مدتی بود ننوشته بودم. نوشتن، بی هراس دست به قلم بردن برایم سخت شده بود. امروز تصمیم گرفتم هرطور شده حتی چند کلمه بنویسم تا فراموش نکنم.
این روزها، لحظه هایم رنگ آرامش دارد. می دانم روزهای پرتلاطم و دلهره و شاید ناامیدی و ترس دوباره خواهند آمد، اما درین لحظه، درین جا، از زندگی مرا همین بس.
۲۱ دی, ۱۳۸۸ | روزمره | میریام
پیام: ۳ |
از خواب که بیدار شدم برخلاف همیشه هیچ چیز از خاطرم نرفته بود. یک لحظه سرجایم دراز نکشیدم و لبخند نزدم که روز دیگری آغاز شده تا بعد با به خاطر آوردن همه چیز روی لبهایم بخشکد.
امروز با سردرد و ریه هایی دردناک و سرفه های خشک که از خواب بیدار شدم همه صحنه های دیروز جلوی چشمهایم بود، به همان وضوحی که دیشب توی خوابهایم می دیدم، و هنوز نفرت همانقدر غلیظ توی رگهایم جریان دارد.
۷ دی, ۱۳۸۸ | روزمره, سیاسی - اجتماعی | میریام
پیام: ۴ | برچسب ها: اعتراض, جنبش سبز, عاشورا, نفرت
کل ارض کربلا…
تهران امروز کربلا بود. عاشورا بود. خونی که امروز تو خیابون انقلاب و ولیعصر به زمین ریخت سرخ تر از خون شهدای کربلا نباشه کمرنگ تر نیست.
۶ دی, ۱۳۸۸ | روزمره, سیاسی - اجتماعی | میریام
پیام: ۱ | برچسب ها: اعتراض, انقلاب, تظاهرات, تهران, خون, عاشورا, کربلا