جنسی انسان را از نیاز به تولید مثل جدا می کند. همچنین مهارت ها و ذخیره گسترده­ای از رفتارها و فعالیت های جنسی دارد که تنها برخی از آنها به تولید مثل مرتبط هستند و همین مسئله خود باعث جدایی بیشتر این دو مقوله می شود. مهمتر از همه رفتار جنسی انسان به مولفه لذت مربوط می­­شود؛ لذتی که مقولات فرهنگی روی آن تاثیر می گذارند.

البته می توانیم درباره صورت­های سکسوالیته حیوان و اینکه آیا این صور مدلی از سکسوالیته انسان هستند یا نه استدلال­های بسیاری بیاوریم، اما نکته اینجاست که مرتبط ساختن سکسوالیته انسان به حیوان، سکسوالیته را به گونه خاصی بازنمایی می کند. اگر انسان­ها را تا حد زیادی به مثابه حیوان در نظر بگیرید، آنگاه ماهیت و ذاتِ سکسوالیته انسان را نیز تولید مثلی خواهیم دانست و در نتیجه هر رفتاری که به تولید مثل مربوط نباشد “غیرطبیعی” می شود. این دیدگاه ما را به دومین شیوه تعریف سکسوالیته توسط فرهنگ می رساند: بر اساس اخلاق، و رفتار درست و نادرست.

انگاره های فرهنگی غرب درباره سکسوالیته منشأهای بسیاری دارد: برای مثال علوم (بویژه دیدگاه تکاملی نسبت به سکسوالیته به مثابه یک رفتار غریزی حیوانی)، مذهب، سیاست، و اقتصاد. (یادداشت: میشل فوکو در مجموعه کتابهایش با عنوان تاریخ سکسوالیته مقولات رمزگذاری جنسی را بررسی کرده است. تعریف سکسوالیته توسط       سیاست یا اقتصاد زمانی رخ می دهد که ملت ها یا دیگر سازمانهای اجتماعی نگران کنترل جمعیت هستند و از مردم می خواهند تولید مثل نکنند و حتی برای تضمین این موضوع به سقط جنین، پیشگیری از بارداری و عقیم کردن روی می آورند؛ موقعیت متضاد در کشورها یا زیرگروه هایی رخ می دهد که از اعضای خود می خواهند کودکان زیادی تولید کنند تا جمعیت گروه از سایر گروه ها بیشتر شود).

اینگونه انگاره ها درباره سکسوالیته اغلب صورت بیانیه­ های اخلاقی درباره اینکه چه اشکالی از سکسوالیته درست، یا خوب یا اخلاقی، و چه اشکالی نادرست، بد و غیراخلاقی هستند را به خود می گیرند. این مقولات و رده­ بندی­ها در گذر زمان تغییر کرده اند که خود شاهدی بر این مدعاست که تعاریف موجود از سکسوالیته نه ذاتی یا جاودان یا درونی، بلکه سازه های اجتماعی و چیزهایی هستند که می توان آنها را تغییر داده یا دستکاری کرد. طی ده سال گذشته ـ نه صرفاً در رابطه با همجنس­گرایی و دگرجنس­ خواهی، بلکه در قالب رابطه جنسی ایمن و پیشگیری از بیماریهای مقاربتی ـ شاهد چنین تغییراتی بوده ایم: در فرهنگ امروز (در برخی محیط ها) رابطه جنسی غیراخلاقی ممکن است رابطه­ای باشد که در ان از کاندوم یا دیگر روشهای پیشگیری استفاده نشود، نه رابطه­ ای که دربرگیرنده فعالیت تولید مثلی نیست.

در نسل های پیشین نیز مانند دوران معاصر اینگونه شیوه های تعریف سکسوالیته (از طریق زیست، مذهب، سیاست و اقتصاد) مقولات صریحی از امور درست و غلط ایجاد کرده اند که معمولا به عقاید موجود درباره تولید مثل و زندگی خانوادگی مربوط می باشد. گیل رابینز در مقاله خود ـ در دیاگرام هایی که در صفحات ۱۳ و ۱۴ ارائه می دهد ـ به این موضوع می پردازد. وی نشان می دهد انگاره های مربوط به سکسوالیته در قالب تقابل های دوتایی ساختاربندی شده اند؛ یک بخش مثبت، خوب، اخلاقی و درست؛ و بخش دیگر منفی، بد، غیراخلاقی و نادرست است.

رابین معتقد به شکستن ساختار تمامی این تقابل های دوتایی است؛ در حقیقت معتقد است باید تمامی صورتهای رفتار جنسی را از هرگونه قضاوت اخلاقی جدا کرد. این مسئله است که باعث مخالفت افراد بسیاری با نظرات وی (و دیگر تندروها در زمینه سکسوالیته) می شود. آیا برخی رفتارهای جنسی نباید اشتباه محسوب شوند؟ مثلا رابطه جنسی که موجب آسیب دیدن کسی شود؟ رابطه ای که مبتنی بر رضایت طرفین نباشد، یا رابطه جنسی بین شخصی با قدرت زیاد و شخصی که فاقد قدرت است؟ این اعتراض ها نشانگر دو نکته هستند: نخست آنکه در فرهنگ انسانی رفتار جنسی به چیزی بیشتر از لذت و/یا تولید مثل مربوط می شود: اغلب بازنمود اشکال قدرت و سلطه نیز هست. نکته دیگر نشان می دهد چقدر ارتباط بین فعالیت جنسی و مفاهیم اخلاقی قوی هستند. و این ارتباط تا حدی از تعریف رابطه جنسی به مثابه بخشی از هویت ـ و نه صرفاً فعالیتی که فرد انجام می دهد ـ نشأت می گیرد. بنابراین اگر شما با فرد هم جنس تماس جنسی خود داشته باشید نه تنها رابطه جنسی همجنس­گرایانه دارید، بلکه یک همجنس­گرا نیز هستید. و این هویت اغلب به قضاوت اخلاقی درباره روابط و هویت­های همجنس­گرایانه مرتبط می شود.

مطالعات همجنس­گرایی ـ که مقاله گیل رابین تا حدی از این عرصه نشأت می گیرد ـ نوعی از ساختارها و سازه های اجتماعی را بررسی می­کند که عقاید ما درباره سکسوالیته به مثابه کنش و سکسوالیته به مثابه هویت را تعریف می کنند. در این عرصه مطالعاتی ـ به عنوان رشته­ ای آکادمیک ـ این مسئله که طی تاریخ مفاهیم مربوط به همجنس­گرایی چگونه تعریف شده اند ـ و در نتیجه چگونگی تعریف گزینه مقابل یعنی دگرجنس­خواهی ـ بررسی می شود. همچنین اینکه فرهنگ ها ـ یا دوره های زمانی مختلف ـ چطور انگاره­ های هنجار یا نابهنجار بودن، اخلاقی و غیراخلاقی بودن رفتارهای جنسی خاصی را تحمیل کرده اند نیز مورد مطالعه قرار می­گیرد. مقاله اتکینز ـ درباره چگونه به تصویر کشیده شدن کالبدهای همجنس­گرا در عصر ایدز ـ با بررسی اینکه چطور انگاره­های امر بهنجار و انحراف از هنجار خلق و سپس تغییر داده می شوند و اینکه این انگاره ها و تصاویر چه کارکرد فرهنگی دارند نیز بر این نظریه متمرکز می باشد.

مقاله اتکینز را بخاطر بررسی که روی تصاویر مردان همجنس­گرای مبتلا به ایدز انجام می دهد (اینکه چطور از این تصاویر برای تقویت عقاید مربوط به همجنس­گرایی به مثابه یک مقوله نابهنجار، انحراف آمیز و بد استفاده می شود) می توان بخشی از عرصه نقد ادبی همنجس­گرایی دانست. نقد ادبی گ-ی/لز-بین که یکی از موضوعات عرصه مطالعاتی همجنس­گرایی است، به روشهای گوناگون تصاویر سکسوالیته و انگاره های رفتار بهنجار و منحرفانه را بررسی می کند؛ یافتن نویسندگان همجنس­گرا که سکسوالیته آنها در تاریخ و زندگینامه­اشان پنهان یا پاک شده است؛ بررسی متون نویسندگان همجنس­گرا برای کشف درونمایه ها، تکنیک ها و دیدگاه­های ادبی خاص که از همجنس­گرایی در جهانی دگرجنس­خواه نشأت می گیرد؛ مطالعه متون ـ اثر نویسندگان همجنس­گرا و دگرجنس­خواه ـ که به همجنس­گرایی و دگرجنس­خواهی پرداخته یا روی سکسوالیته به مثابه مفهومی ساخته شده (و نه ذاتی) تمرکز می کند؛ و بررسی اینکه چطور متون ادبی در ترکیب با متون غیرادبی راه هایی برای تفکر درباره سکسوالیته در اختیار یک فرهنگ می گذارند.

مطالعات همجنس­گرایی ـ به مثابه شکل سیاسی رشته دانشگاهی ـ مفهوم سکسوالیته بهنجار را به چالش می کشد. همانطور که رابین در مقاله خود می نویسد، هنگامی که مقوله­ای با عنوان “بهنجار” ایجاد می شود، بطور ناخودآگاه مقوله مخالف آن یعنی “انحراف آمیز” را نیز ایجاد می کنید و آنگاه کنشها و هویت های خاص که در این مقولات جای می گیرند به دیگر اشکال رویه های اجتماعی و روشهای کنترل اجتماعی ارتباط داده می شوند. هنگامی که کاری می کنید که فرهنگتان آن را انحراف آمیز دانسته است احتمالاً مجازات خواهید شد: از طریق بازداشت شدن، شرمسار شدن، از دست دادن شغل، گواهینامه، نزدیکان، حس احترام و بیمه پزشکی. مطالعات همجنس گرایی نیز مانند مطالعات فمنیستی به منظور مداخله در مقولات امر بهنجار و انحراف­ آمیز و پایان بخشیدن به آنها سعی در درک چگونگی ساخته شدن این مقولات، چگونگی عملکردشان و اینکه چطور تقویت می شوند دارند.

که این مسئله سرانجام ما را به نظریه کوئیر می رساند. نظریه کوئیر از توجه مطالعات همجنس گرایی به ساخت اجتماعی مقوله­های رفتار جنسی بهنجار و منحرفانه نشأت گرفت. اما نظریه برخلاف مطالعات همجنس گرایی که همانطور که از اسمش پیداست بر مسائل مربوط به همجنس گرایی می­پردازد  حوزه پژوهش خود را گسترش داده است. این نظریه هرچیزی را که درون مقوله­ های “بهنجار” و “منحرفانه قرار می گیرد ـ بویژه فعالیت ها و هویت های جنسی ـ را بررسی، مطالعه و نقد می کند. معنای اصلی واژه کوئیر «عجیب»، «ویژه» و «غیرعادی» است. نظریه کوئیر به هر صورتی از سکسوالیته که از این نظر غیرعادی باشد، و در نتیجه به رفتارها و هویت های بهنجار می­پردازد که امر غیرعادی را (از طریق گزینه مقابل آنها بودن) تعریف می کنند. در نتیجه نظریه کوئیر دامنه تحلیل خود را گسترش می دهد تا دربرگیرنده هر نوع رفتار ـ رفتارهایی که شامل خمش جنسیتی، همچنین اشکال کوییر و غیرهنجاری سکسوالیته می باشند ـ شود. در نظریه کوئیر تاکید بر آن است که تمامی رفتارهای جنسی، همه مفاهیمی که رفتارهای جنسی را به هویت های جنسی مرتبط می سازند، و مقوله سکسوالیته های بهنجار و منحرفانه ساخت های اجتماعی، مجموعه ای از دال­ها، هستند که سنخهای خاصی از معنای اجتماعی را خلق می کنند. نظریه کوئیر نیز مانند نظریه فمنیسم و مطالعات همجنس گرایی انگاره ذاتی بودن سکسوالیته ـ اینکه بواسطه بیولوژی تعیین یا بر اساس استانداردهای جاودانه اخلاق و حقیقت قضاوت می شود ـ را رد می کند. نظریه پردازان کوئیر سکسوالیته را ترتیب پیچیده ای از رمزگان­ها و نیروهای اجتماعی، صورتهای فعالیت فردی و قدرت نهادی می دانند که در هر لحظه برای خلق انگاره­های امر بهنجار و منحرفانه با یکدیگر تعامل دارند، و سپس این انگاره ها تحت عنوان امر طبیعی، ذاتی، بیولوژیک یا الهی عمل می کنند.

این انگاره که سازه های اجتماعی (مانند جنسیت و سکسوالیته) که قابل تغییر و بی ثبات هستند می­توانند جاودانه، ذاتی و بطور غیرقابل انکاری درست بنظر برسند را با استفاده از نظریات دیگری ـ نظریات مربوط به ایدئولوژی، و ساخت اجتماعی نظام های باوری و جایگاه های سوژگی درون این نظام ها ـ بررسی خواهیم کرد.

۲۹ بهمن, ۱۳۸۸ | انسان شناسی | میریام

چه کسی از سکسوالیته می ترسد؟

الیزا پاریجا

ترجمه مریم آقازاده

دکتر ساروجینی ساهو جودیت باتلر و ویرجینا ولفِ ادبیات معاصر اوریسای هند محسوب می­شود. اما از نظر او فمنیسم فقط مبارزه با هژمونی مردانه نیست، بلکه به سیاست جنسی زنان نیز مربوط می­ شود. وی محدودیت­هایی که مردسالاری برای بیان جنسی زنان قائل می شود را رد کرده و آزادسازی جنسی زنان را انگیزه واقعیِ جنبش زنان می داند.

در بیشتر آثار ساهو از دیدگاهی زنانه به مسائل حساسی مانند جاذبه جنسی، امیال جسمانی، روابط همجنس گرایانه بین زنان، تجاوز، سقط جنین، ناباروری و یائسگی پرداخته می­ شود. ساهو که بخاطر شکستن تابوهای جنسی و فرهنگی در نوشته های خود شهرت دارد می­گوید «در ادبیات هند معمولاً توسط زنان به این موضوعات پرداخته نمی شود، اما درباره آنها می نویسم تا بحث درین باره را آغاز کنم و تغییراتی را موجب شوم».

ساهو سابقة ادبی بسیار درخشانی دارد؛ او نخستین نویسنده اوریایی است که آثارش ترجمه و در بنگلادش چاپ شد. کتاب «منزلگاه تاریک[۱]» تبدیل به یکی از پرفروش­ ترین کتابها در بنگلادش شد. او نه مجموعه داستان کوتاه و نه رمان نوشته، و داستان­ هایش به زبان انگلیسی، بنگالی و فرانسه ترجمه شده اند. همچنین شاید تنها زن اوریایی است که در آثارش ـ نپاتیا ـ به مسئله همجنس گرایی در بین زنان پرداخت. ساهو در سال ۹۳ جایزه « Orissa Sahitya Academy Award » و در سال ۹۲ جایزه جانکار را دریافت کرد. مشخصه سبک آثار وی ـ که در آن آگاهی بالایی از تن زن را به نمایش می­گذارد ـ صداقت و آشکاری، چندپارگی و غیرخطی بودن است.

وی در سال ۱۹۵۶ در شهر کوچک دنکانال در اوریسا متولد شد، لیسانس خود را در رشته حقوق، و مدرک دکترایش را در زمینه ادبیات اوریایی از دانشگاه اوتکال دریافت کرد و در حال حاضر در کالجی در بلپاهار تدریس می کند. و در این باره که چه چیز باعث شد به موضوع سکسوالیته بپردازد می گوید: «وقتی که بچه بودم پدرم عادت داشت لباس پسرانه تنم کند، چون خیلی دوست داشت فرزند پسری داشته باشد. و از بدشانسی اش من دختر شده بودم. یکبار یکی از دوستانم که فیلسوف است از من پرسید آیا بعدها این مسئله تأثیری روی سکسوالیته من گذاشت یا نه. در هند شما نمی توانید چنین سوالهایی از کسی بپرسید، زیرا در جمع نمی شود درباره این مسائل صحبت کرد و علاوه بر این پرسیدن چنین سوالی از یک زن توهین محسوب می شود». اما این پرسش ساهو را به فکر فرو برد.

ساهو معتقد است مبحث سکسوالیته در ادبیات همزمان با گسترش فمنیسم رشد کرد. و او به عنوان یک فمنیسم دریافت برای زنان سکسوالیته به اندازه استقلال مالی اهمیت دارد. وی می­گوید: «من از دهه ۷۰ تا بحال در حال نوشتن هستم. یکبار داستانی را درباره دختر جوانی نوشتم که در یک مجله ادبی اوریا چاپ شد و بلافاصله توجه زیادی را به خود جلب کرد». در دهه ۸۰، پس از ازدواج، داستانی با عنوان تجاوز نوشت که در آن قهرمان زن داستان درباره داشتن رابطه جنسی با کسی که خوب نمی شناسد رؤیا می بیند. ساهو به خاطر می آورد که «این داستان بحث و مشاجره زیادی را موجب شد. برای بعضی از خوانندگان اوریایی هضم این مسئله که زنی بتواند درباره تمایلات جنسی زنان بنویسد خیلی سخت بود».

گرچه در آن زمان ساهو بطور گسترده درباره زندگی زنان و حساسیت­های آنان می­نوشت، از نظریات فمنیستی درباره جنسیت که در جهان در حال پیدایش و گسترش بود اطلاعی نداشت. اما آثار جودیت باتلر و ویرجینیا ولف و کتاب «چاه تنهایی» اثر رادکلیف هال بود که وی را به تفکر درباره سکسوالیته و فمنیسم ترغیب کرد. اما او تأکید می کند که حس «فمنیسم شرقی» وی کاملاً با آنچه فمنیست ­های غربی به تصویر می­کشند تفاوت دارد.

از نظر ساهو فمنیسم در غرب یک ایدئولوژی محسوب می شود که «دیدگاهی منفی و محدود از سکسوالیته، و بنیانی ضد مرد دارد»، اما در هند فمنیسم بیشتر به پذیرش و به رسمیت شناختن جایگاه برابر زنان در تمام جهات مربوط می­ شود. وی در مقالة «مادری و سکسوالیته» می نویسد که «هدف فمنیسم نابود کردن ساختارهای خانواده یا حمله به اسارت احساسی ناشی از عشق و شهوت نیست. هدف فمنیسم باید خلق جهانی جدید با دیدگاهی نوین از برابری و انسانیت باشد.»

در ادبیات اوریا رمان مشهور ساهو با عنوان مستعمره نخستین تلاش یک زن در جهت پرداختن به مسئله سکسوالیته به عنوان بخشی از یک انقلاب اجتماعی محسوب می شود. وی می گوید: «در هند در سبک نوشتاری بیشتر نویسندگان زن که به حقیقت و آشکار ساختن خود­های درونی ­اشان می­ پردازند با کمروئی خاصی مواجه می شوید. حتی نقاط ضعف و روابط عاشقانه و جنسی آنها بخاطر ترس از رسوایی اجتماعی به روشنی بیان نمی شود». اما ساهو همواره کوشیده است در آثارش صداقت داشته باشد. بنابراین تعجبی ندارد که بیشتر قهرمانان ساهو به جای زنان فداکار و از خود گذشته، زنان مستقلی هستند که به دنبال هویت خویش می گردند: «من فکر می کنم این مسئله تفاوت اصلی داستان های من با آثار نویسندگان قبلی در ادبیات اوریایی است».

وی معتقد است تنها در معدودی از زبان ­های منطقه ای مانند اوریا نویسندگان زن تلاش در شکستن قواعد داشته اند: «نویسندگان به طور سنتی درباره وظایف زنان، شیوه های گسترش آموزش زنان، حقوق زنان و غیره نوشته اند که تصویری ارزشمند از وضعیت زنانِ اوریا در دوره پسا استعماری به دست داده است. اما جامعه امروز تغییر کرده است. با اینحال تقریبا هیچ زن نویسنده ای به جریان های رو به تغییر و موضوعات تابو نپرداخته است.»

ساهو که با نویسنده اوریایی برجسته جاگدیش موهانتی ازدواج کرده است در تمجید و تحسین از همسرش می گوید: «او به عنوان یک نویسنده هرگاه من بخاطر نوشته هایم با مخالفت مواجه می شدم از من حمایت کرد».

اما وی با چنین حمایتی از جانب جامعه مواجه نشد و آثار او مورد انتقاد شدید قرار گرفته است: «برای یک نویسنده زن پرداختن به این مسائل کار پرمخاطره ای است، اما به هرحال کسی باید خطر به تصویر کشیدن احساسات زنان ـ درد و رنج ذهنی بغرنج و پیچیدگی که یک مرد هرگز نمی تواند احساس کند ـ را بپذیرد». رمان منزلگاه تاریک در ابتدا داستانی کوتاه بود که برای یک گاهنامه اوریایی نوشته شد. اما پیش از انتشار داستان وی رد شده، و از ساهو خواسته می شود داستان دیگری ارائه دهد. وقتی ساهو از سردبیر علت رد شدن داستان را می پرسد، سردبیر به او می گوید که با همسر ساهو درین باره صحبت خواهد کرد؛ «این حرف خیلی مرا عصبانی کرد. من هم تصمیم گرفتم داستان کوتاه را به رمان تبدیل کنم».

متن زیر از مصاحبة لیندا لوئن، روزنامه­نگار آمریکایی با ساروجینی ساهو برگزیده شده است:

ـ آیا فمنیسم در هند با فمنیسم غربی تفاوت دارد؟

در یک زمانی در هند ـ در دوره ودایی باستان ـ حقوق برابر بین مرد و زن وجود داشت. اما در دوره ودائی متأخر جنسیت ها قطبی شدند. مردان زنان را سرکوب کرده و آنها را به مثابه دیگری، یا مشابه کاست پایین­تر در نظر گرفتند.

امروزه مردسالاری تنها یکی از سلسله مراتب­ هایی است که برای زنان جایگاهی پایین ­تر قائل شده و آنها توسط نظام سنتی سرکوب می کند.

ـ خب این مسئله برای زنان و مردانی که ازدواج می کنند چه پیامدی دارد؟ در غرب ازدواج به عنوان مشارکت و همکاری برابر در نظر گرفته می شود. زوج ها از روی عشق ازدواج می کنند؛ و خیلی ها اصلاً به ازدواج از پیش ترتیب داده شده فکر نمی کنند.

در هند همیشه ازدواج­های ترتیب داده شده ترجیح داده می شوند. پیوندهای عاشقانه نوعی گناه اجتماعی هستند و مایه شرمساری. بسیاری از هندی ها معتقدند ازدواج های ترتیب داده شده موفقیت آمیزتر از ازدواج های غربی هستند که در آنها میزان طلاق بسیار بالاست. آنها می گویند عشق لزوماً به ازدواج موفق نمی انجامد و اغلب زمانی که شور و شهوت از بین برود، شکست می خورد. در حالیکه عشق واقعی از پیوندی که بطور مناسب بین دو فرد ترتیب داده شده باشد نشأت می گیرد.

مادران مجرد، زنان مطلقه یا زنانی که به ازدواج  خود وفادار نیستند مطرود می شوند. زندگی با کسی بدون ازدواج تقریباً در جامعه هند وجود ندارد. یک دختر مجرد ـ که نزدیک سی سال ترشیده محسوب می­شود ـ مایه شرمساری والدینش و باری بر دوش آنهاست. اما هنگامی که ازدواج کند مایملک خانواده شوهرش به شمار می رود.

ـ و اینجاست که مسئله جهیزیه مطرح می شود؟ غربی ها علاقه زیادی به ایده جهیزیه دارند، و البته داستان­های نگران کننده ای درباره اتفاقاتی که در صورت کافی نبودن جهیزیه می­افتند تعریف می شود.

بله. ازدواج مستلزم این است که پدر دختر جهیزیه ـ مقادیر زیادی پول، لوازم منزل، جواهرات، حتی خانه و هزینه مسافرت های خارج از کشور ـ به داماد بپردازد. و آن چیزی که می گویید «عروس سوزان» است، این عبارت هنگامی در هند رواج پیدا کرد که شوهر یا اقوام شوهر چند عروس جوان ساری آنها را جلوی اجاق گاز آتش زدند ـ بخاطر اینکه پدر عروس نتوانسته بود درخواست های خانواده داماد برای جهیزیه بیشتر را برآورده کند.

و در هند بخاطر اینکه سنت خانواده گسترده وجود دارد عروس مجبور است با اقوام شوهرِ مستبدش زندگی کند، و جامعه هندوی سنتی هنوز طلاق را نمی پذیرد.

ـ حقوق و نقش زنان در جامعه چیست؟

در آیین ها و مناسک مذهبی از حضور زنان در مراسم پرستش ممانعت می شود. در کرالا زنان حق ورود به معابد آیپِا را ندارند. همچنین نمی توانند هانومان (یکی از خدایان هندو) را بپرستند. در برخی نواحی حتی اجازه ندارند لباس بتِ شیوا را لمس کنند.

اما در عرصه سیاست اخیراً تمام احزاب در بیانیه خود تعهد کرده­اند ۳۳% صندلی های قانون گذاری را برای زنان ذخیره کنند، اما بخاطر اینکه با این لایحه مخالفت شده، هنوز قانونی در این زمینه تصویب نشده است.

و در مسائل مالی هم گرچه زنان اجازه دارند خارج از خانه کار کنند، اما هیچ حقی در زمینه مسائل خانگی ندارند. حتی اگر زن خارج از خانه کار کند و درآمد داشته باشد مسئولیت آشپزخانه با اوست. و حتی اگر شوهرش بیکار باشد و تمام روز توی خانه بماند کارهای خانه را انجام نمی دهد، این کار برخلاف قواعد مردانگی است.

از نظر قانونی پسران و دختران حقوق برابر نسبت به اموال پدر دارند، اما این حقوق هیچ وقت رعایت نمی شود. امروزه هم مانند نسل های گذشته مالکیت از پدر به شوهر به پسر منتقل می شود و حقوق دختر یا عروس نادیده گرفته می شود.

ـ بیشتر آثار شما متوجه موضوع زنان و سکسوالیته هستند. در این زمینه چه چیز می توانید درباره زن شرقی به ما بگوئید؟

برای درک فمنیسم شرقی، نخست باید نقش مهمی را که سکسوالیته در فرهنگ ما دارد درک کرد.

بگذارید موقعیت یک دختر در دوران نوجوانی را بررسی کنیم. اگر این دختر باردار شود، مرد مقصر شناخته نمی شود. این دختر است که رنج می کشد. اگر فرزندش را نگه دارد از نظر اجتماعی رنج می کشد و طرد می شود، و اگر سقط جنین کند باقی عمرش از لحاظ احساسی عذاب می کشد.

زن متأهل هم با محدودیت های زیادی در زمینه سکسوالیته مواجه می شود، در حالیکه مرد چنین محدودیت هایی ندارد. زنان حق اینکه خود را به عنوان موجوداتی جنسی ابراز کنند ندارند. از اینکه نقشی فعال در این زمینه داشته باشند یا حتی به خودشان اجازه دهند از رابطه جنسی لذت ببرند بازداشته می ­شوند. به زنان می­ آموزند امیال جنسی خود را انکار کنند.

حتی امروزه در کشورهای شرقی می توان زنان متأهل زیادی را پیدا کرد که حتی یک بار هم ارگاسم را تجربه نکرده اند. اگر زنی به داشتن امیال جنسی اقرار کند حتی همسرش ممکن است دچار سوتفاهم شده، او را از نظر اخلاقی دچار مشکل بداند و فکر کند که پیش از ازدواج هم روابط این چنینی داشته است.

هنگامی که زن به سن یائسگی می رسد، اغلب تغییرات ایجاد شده بواسطه این پدیده بیولوژیکی باعث می­­شود دچار عدم اعتماد بنفس و تردید شود.

من فکر می کنم در بسیاری کشورهای آسیایی و آفریقایی، جامعه مردسالار روی مسئله سکسوالیته کنترل داشته است. بنابراین برای محقق ساختن اهداف فمنیستی، زن شرقی باید از دو جهت آزاد شود: یکی از بندگی و اسارت مالی و دیگری از محدودیت­هایی که به سکسوالیته زنان تحمیل شده است.

من معتقدم «تن زن حق اوست» و منظورم هم این است که زنان باید تن خود را کنترل کنند و مردان هم باید آنها را جدی بگیرند.

ـ شما همیشه پا از محدودیت ها فراتر گذاشته، و در داستان های خود بصورت آشکار به بحث درباره سکسوالیته زنان می پردازید، کاری که پیش از این انجام نشده است. آیا این کار مخاطره آمیز نیست؟

من به عنوان یک نویسنده همیشه تلاش کرده ام جنسیت شخصیت های داستان ها را برخلاف مفاهیم و سنن رایج مردسالاری هندی به تصویر بکشم، که در آن سکسوالیته زنان به بزرگ کردن بچه ها محدود می شود و جایی برای امیال جنسی زن وجود ندارد.

من در رمان مستعمره، که نخستین رمانی است که در آن به مسئله تمایل جنسی زنان پرداخته می شود، از نماد شیوا یعنی لینگا[۲] به عنوان بازنمود تمایل جنسی زنان استفاده کردم. مهدا، قهرمان داستان، زنی اهل ادب و هنر است که به رسوم و سنن جامعه اعتقادی ندارد و پیش از ازدواج فکر می کند یک عمر زندگی با یک مرد خسته کننده و کسالت آور است. شاید او زندگی رها از زنجیرهای تعهد می خواست، زندگی سرشار از عشق و رابطه جنسی که در آن هیچ یکنواختی نباشد.

در رمان پراتیباندی، تحول سکسوالیته یک زن را از طریق زندگی پاریانکا بررسی کردم که تنهایی زندگی تبعیدی را در دهکده ای دور افتاده تجربه می کند. این تنهایی به نیاز جنسی تبدیل می شود و او رابطه ای را با یکی از اهالی دهکده ـ یک عضو سابق مجلس ـ آغاز می کند. و گرچه فاصله سنی زیادی بین آنها وجود دارد، هوش و ذکاوت مرد روی پاریانکا تأثیر می گذارد.

من در داستان های مختلف به مسائلی همچون رابطه جنسی بین زنان، تجاوز، سقط جنین، ناباروری، ازدواج ناموفق و یائسگی پرداخته ام. در ادبیات هندی این ها مسائلی نیستند که توسط زنان به آنها پرداخته شود، اما من روی آنها تمرکز کردم تا گفتگویی را درباره سکسوالیته زنان آغاز کنم و موجب وقوع تغییرات شوم.

با اینحال در یک کشور شرقی پرداختن به این مسائل برای یک زن مخاطره آمیز است و به این خاطر هم با انتقادهای بسیاری مواجه شدم. اما همچنان معتقدم کسی باید این خطر را به جان بخرد و احساسات واقعی زنان ـ که مردان اطلاعی از آن ندارند ـ را به تصویر بکشد.


[۱] . Gambhiri Ghara

[2] . shiva linga: مجسمه ای از آلت تناسلی مردانه که به عنوان نماد خدای شیوا پرستش می شود

۱۲ بهمن, ۱۳۸۸ | انسان شناسی | میریام

مفاهیم مطرح شده در آثار باختین – ۲

علم بیان[۱] گفت­ و­گویی

مفهوم مکالمه یا گفت­ و­گو[۲] که باختین مطرح می کند قابلیت گسترش دادن و غنی کردن سنت علم بیان یا بلاغت را دارد. نظریه علم بیان معاصر گفت­ و­گوباختین را در تضاد با بلاغت ارسطویی ـ که به ترغیب تعبیر می شود ـ قرار می دهد (بیالوستوسکی، دنتیث، فارل) اما بر سر این مسئله که آیا گفت­ و­گوو علم بیان صورت های متمایز گفتمان هستند (بیالوستوسکی. دیالوجیک)؛ آیا گفت­ و­گو بافت بزرگتری است که بلاغت درون آن رخ می دهد (فارل)؛ یا اینکه گفت­ و­گو زیرمجموعه علم بیان بوده، همه گفتمان ها ترغیب کننده و در نتیجه بلاغی هستند (دنتیث) اختلاف نظر وجود دارد.

در مقابل نظریه ترکیب[۳] معاصر گفت­ و­گو باختین را تعامل مکالمه­ای بین سخنگو و شنونده (نه تلاش بر ترغیب شنونده از سوی گوینده) و در نتیجه چالشی بنیادین برای علم بیان سنتی در نظر می گیرد (کنت ۳۵-۳۴، شوستر ۴-۲). نظریه پردازان ترکیبی در گفت­ و­گوی باختین چندگانگی و تنوع صداها (بیالوستوسکی “آموزش لیبرال” ۹۶-۱۹۴)، یک “واژگون سازی سلسله مراتبی نقش معلم/دانش آموز” (ایوالد ۲۳۸) و رابطه همکاری بین شرکت کنندگان در گفتمان مکالمه­ای می یابند.

اظهارات پراکنده و نامسنجم باختین درباره علم بیان اغلب منفی هستند، اما با اینحال تأویل مجدد بلاغت به مثابه گفت­ و­گو، و در نتیجه به رسمیت شناختن صور گفتمانی مانند بیان[۴] و همجواری[۵] را که بالقوه برای نظریه و نقد علم بیان معاصر مفید هستند پذیرفته و تشویق می کند. باختین بین گفت­ و­گوی ارسطویی و تک گویی افلاطونی تمایز قائل می شود (گفت و گوهای اولیه افلاطون مکالمه­ای و آثار آخرش تک گویی هستند) (مشکلات بوطیقای داستایفسکی. ۱۲-۱۰۹، ۳۳-۱۳۲). وی بلاغت را با گفتارهای جدلی، شورایی[۶] و نمایشی ارسطویی یکسان دانسته و ادعا می کند که این بلاغت اگر از بافتی که درون آن شکل گرفته جدا شود سطحی شده و دیگر معتبر نیست (گفتمان در رمان. ۳۵۳-۵۴). خوانشی که باختین از سنت بلاغی ارائه می دهد لزوما این سنت را نفی نمی کند، بلکه درباره گرایش این سنت به تبدیل شدن به شیوه تحلیلی انتزاعی، صوری و منطقی اخطار می دهد. بافت بزرگتری که باختین بحث خود درباره علم معانی بیان را در آن مطرح می کند حاکی از امکان وجود بلاغت گفت­ و­گویی است که تمام فعالیت ها و گفتمان­های انسان را به مثابه وحدت پیچیده ای از اضداد در نظر می گیرد. این بلاغت گفت­ و­گویی نه تنها دربرگیرنده کثرت و تنوع صداها (هتروگلوسیا[۷])، بلکه گوش دادن (فعال) به هر صدا از دیدگاه دیگران یعنی یک “هتروگلوسیای مکالمه­ای شده[۸]” است. و هدف آن آزمایش عقاید خود و دیگری و در نتیجه تعیین آن است که چگونه باید بیندیشیم و چگونه باید زندگی کنیم. صورت های ویژه این هتروگلوسیا بیان، همجواری و مذاکره درباره تفاوت های فردی و فرهنگی است. خط سیر پیشرفت و تکامل این بلاغت مکالمه ای نه از افلاطون و ارسطو بلکه از نظریات سقراط آغاز شده و از طریق خوانش های باختین از آثار رابله و داستایفسکی تا نظریات پسااستعماری، فمنیستی و آفریقایی آمریکایی ادامه می یابد. این علم معانی بیان چندین مفهوم که در آثار باختین و نظریه فرهنگی معاصر مطرح شده اند را وارد سنت بلاغی می کند: بافت، گفته[۹]، و گفت­ و­گو به مثابه مفهومی گسترده که درباره تمامی گفتمان های انسانی قابل اعمال است؛ چندآوایی، هتروگلوسیا و کارناوال؛ و گفت­ و­گو به مثابه زیرمجموعه ای از گفتمان انسان که متمایز از تک گویی و نظریه و نقد بلاغت سنتی می باشد.

بافت، گفته، گفت­ و­گو

آثار اولیه باختین بیشتر به کنش اختصاص دارد تا به کلمه[۱۰]، اما پیش زمینه آثار بعدی وی در زمینه ارتباطات و علم معانی بیان است (مورسون و امرسون، ۲۵-۲۷, ۶۸-۷۱). باختین در رساله «فلسفه کنش» نظریه گرایی علم اخلاق سنتی ـ ساخت مفاهیم، قضایا و قوانین جهانشمول ـ را به نفع توصیف یا پدیدارشناسی جهان که هر کنش انجام شده را درون بافت عینی و منحصربفرد خود قرار می دهد، رد می کند. باختین با استفاده از نظریه نسبیت[۱۱] ـ نه نسبی­ گرایی[۱۲] ـ (هولوکیست ۲۳-۲۰، مورسون و امرسون) ادعا می کند که هر “من” که کنش یا عملی را انجام می دهد جایگاهی منحصربفرد درون کل ساختار هستی دارد (فلسفه کنش ۴۱-۴۰، ۵۴-۵۳). از آنجایی که “من” چنین جایگاه منحصربفردی دارم و از آنجا که این یکتایی هم به من داده شده است و هم باید به دست بیاید، باید منحصربفرد بودن و یکتایی خود را تحقق ببخشم (۴۲-۴۱). به این صورت با وحدت، یا بهتر بگوییم منحصربفردی یک کل واقعی، که یکبار رخ می دهد و تکرار ناپذیر است تلفیق می شوم (۴۰-۳۷). این امر مطلق[۱۳] اخلاقی که مستلزم آن است که “من” جایگاه منحصربفرد خود درون وحدتی پیچیده را تحقق ببخشم، در آثار بعدی باختین مشهود است و به تببین درونمایه مکرر وحدت در عین تضاد در خوانش های معاصر از باختین کمک می کند.

باختین در مطالعه ای که از امر ارتباط[۱۴] ارائه می دهد از مفهوم بافت که از طریق نظریه نسبیت در آثار اخلاقی­اش استفاده کرده بود بهره می جوید. و در مرحله­ای از کار متوجه می شود که کنش[۱۵] معادل کلمه است، که کنش منحصربفرد در هماهنگی با کل همانا کنش ارتباطی است (مورسون و امرسون. ۴۹-۵۲, ۵۹-۶۲). و همانطور که در مقاله «بازنویسی آثار داستایفسکی» می نویسد، “ابزار ارتباط بودن” و “زندگی بواسطه ماهیت خود گفت­ و­گویی است” (بازنویسی آثار داستایفسکی. ۲۸۷, ۲۹۳). و همانطور که در مبحث اخلاق نظریه­گرایی را رد کرده بود، در مبحث ارتباط نیز تفکر انتزاعی و نظام­مند را به نفع درک بافتاری کلمه کنار می گذارد (هولوکیست ۶۶-۵۹، مورسون و امرسون ۳۰-۱۲۳). در حالیکه رشته های سنتی مانند فلسفه زبان، سبک شناسی، و زبان­شناسی زبان را به مثابه نظامی انتزاعی مطالعه کرده اند ـ جملات به مثابه صورتهای دستوری و واژگانی بافت زدایی شده[۱۶]ـ باختین پیشنهاد می کند که ارتباط ـ یعنی زبان ـ را به مثابه فرازبان ـ گفته هایی که درون بافت روابط متقابل گفت­ و­گویی اشان با گفته های دیگر واقع شده اند ـ مطالعه کنیم. وی در رساله «مشکلات ژانرهای گفتاری[۱۷]» چنین ادعا می کند که جمله ـ که در رشته های سنتی واحد زبانی به شمار می رود ـ “تنها دربرگیرنده بافت گفتار یک سوژه سخنگو یا نویسنده است” (۷۳-۷۲). در مقابل گفته که واحد ارتباط کلامی یا نوشتاری است درون بافتی از تبادل سوژه های سخنگو (یا نویسنده) قرار دارد. بنابراین گفته، برخلاف جمله، رابطه متقابل مستقیمی با “بافت فراکلامی[۱۸]واقعیت (موقعیت، محیط، پیش زمینه) و با گفته های دیگر گویندگان دارد” (۷۳). گفته به عنوان “حلقه ای در زنجیره ارتباط گفتاری” چندین ویژگی تمایزبخش دارد: مولفه معنایی ارجاعی (درونمایه آن)، مولفه بیانگر (نگرش سخنگو یا نویسنده نسبت به درونمایه) و مهمتر از همه مولفه پاسخدهی[۱۹] ـ خطاب­پذیری[۲۰] ـ (رابطه آن با گفته های دیگر).

بافت چارچوب گفته شامل مولف گفته (گوینده یا نویسنده) و افرادی که مولف به آنها پاسخ می دهد و از آنها انتظار دریافت پاسخ دارد می شود (مورسون و امرسون ۱۳۳-۳۵, ۱۳۶-۳۹). مولف گفته جایگاهی فعال در رابطه با موضوع یا درونمایه گفته می گیرد. علاوه بر آن نگرشی ارزیابانه نیز نسبت به موضوع یا درونمایه گفته، “یک ارزیابی احساسی سوبژکتیو از محتوای معنایی ارجاعی” نیز ابراز می کند (ژانرهای گفتار. ۸۴).

افرادی که مولف به آنها پاسخ می دهد و از آنها انتظار دریافت پاسخ دارد مولف­های گفته ­های پیش و پس از گفته مولف ـ دیگر حلقه های زنجیره ارتباط گفتاری ـ هستند. این افراد می­توانند روابط مختلفی با مولف داشته باشند، اما معمولاً فرد یا افرادی که مولف به آنها پاسخ می دهد مولف­ه های گفته هایی در ارتباط با موضوع یا درونمایه گفته های مولف هستند (۹۲-۹۱). مولف “آدم در داستان آفرینش نیست که تنها با ابژه های باکره و فاقد نام سر و کار داشته باشد و برای اولین بار آنها را نامگذاری کند” (۹۳). بنابراین مولف هر گفته را نه تنها در واکنش و پاسخ نسبت به یک درونمایه و با نگرشی بیانگرانه نسبت به آن درونمایه، بلکه به مثابه واکنش نسبت به “دیدگاه ها، جهان­بینی ها، جریانات، نظریات و مسائل دیگر” می سازد (۹۴). فرد یا افرادی که مولف از آنها انتظار پاسخ دارد ـ مخاطبین ـ شرکت کننده­ای فعال در زنجیره ارتباط گفتاری است، که تمامی گفته برای او و به انتظار دریافت پاسخ ایجاد می شود (۹۵-۹۴).

باختین در «مشکل متن» می­نویسد که مولف به مثابه خالقِ (متن ادبی) از گفته های ناهمگون و بیگانه یک گفته یکپارچه و کامل می سازد که در آن مولف عنصر تشکیل دهنده[۲۱] است. در اثر ادبی سنتی مولف جهان تصویر شده در کتاب را از جایگاهی والاتر و متفاوت با شخصیت ها خلق و تأویل می کند. اما در آثار داستایفسکی مولف جایگاهی هم سطح با دیگر شخصیت ها، و با آنها گفت­و­گو دارد.

این مولفه های گفته نه در انزوا و جدا از یکدیگر ـ به مثابه عناصر نظام انتزاعی زبان ـ بلکه در رابطه متقابل گفت­ و­گویی با یکدیگر قرار دارند که هم گفته های فردی و هم فرهنگ ها را شکل می دهد. در مفهوم گسترده­ای که باختین از گفت­و­گو ارائه می دهد، تمام گفتمان­های انسانی شبکه پیچیده­ای از روابط متقابل گفت­و­گویی با دیگر گفت­ و­گوها هستند (هولوکیست ۴۴-۴۰، مورسون و امرسون ۴۹-۵۲, ۱۳۰-۳۳). باختین در «گفتمان در رمان» توضیح می­دهد که چطور این روابط متقابل گفت­ و­گویی از پیش وجود داشته و گفته های افراد را شکل می دهند: “گفته زنده، که در یک لحظه تاریخی خاص در یک محیط اجتماعی خاص معنا و شکل گرفته است نمی تواند از هزاران ریسمان گفت­ و­گویی زنده دیگر که توسط آگاهی اجتماعی ایدئولوژیکی حول ابژه گفته تنیده شده است جدا بماند، نمی تواند مشارکت کننده­ای فعال در گفت­ و­گوی اجتماعی نباشد” (۲۷۶)

باختین در «مشکلات بوطیقای داستایفسکی» با ارجاع به دو گزاره[۲۲] ـ “زندگی خوب است”، “زندگی خوب است” (۱۸۳) ـ این روابط متقابل گفت­و­گویی را توضیح می دهد. از نقطه نظر منطق این گزاره ها کاملا مشابه و یکسان هستند (۸۴-۱۸۳). هر گزاره گرایش معنای مشابهی را نسبت به ابژه ارجاعی بیان می کند. اما اگر این دو گزاره را به مثابه یک رابطه متقابل گفت­و­گویی، به مثابه گفته های دو سوژه سخنگو پی در پی در نظر بگیریم، آنگاه این گزاره ها بیانگر تأیید یا توافق بین دو سوژه سخنگو است. بنابراین آنها نه صرفاً یک محتوای معنایی ارجاعی، بلکه نگرشی بیانگر تأیید یا توافق با دیگری ـ یک رابطه متقابل گفت­ و­گویی ـ را بیان کرده­اند که تنها از طریق ادراک فرازبانیِ بافتِ شرایط تاریخی و اجتماعی واقعی که در آن تولید شده اند قابل فهم است.


[۱] . rhetoric: علم معانی بیان یا بلاغت

[۲] . dialogue

[3] . composition theory

[4] . expression

[5] . juxtaposition

[6] . deliberative

[7] . heteroglossia

[8] . dialogized heteroglossia

[9] . utterance

[10] . word

[11] . relativity theory

[12] . relativitism

[13] . imperative

[14] . communication

[15] . act

[16] . decontextualized

[17] . The Problem of Speech Genres

[18] . extraverbal

[19] . responsiveness

[20] . addressivity

[21] . constitutive

[22] . judgment

۲۴ آبان, ۱۳۸۸ | انسان شناسی | میریام