Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

آخرین تفأل

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن                     یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن

بگشا به عشو نرگس پرخواب مست را                وز رشک، چشم نرگس رعنا پر آب کن

ایام گل، چو عمر، به رفتن شتاب کرد                   ساقی، به دورِ باده گلگون شتاب کن

حافظ وصال می‌طلبد از ره دعا                              یا رب، دعای خسته‌دلان مستجاب کن

۲۹ اسفند, ۱۳۸۸ | روزمره | میریام

صبح روشن

خیلی چیزها می‌شود درباره سال ۸۸ نوشت. درباره اتفاق‌هایی که برایمان افتاد، درباره همه دردها و اشک‌ها و امیدهایی که ناامید شد؛ درباره جای ضربه‌های باتوم‌ و سوز اشک‌آورها و دلهره‌های نیم‌شب و جای خالی دوستان و دست‌بندهای سبزی که هنوز گاهی یواشکی از زیر آستین‌ها سرک می‌کشد، و درباره شعرهایی که وقتی زمزمه می‌کنیم هنوز اشک توی چشم‌هایمان جمع می‌شود …

ـ سر اومد زمستون، شکفته بهارون، گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

اما، امسال سال آشکار شدن سرنوشت‌ها هم بود؛ برای من، سالی بود که شاید خیلی چیزها رقم خورد. فرصتی پیش آمد تا دوباره خودم را بشناسم و بفهمم که چقدر هنوز با آدمی که می‌خواهم باشم و فکر می‌کردم تا حدی به آن رسیده‌ام فاصله دارم؛ تا بفهمم لغزیدن و اشتباه کردن چقدر آسان است و به بیراهه رفتن و به خود غره شدن از آن هم آسان‌تر؛ تا نگاهی دوباره به زندگی‌ام بیندازم و ببینم واقعا چه می‌کنم و به کجا می‌خواهم برسم و چقدر به چیزهایی که می‌خواستم رسیده‌ام. و یک بار دیگر به زندگی اعتماد کنم تا راهی را که باید، پیش رویم بگذارد.

امسال سال دردناکی هم بود، سالی که خیلی شب‌ها تا صبح بیدار ماندم و نمی‌دانستم دلم می‌خواهد صبح برسد یا نه، و خیلی شب‌ها را زیر سقف سیاه آسمان نشستم و فقط به ماه خیره شدم تا زمان بگذرد. اما … در نهایت ایمان آوردم که تاریک‌ترین لحظات شب، لحظات پیش از طلوع فردا هستند.

۲۵ اسفند, ۱۳۸۸ | روزمره | میریام

سردرگمی

این روزها احساس بی‌فایدگی نمی‌کنم. آنقدر مشغله هست که وقت به این فکرها نمی‌رسد. اما یک جورهایی کلافه‌ام. سردرگمم. انگار باید چیزی را می‌دیده‌ام و ندیده‌ام، کاری را می‌کردم و انجام نداده‌ام. نمی‌دانم…

لحظه‌های سکوت هی فکر می‌کنم به این که چه چیزی را جا انداخته‌ام طی راه. به پشت سرم نگاه می‌کنم و چیزی پیدا نمی‌کنم. مجبورم صبر کنم تا مثل همیشه زندگی سر وقتش یادم بیندازد

۱۶ اسفند, ۱۳۸۸ | روزمره, یادداشت | میریام