Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

داستانهای یونان باستان به روایت خودم -۲

به اونجا رسیدیم که سایکی نشسته بود سر کوه تا اژدها بیاد سراغش و همین طور به بخت سیاهش ناسزا می گفت و اشک می ریخت. اما یکمرتبه باد غرب که بهش زفیر می گفتند و کلا بیکار بود و منتظر می نشست تا یه خدایی بهش بگه چیکار کنه! اومد و بردش پایین کوه. این وسط هم سایکی بدبخت که کلی اشک ریخته بود و ناله کرده بود خوابش برد.

وقتی سایکی بیدار شد دید جل الخالق!! تو یه اتاق درندشتی با کلی دم و دستگاه و تجملات و دکوراسیون داخلی خفن و روی یه تخت سلطنتی چهار متری دراز کشیده. به خودش گفت تو نمیری من مردم و اینجا هم بهشته . . . حتما کلی هم حوری و غلمان توش پیدا میشه. . . همچی بگی نگی هم قند تو دلش آب کردن. تو این فکرا بود که یه دفعه یه صدایی از بیخ گوشش گفت: خانم بنده چیزی احتیاج ندارن؟
سایکی بدبخت یه چهارمتری از جا پرید، چون کنارش هیچی نبود. با ترس و لرز پرسید: کی اینجاست؟ صدائه هم براش توضیح داد که اینا یه چندتا صدای بخت برگشته ان که برای خداوندگار! خونه (قدیما که زنها تحت سلطه مردها بودن و استثمار می شدن و تو اندرونی نگهشون می داشتن و از برابری حقوق و فمنیسم هم هیچ خبری نبود، مجبور بودن به مردشون بگن خداوندگار. بیچاره مردها هم اون موقع برای خودشون برو بیایی داشتن. یه اهم می گفتن زنه تو شیش تا سوراخ موش قایم می شد. جرات نداشت تو چشای مرده نگاه کنه. مثل الان نبود که مفلوکن) کار می کنن و الانم باهاس در خدمت سایکی باشن و مطمئنش کردن که اینجا بهشت نیست و هیچ حوری و غلمانی هم توش پیدا نمیشه . . . که البته سایکی بگی نگی یه نموره ناامید شد.
جونم براتون بگه سایکی یه مدتی توی خونه می گشت و برای خودش می چرخید و خوش می گذروند. هیچ خبری هم از اژدها و خداوندگار و سرخر و آقابالاسر و از این برنامه ها نبود. . .
تا اینکه یه شب وقتی سایکی خوابیده بود در اتاق خواب باز شد و یه صدایی گفت: اهم . . . زن . . . مردت اومده پاشو.

بله. اینطوری بود که سایکی برای اولین بار شوهرش رو دید ـ البته ندید چون اتاق تاریک بود ـ . این حضرت خداوندگار شوهر که همون کیوپید باشه فقط شبها می اومد پیش سایکی و اکیدا قدغن کرده بود که تو نباید منو ببینی، وگرنه همه چی بهم می ریزه.
زندگیشون یه مدت با صلح و صفا ادامه داشت تا اینکه سایکی که دلتنگ پدر و مادرش شده بود با خواهش و التماس از کیوپید خواست بذاره بره دیدن پدر و مادرش. کیوپید هم اجازه داد. سایکی که رفت خونه مادرش، خواهراش هم اومده بودن. اینم که دلش نمی اومد بالاخره از جریان خوشبختی و زندگی خوبش! چیزی به اونها نگه همه چیز رو از سیر تا پیاز تعریف کرد و حتی یکی از گلدونهای قصر رو هم جا ننداخت. خواهرها که از یه طرف باورشون نمی شد و از یه طرف هم از فرط حسادت سبز شده بودند گفتن اگر اینطوره ما رو ببر که قصر رو ببینیم. سایکی هم یه روز با موافقت کیوپید اونها رو دعوت کرد. البته کیوپید بهش گفت اینقدر با خونواده مادرت رفت و آمد نکن. من خوشم نمیاد پای فامیل زن تو خونم باز شه. این دفعه اول و آخره و دفعه دیگه اگه گفتی می خوام ننه ام رو ببینم می تونی برگردی همون خونه ننجونت.

اینطوری شد که خواهرهای سایکی اومدن به قصر و با دیدن دم و دستگاه و زندگیش کم مونده بود از فرط خوشحالی برای خواهرشون سکته کنن! کمی که تو قصر گشتن راجع به شوهر سایکی پرسیدن و اونم گفت که کیوپید رو ندیده. خواهرها هم که بالاخره علاقه خواهریشون گل کرده بود بهش گفتن صد در صد این شوهرت یه هیولای اکبیری بیریخته که همین روزها یه لقمه چربت می کنه . . . تو چقدر خری که اون گفته منو نبین به حرفش گوش دادی. زن هم اینقدر تو سری خور و بدبخت؟ ناسلامتی الان دیگه زنها هم می تونن شلوار پاشون کنن! این خودش امتیاز بزرگیه.
سایکی هم وسوسه شد و با خودش گفت: راست می گن. چه معنی داره من شوهرم رو نبینم؟ برای همین تصمیم گرفت شب که کیوپید میاد خونه سر از ته و توی قضیه در بیاره. برای همین شب که کیوپید خوابیده بود شمع رو روشن کرد و گرفت بالای سر کیوپید و . . .

وقتی صورت خوشگل و هیکل مانکنی کیوپید رو دید همونجا خشکش زد و فکش چسبید به زمین. اینقدر مات و مبهوت مونده بود که حواسش نشد و یه قطره موم شمع چکید روی بدن کیوپید. این یکی هم از خواب پرید و وقتی دید سایکی بالای سرش واستاده عصبانی شد و گفت اینم عاقبت رو دادن به زن که بخواد بره خونه ننه اش. از همون اول باید نگهت می داشتم تو آشپزخونه اونقدر بشوری و بسابی که دیگه رمق واست نمونه از این غلطا بکنی. یه بچه هم میذاشتم تو دامنت که قدر عافیت رو بفهمی و به حالت قهر گذاشت رفت. همون لحظه هم تمام قصر و دم دستگاه دود شد رفت هوا.

سایکی که به غلط کردن افتاده بود و از غصه از دست دادن یه همچی شوهری ـ و البته یه مقداری هم خونه و زندگی ـ داشت دق می کرد گفت چه کنم؟ بهتره برم پیش مادرش. اون حتما می دونه پسرش کجاست. چشمتون روز بد نبینه . . . یه کاره پاشد رفت پیش مادرشوهرش که همون آفرودیت باشه . . . آفرودیت هم وقتی دید پسر بی حیاش رفته همون دختری رو گرفته که این ازش متنفر بود، پیش خودش گفت یه دماری از روزگارت در بیارم که خودت حظ کنی و دیگه از این غلطا نکنی که چشت دنبال بهتر از خودت باشه . . .

ادامه دارد

۲ بهمن, ۱۳۸۸ | داستان | میریام




نظرات

پیام از آرماگـــــــــدوArmageddoنn
در بهمن ۳, ۱۳۸۸ ۲:۵۸ ق.ظ

=)) آخی بیچاره سایکی :) ) حقش بود یه بچه می ذاشت زیره بقلش تا دیگه از این فضولیا نکنه چه منی داره که زن شوهرشو ببینه؟

پیام از آرماگـــــــــدوArmageddoنn
در بهمن ۳, ۱۳۸۸ ۳:۰۵ ق.ظ

بعد این اسمایلیه ” :) ” خیلی خوشم میاد ازش اون پایین زیره اون خطه :) )

پیام از Miel
در بهمن ۳, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۵ ب.ظ

به به آفرودیت وارد میشود :) )

پیام از سیدعلی
در بهمن ۴, ۱۳۸۸ ۸:۴۷ ق.ظ

ای جان. من می میرم برای این داستان های پریان که این شکلی روایت بشن، هر چند شب یکیشون رو همین طوری برای دخترم تعریف می کنم، گاهی وقت ها هم می سازم حتی :) )

پیام از morteza
در بهمن ۵, ۱۳۸۸ ۴:۱۴ ق.ظ

خیلی قشنگ بود و جالب
این داستان هاتو pdf کن بزار واسه دانلود یا واسه گوشی آمادشون کن – مطمئن باش طرفدار پیدا می کنه

پیام از امین بی‌زی
در بهمن ۷, ۱۳۸۸ ۲:۴۱ ق.ظ

به به ، تا اینجا که عالی بود ه : ))) / یعنی به هم میرسن؟ چی می شه آخرش … به به :دی

پیام خود را بنویسید