Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

چه کسی از سکسوالیته می ترسد؟

الیزا پاریجا

ترجمه مریم آقازاده

دکتر ساروجینی ساهو جودیت باتلر و ویرجینا ولفِ ادبیات معاصر اوریسای هند محسوب می­شود. اما از نظر او فمنیسم فقط مبارزه با هژمونی مردانه نیست، بلکه به سیاست جنسی زنان نیز مربوط می­ شود. وی محدودیت­هایی که مردسالاری برای بیان جنسی زنان قائل می شود را رد کرده و آزادسازی جنسی زنان را انگیزه واقعیِ جنبش زنان می داند.

در بیشتر آثار ساهو از دیدگاهی زنانه به مسائل حساسی مانند جاذبه جنسی، امیال جسمانی، روابط همجنس گرایانه بین زنان، تجاوز، سقط جنین، ناباروری و یائسگی پرداخته می­ شود. ساهو که بخاطر شکستن تابوهای جنسی و فرهنگی در نوشته های خود شهرت دارد می­گوید «در ادبیات هند معمولاً توسط زنان به این موضوعات پرداخته نمی شود، اما درباره آنها می نویسم تا بحث درین باره را آغاز کنم و تغییراتی را موجب شوم».

ساهو سابقة ادبی بسیار درخشانی دارد؛ او نخستین نویسنده اوریایی است که آثارش ترجمه و در بنگلادش چاپ شد. کتاب «منزلگاه تاریک[۱]» تبدیل به یکی از پرفروش­ ترین کتابها در بنگلادش شد. او نه مجموعه داستان کوتاه و نه رمان نوشته، و داستان­ هایش به زبان انگلیسی، بنگالی و فرانسه ترجمه شده اند. همچنین شاید تنها زن اوریایی است که در آثارش ـ نپاتیا ـ به مسئله همجنس گرایی در بین زنان پرداخت. ساهو در سال ۹۳ جایزه « Orissa Sahitya Academy Award » و در سال ۹۲ جایزه جانکار را دریافت کرد. مشخصه سبک آثار وی ـ که در آن آگاهی بالایی از تن زن را به نمایش می­گذارد ـ صداقت و آشکاری، چندپارگی و غیرخطی بودن است.

وی در سال ۱۹۵۶ در شهر کوچک دنکانال در اوریسا متولد شد، لیسانس خود را در رشته حقوق، و مدرک دکترایش را در زمینه ادبیات اوریایی از دانشگاه اوتکال دریافت کرد و در حال حاضر در کالجی در بلپاهار تدریس می کند. و در این باره که چه چیز باعث شد به موضوع سکسوالیته بپردازد می گوید: «وقتی که بچه بودم پدرم عادت داشت لباس پسرانه تنم کند، چون خیلی دوست داشت فرزند پسری داشته باشد. و از بدشانسی اش من دختر شده بودم. یکبار یکی از دوستانم که فیلسوف است از من پرسید آیا بعدها این مسئله تأثیری روی سکسوالیته من گذاشت یا نه. در هند شما نمی توانید چنین سوالهایی از کسی بپرسید، زیرا در جمع نمی شود درباره این مسائل صحبت کرد و علاوه بر این پرسیدن چنین سوالی از یک زن توهین محسوب می شود». اما این پرسش ساهو را به فکر فرو برد.

ساهو معتقد است مبحث سکسوالیته در ادبیات همزمان با گسترش فمنیسم رشد کرد. و او به عنوان یک فمنیسم دریافت برای زنان سکسوالیته به اندازه استقلال مالی اهمیت دارد. وی می­گوید: «من از دهه ۷۰ تا بحال در حال نوشتن هستم. یکبار داستانی را درباره دختر جوانی نوشتم که در یک مجله ادبی اوریا چاپ شد و بلافاصله توجه زیادی را به خود جلب کرد». در دهه ۸۰، پس از ازدواج، داستانی با عنوان تجاوز نوشت که در آن قهرمان زن داستان درباره داشتن رابطه جنسی با کسی که خوب نمی شناسد رؤیا می بیند. ساهو به خاطر می آورد که «این داستان بحث و مشاجره زیادی را موجب شد. برای بعضی از خوانندگان اوریایی هضم این مسئله که زنی بتواند درباره تمایلات جنسی زنان بنویسد خیلی سخت بود».

گرچه در آن زمان ساهو بطور گسترده درباره زندگی زنان و حساسیت­های آنان می­نوشت، از نظریات فمنیستی درباره جنسیت که در جهان در حال پیدایش و گسترش بود اطلاعی نداشت. اما آثار جودیت باتلر و ویرجینیا ولف و کتاب «چاه تنهایی» اثر رادکلیف هال بود که وی را به تفکر درباره سکسوالیته و فمنیسم ترغیب کرد. اما او تأکید می کند که حس «فمنیسم شرقی» وی کاملاً با آنچه فمنیست ­های غربی به تصویر می­کشند تفاوت دارد.

از نظر ساهو فمنیسم در غرب یک ایدئولوژی محسوب می شود که «دیدگاهی منفی و محدود از سکسوالیته، و بنیانی ضد مرد دارد»، اما در هند فمنیسم بیشتر به پذیرش و به رسمیت شناختن جایگاه برابر زنان در تمام جهات مربوط می­ شود. وی در مقالة «مادری و سکسوالیته» می نویسد که «هدف فمنیسم نابود کردن ساختارهای خانواده یا حمله به اسارت احساسی ناشی از عشق و شهوت نیست. هدف فمنیسم باید خلق جهانی جدید با دیدگاهی نوین از برابری و انسانیت باشد.»

در ادبیات اوریا رمان مشهور ساهو با عنوان مستعمره نخستین تلاش یک زن در جهت پرداختن به مسئله سکسوالیته به عنوان بخشی از یک انقلاب اجتماعی محسوب می شود. وی می گوید: «در هند در سبک نوشتاری بیشتر نویسندگان زن که به حقیقت و آشکار ساختن خود­های درونی ­اشان می­ پردازند با کمروئی خاصی مواجه می شوید. حتی نقاط ضعف و روابط عاشقانه و جنسی آنها بخاطر ترس از رسوایی اجتماعی به روشنی بیان نمی شود». اما ساهو همواره کوشیده است در آثارش صداقت داشته باشد. بنابراین تعجبی ندارد که بیشتر قهرمانان ساهو به جای زنان فداکار و از خود گذشته، زنان مستقلی هستند که به دنبال هویت خویش می گردند: «من فکر می کنم این مسئله تفاوت اصلی داستان های من با آثار نویسندگان قبلی در ادبیات اوریایی است».

وی معتقد است تنها در معدودی از زبان ­های منطقه ای مانند اوریا نویسندگان زن تلاش در شکستن قواعد داشته اند: «نویسندگان به طور سنتی درباره وظایف زنان، شیوه های گسترش آموزش زنان، حقوق زنان و غیره نوشته اند که تصویری ارزشمند از وضعیت زنانِ اوریا در دوره پسا استعماری به دست داده است. اما جامعه امروز تغییر کرده است. با اینحال تقریبا هیچ زن نویسنده ای به جریان های رو به تغییر و موضوعات تابو نپرداخته است.»

ساهو که با نویسنده اوریایی برجسته جاگدیش موهانتی ازدواج کرده است در تمجید و تحسین از همسرش می گوید: «او به عنوان یک نویسنده هرگاه من بخاطر نوشته هایم با مخالفت مواجه می شدم از من حمایت کرد».

اما وی با چنین حمایتی از جانب جامعه مواجه نشد و آثار او مورد انتقاد شدید قرار گرفته است: «برای یک نویسنده زن پرداختن به این مسائل کار پرمخاطره ای است، اما به هرحال کسی باید خطر به تصویر کشیدن احساسات زنان ـ درد و رنج ذهنی بغرنج و پیچیدگی که یک مرد هرگز نمی تواند احساس کند ـ را بپذیرد». رمان منزلگاه تاریک در ابتدا داستانی کوتاه بود که برای یک گاهنامه اوریایی نوشته شد. اما پیش از انتشار داستان وی رد شده، و از ساهو خواسته می شود داستان دیگری ارائه دهد. وقتی ساهو از سردبیر علت رد شدن داستان را می پرسد، سردبیر به او می گوید که با همسر ساهو درین باره صحبت خواهد کرد؛ «این حرف خیلی مرا عصبانی کرد. من هم تصمیم گرفتم داستان کوتاه را به رمان تبدیل کنم».

متن زیر از مصاحبة لیندا لوئن، روزنامه­نگار آمریکایی با ساروجینی ساهو برگزیده شده است:

ـ آیا فمنیسم در هند با فمنیسم غربی تفاوت دارد؟

در یک زمانی در هند ـ در دوره ودایی باستان ـ حقوق برابر بین مرد و زن وجود داشت. اما در دوره ودائی متأخر جنسیت ها قطبی شدند. مردان زنان را سرکوب کرده و آنها را به مثابه دیگری، یا مشابه کاست پایین­تر در نظر گرفتند.

امروزه مردسالاری تنها یکی از سلسله مراتب­ هایی است که برای زنان جایگاهی پایین ­تر قائل شده و آنها توسط نظام سنتی سرکوب می کند.

ـ خب این مسئله برای زنان و مردانی که ازدواج می کنند چه پیامدی دارد؟ در غرب ازدواج به عنوان مشارکت و همکاری برابر در نظر گرفته می شود. زوج ها از روی عشق ازدواج می کنند؛ و خیلی ها اصلاً به ازدواج از پیش ترتیب داده شده فکر نمی کنند.

در هند همیشه ازدواج­های ترتیب داده شده ترجیح داده می شوند. پیوندهای عاشقانه نوعی گناه اجتماعی هستند و مایه شرمساری. بسیاری از هندی ها معتقدند ازدواج های ترتیب داده شده موفقیت آمیزتر از ازدواج های غربی هستند که در آنها میزان طلاق بسیار بالاست. آنها می گویند عشق لزوماً به ازدواج موفق نمی انجامد و اغلب زمانی که شور و شهوت از بین برود، شکست می خورد. در حالیکه عشق واقعی از پیوندی که بطور مناسب بین دو فرد ترتیب داده شده باشد نشأت می گیرد.

مادران مجرد، زنان مطلقه یا زنانی که به ازدواج  خود وفادار نیستند مطرود می شوند. زندگی با کسی بدون ازدواج تقریباً در جامعه هند وجود ندارد. یک دختر مجرد ـ که نزدیک سی سال ترشیده محسوب می­شود ـ مایه شرمساری والدینش و باری بر دوش آنهاست. اما هنگامی که ازدواج کند مایملک خانواده شوهرش به شمار می رود.

ـ و اینجاست که مسئله جهیزیه مطرح می شود؟ غربی ها علاقه زیادی به ایده جهیزیه دارند، و البته داستان­های نگران کننده ای درباره اتفاقاتی که در صورت کافی نبودن جهیزیه می­افتند تعریف می شود.

بله. ازدواج مستلزم این است که پدر دختر جهیزیه ـ مقادیر زیادی پول، لوازم منزل، جواهرات، حتی خانه و هزینه مسافرت های خارج از کشور ـ به داماد بپردازد. و آن چیزی که می گویید «عروس سوزان» است، این عبارت هنگامی در هند رواج پیدا کرد که شوهر یا اقوام شوهر چند عروس جوان ساری آنها را جلوی اجاق گاز آتش زدند ـ بخاطر اینکه پدر عروس نتوانسته بود درخواست های خانواده داماد برای جهیزیه بیشتر را برآورده کند.

و در هند بخاطر اینکه سنت خانواده گسترده وجود دارد عروس مجبور است با اقوام شوهرِ مستبدش زندگی کند، و جامعه هندوی سنتی هنوز طلاق را نمی پذیرد.

ـ حقوق و نقش زنان در جامعه چیست؟

در آیین ها و مناسک مذهبی از حضور زنان در مراسم پرستش ممانعت می شود. در کرالا زنان حق ورود به معابد آیپِا را ندارند. همچنین نمی توانند هانومان (یکی از خدایان هندو) را بپرستند. در برخی نواحی حتی اجازه ندارند لباس بتِ شیوا را لمس کنند.

اما در عرصه سیاست اخیراً تمام احزاب در بیانیه خود تعهد کرده­اند ۳۳% صندلی های قانون گذاری را برای زنان ذخیره کنند، اما بخاطر اینکه با این لایحه مخالفت شده، هنوز قانونی در این زمینه تصویب نشده است.

و در مسائل مالی هم گرچه زنان اجازه دارند خارج از خانه کار کنند، اما هیچ حقی در زمینه مسائل خانگی ندارند. حتی اگر زن خارج از خانه کار کند و درآمد داشته باشد مسئولیت آشپزخانه با اوست. و حتی اگر شوهرش بیکار باشد و تمام روز توی خانه بماند کارهای خانه را انجام نمی دهد، این کار برخلاف قواعد مردانگی است.

از نظر قانونی پسران و دختران حقوق برابر نسبت به اموال پدر دارند، اما این حقوق هیچ وقت رعایت نمی شود. امروزه هم مانند نسل های گذشته مالکیت از پدر به شوهر به پسر منتقل می شود و حقوق دختر یا عروس نادیده گرفته می شود.

ـ بیشتر آثار شما متوجه موضوع زنان و سکسوالیته هستند. در این زمینه چه چیز می توانید درباره زن شرقی به ما بگوئید؟

برای درک فمنیسم شرقی، نخست باید نقش مهمی را که سکسوالیته در فرهنگ ما دارد درک کرد.

بگذارید موقعیت یک دختر در دوران نوجوانی را بررسی کنیم. اگر این دختر باردار شود، مرد مقصر شناخته نمی شود. این دختر است که رنج می کشد. اگر فرزندش را نگه دارد از نظر اجتماعی رنج می کشد و طرد می شود، و اگر سقط جنین کند باقی عمرش از لحاظ احساسی عذاب می کشد.

زن متأهل هم با محدودیت های زیادی در زمینه سکسوالیته مواجه می شود، در حالیکه مرد چنین محدودیت هایی ندارد. زنان حق اینکه خود را به عنوان موجوداتی جنسی ابراز کنند ندارند. از اینکه نقشی فعال در این زمینه داشته باشند یا حتی به خودشان اجازه دهند از رابطه جنسی لذت ببرند بازداشته می ­شوند. به زنان می­ آموزند امیال جنسی خود را انکار کنند.

حتی امروزه در کشورهای شرقی می توان زنان متأهل زیادی را پیدا کرد که حتی یک بار هم ارگاسم را تجربه نکرده اند. اگر زنی به داشتن امیال جنسی اقرار کند حتی همسرش ممکن است دچار سوتفاهم شده، او را از نظر اخلاقی دچار مشکل بداند و فکر کند که پیش از ازدواج هم روابط این چنینی داشته است.

هنگامی که زن به سن یائسگی می رسد، اغلب تغییرات ایجاد شده بواسطه این پدیده بیولوژیکی باعث می­­شود دچار عدم اعتماد بنفس و تردید شود.

من فکر می کنم در بسیاری کشورهای آسیایی و آفریقایی، جامعه مردسالار روی مسئله سکسوالیته کنترل داشته است. بنابراین برای محقق ساختن اهداف فمنیستی، زن شرقی باید از دو جهت آزاد شود: یکی از بندگی و اسارت مالی و دیگری از محدودیت­هایی که به سکسوالیته زنان تحمیل شده است.

من معتقدم «تن زن حق اوست» و منظورم هم این است که زنان باید تن خود را کنترل کنند و مردان هم باید آنها را جدی بگیرند.

ـ شما همیشه پا از محدودیت ها فراتر گذاشته، و در داستان های خود بصورت آشکار به بحث درباره سکسوالیته زنان می پردازید، کاری که پیش از این انجام نشده است. آیا این کار مخاطره آمیز نیست؟

من به عنوان یک نویسنده همیشه تلاش کرده ام جنسیت شخصیت های داستان ها را برخلاف مفاهیم و سنن رایج مردسالاری هندی به تصویر بکشم، که در آن سکسوالیته زنان به بزرگ کردن بچه ها محدود می شود و جایی برای امیال جنسی زن وجود ندارد.

من در رمان مستعمره، که نخستین رمانی است که در آن به مسئله تمایل جنسی زنان پرداخته می شود، از نماد شیوا یعنی لینگا[۲] به عنوان بازنمود تمایل جنسی زنان استفاده کردم. مهدا، قهرمان داستان، زنی اهل ادب و هنر است که به رسوم و سنن جامعه اعتقادی ندارد و پیش از ازدواج فکر می کند یک عمر زندگی با یک مرد خسته کننده و کسالت آور است. شاید او زندگی رها از زنجیرهای تعهد می خواست، زندگی سرشار از عشق و رابطه جنسی که در آن هیچ یکنواختی نباشد.

در رمان پراتیباندی، تحول سکسوالیته یک زن را از طریق زندگی پاریانکا بررسی کردم که تنهایی زندگی تبعیدی را در دهکده ای دور افتاده تجربه می کند. این تنهایی به نیاز جنسی تبدیل می شود و او رابطه ای را با یکی از اهالی دهکده ـ یک عضو سابق مجلس ـ آغاز می کند. و گرچه فاصله سنی زیادی بین آنها وجود دارد، هوش و ذکاوت مرد روی پاریانکا تأثیر می گذارد.

من در داستان های مختلف به مسائلی همچون رابطه جنسی بین زنان، تجاوز، سقط جنین، ناباروری، ازدواج ناموفق و یائسگی پرداخته ام. در ادبیات هندی این ها مسائلی نیستند که توسط زنان به آنها پرداخته شود، اما من روی آنها تمرکز کردم تا گفتگویی را درباره سکسوالیته زنان آغاز کنم و موجب وقوع تغییرات شوم.

با اینحال در یک کشور شرقی پرداختن به این مسائل برای یک زن مخاطره آمیز است و به این خاطر هم با انتقادهای بسیاری مواجه شدم. اما همچنان معتقدم کسی باید این خطر را به جان بخرد و احساسات واقعی زنان ـ که مردان اطلاعی از آن ندارند ـ را به تصویر بکشد.


[۱] . Gambhiri Ghara

[2] . shiva linga: مجسمه ای از آلت تناسلی مردانه که به عنوان نماد خدای شیوا پرستش می شود

۱۲ بهمن, ۱۳۸۸ | انسان شناسی | میریام

روزهای روشن

از بچگی به دو کار خیلی علاقه داشتم؛ جهانگردی و خبرنگاری. فکر می کردم خبرنگاری کار هیجان انگیز و پرخطری است و خبرنگارها آدمهای شجاع و از خودگذشته ای هستند که همیشه به دنبال حقیقت می گردند و در این راه بلاهای زیادی سرشان میاید. بعدها فهمیدم آنقدرها هم هیجان انگیز نیست و بیشترش توی چاردیواری تحریریه اتفاق می افتد. یه سری آدمهای کسل کننده که بیشترشان سرشان توی گزارشها و صفحات زرد است.

جز البته خبرنگارهای جنگی که خب باید توی خواب می دیدم خانواده محترم اجازه اش را بهم بدهند. بزرگتر که شدم علوم سیاسی هم به این علاقه ها اضافه شد که چون زمان ما، عهد شاه وزوزک و تیرکمون سنگی، دخترها را توی این رشته قبول نمی کردند علاقه هایم ناکام ماند.

حالا این روزها هم شبه روزنامه نگار/خبرنگار شده ام هم در زمینه سیاست و روابط بین الملل کار می کنم هم جهان (البته فعلا فقط ایران) گردی می کنم و در این مانده ام که چطور گاهی زندگی ما را به سمتی می برد که می خواهیم، بدون اینکه متوجه شویم.

شبهای سرد و سرشار از ناامیدی و خستگی و درماندگی فراوانی را باید پشت سر گذاشت، اما اگر از این جاده های تاریک و تنها به سلامت بگذری شاید آنسوتر دری باشد که به روزهای روشن باز شود.

 

 

۱۰ بهمن, ۱۳۸۸ | یادداشت | میریام

داستانهای یونان باستان به روایت خودم -۲

به اونجا رسیدیم که سایکی نشسته بود سر کوه تا اژدها بیاد سراغش و همین طور به بخت سیاهش ناسزا می گفت و اشک می ریخت. اما یکمرتبه باد غرب که بهش زفیر می گفتند و کلا بیکار بود و منتظر می نشست تا یه خدایی بهش بگه چیکار کنه! اومد و بردش پایین کوه. این وسط هم سایکی بدبخت که کلی اشک ریخته بود و ناله کرده بود خوابش برد.

وقتی سایکی بیدار شد دید جل الخالق!! تو یه اتاق درندشتی با کلی دم و دستگاه و تجملات و دکوراسیون داخلی خفن و روی یه تخت سلطنتی چهار متری دراز کشیده. به خودش گفت تو نمیری من مردم و اینجا هم بهشته . . . حتما کلی هم حوری و غلمان توش پیدا میشه. . . همچی بگی نگی هم قند تو دلش آب کردن. تو این فکرا بود که یه دفعه یه صدایی از بیخ گوشش گفت: خانم بنده چیزی احتیاج ندارن؟
سایکی بدبخت یه چهارمتری از جا پرید، چون کنارش هیچی نبود. با ترس و لرز پرسید: کی اینجاست؟ صدائه هم براش توضیح داد که اینا یه چندتا صدای بخت برگشته ان که برای خداوندگار! خونه (قدیما که زنها تحت سلطه مردها بودن و استثمار می شدن و تو اندرونی نگهشون می داشتن و از برابری حقوق و فمنیسم هم هیچ خبری نبود، مجبور بودن به مردشون بگن خداوندگار. بیچاره مردها هم اون موقع برای خودشون برو بیایی داشتن. یه اهم می گفتن زنه تو شیش تا سوراخ موش قایم می شد. جرات نداشت تو چشای مرده نگاه کنه. مثل الان نبود که مفلوکن) کار می کنن و الانم باهاس در خدمت سایکی باشن و مطمئنش کردن که اینجا بهشت نیست و هیچ حوری و غلمانی هم توش پیدا نمیشه . . . که البته سایکی بگی نگی یه نموره ناامید شد.
جونم براتون بگه سایکی یه مدتی توی خونه می گشت و برای خودش می چرخید و خوش می گذروند. هیچ خبری هم از اژدها و خداوندگار و سرخر و آقابالاسر و از این برنامه ها نبود. . .
تا اینکه یه شب وقتی سایکی خوابیده بود در اتاق خواب باز شد و یه صدایی گفت: اهم . . . زن . . . مردت اومده پاشو.

بله. اینطوری بود که سایکی برای اولین بار شوهرش رو دید ـ البته ندید چون اتاق تاریک بود ـ . این حضرت خداوندگار شوهر که همون کیوپید باشه فقط شبها می اومد پیش سایکی و اکیدا قدغن کرده بود که تو نباید منو ببینی، وگرنه همه چی بهم می ریزه.
زندگیشون یه مدت با صلح و صفا ادامه داشت تا اینکه سایکی که دلتنگ پدر و مادرش شده بود با خواهش و التماس از کیوپید خواست بذاره بره دیدن پدر و مادرش. کیوپید هم اجازه داد. سایکی که رفت خونه مادرش، خواهراش هم اومده بودن. اینم که دلش نمی اومد بالاخره از جریان خوشبختی و زندگی خوبش! چیزی به اونها نگه همه چیز رو از سیر تا پیاز تعریف کرد و حتی یکی از گلدونهای قصر رو هم جا ننداخت. خواهرها که از یه طرف باورشون نمی شد و از یه طرف هم از فرط حسادت سبز شده بودند گفتن اگر اینطوره ما رو ببر که قصر رو ببینیم. سایکی هم یه روز با موافقت کیوپید اونها رو دعوت کرد. البته کیوپید بهش گفت اینقدر با خونواده مادرت رفت و آمد نکن. من خوشم نمیاد پای فامیل زن تو خونم باز شه. این دفعه اول و آخره و دفعه دیگه اگه گفتی می خوام ننه ام رو ببینم می تونی برگردی همون خونه ننجونت.

اینطوری شد که خواهرهای سایکی اومدن به قصر و با دیدن دم و دستگاه و زندگیش کم مونده بود از فرط خوشحالی برای خواهرشون سکته کنن! کمی که تو قصر گشتن راجع به شوهر سایکی پرسیدن و اونم گفت که کیوپید رو ندیده. خواهرها هم که بالاخره علاقه خواهریشون گل کرده بود بهش گفتن صد در صد این شوهرت یه هیولای اکبیری بیریخته که همین روزها یه لقمه چربت می کنه . . . تو چقدر خری که اون گفته منو نبین به حرفش گوش دادی. زن هم اینقدر تو سری خور و بدبخت؟ ناسلامتی الان دیگه زنها هم می تونن شلوار پاشون کنن! این خودش امتیاز بزرگیه.
سایکی هم وسوسه شد و با خودش گفت: راست می گن. چه معنی داره من شوهرم رو نبینم؟ برای همین تصمیم گرفت شب که کیوپید میاد خونه سر از ته و توی قضیه در بیاره. برای همین شب که کیوپید خوابیده بود شمع رو روشن کرد و گرفت بالای سر کیوپید و . . .

وقتی صورت خوشگل و هیکل مانکنی کیوپید رو دید همونجا خشکش زد و فکش چسبید به زمین. اینقدر مات و مبهوت مونده بود که حواسش نشد و یه قطره موم شمع چکید روی بدن کیوپید. این یکی هم از خواب پرید و وقتی دید سایکی بالای سرش واستاده عصبانی شد و گفت اینم عاقبت رو دادن به زن که بخواد بره خونه ننه اش. از همون اول باید نگهت می داشتم تو آشپزخونه اونقدر بشوری و بسابی که دیگه رمق واست نمونه از این غلطا بکنی. یه بچه هم میذاشتم تو دامنت که قدر عافیت رو بفهمی و به حالت قهر گذاشت رفت. همون لحظه هم تمام قصر و دم دستگاه دود شد رفت هوا.

سایکی که به غلط کردن افتاده بود و از غصه از دست دادن یه همچی شوهری ـ و البته یه مقداری هم خونه و زندگی ـ داشت دق می کرد گفت چه کنم؟ بهتره برم پیش مادرش. اون حتما می دونه پسرش کجاست. چشمتون روز بد نبینه . . . یه کاره پاشد رفت پیش مادرشوهرش که همون آفرودیت باشه . . . آفرودیت هم وقتی دید پسر بی حیاش رفته همون دختری رو گرفته که این ازش متنفر بود، پیش خودش گفت یه دماری از روزگارت در بیارم که خودت حظ کنی و دیگه از این غلطا نکنی که چشت دنبال بهتر از خودت باشه . . .

ادامه دارد

۲ بهمن, ۱۳۸۸ | داستان | میریام