Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

آلبوم خاطره‌ها

اینجا نشسته‌ام توی دفتر، آلبوم‌های اناتما را ورق می‌زنم. آهنگها را زیر لب زمزمه می‌کنم و قلبم می‌لرزد از خاطره‌ها.

برمی‌گردم به پنج، شش سال پیش. همه خاطره‌هایم آهنگ هستند، همه آهنگ‌ها خاطره. یک لحظه  دوباره برمی‌گردم به سرمای آن روزهای زمستانی در کوه که نفسمان یخ می‌زد و  باز هم با کله شقی قدم به قدم بالا می‌رفتیم.

دلم تنگ شده. برای هیجان آن روزها. برای غیرقابل پیش‌بینی بودنشان و اینکه هر لحظه می‌توانستی انتظار اتفاق جدیدی را داشته باشی.

دلم تنگ شده برای آدمی که آن روزها بودم. آدمی که هر لحظه‌اش ماجراجویی تازه‌ای بود و رقص کنان مسیر زندگی را می‌رفت…

۱۳ مرداد, ۱۳۸۹ | روزمره | میریام

نوشتن

آدمیزاد حافظه ندارد که. تا وقتی در ورطه باشی فکر می‌کنی آخرین لحظات زندگی‌ات هستند، حتی اگر قبل‌ترها هم تجربه‌اشان کرده باشی.

نوشتن به درد همین لحظه‌ها می‌خورد. که برگردی و ورقی بزنی خاطراتت را و ببینی که از چه چیزهایی جان سالم به در برده‌ای و زندگی باز هم ادامه داشته است.

۵ مرداد, ۱۳۸۹ | عمومی | میریام