فریاد
صدای فریادهای زن توی گوشش می پیچید، صدای ناله، نفرین، تضرع . ..
بالش را روی سرش گذاشت و زیر پتو فرو رفت. اما باز هم صداها پیدایش می کردند، توی گوشش می پیچیدند و توی مغزش طنین می انداختند. دستهایش را مشت کرد و روی گوشهایش فشار داد. صدای زن پر از اشک بود. فریاد بلندی کشید: تو رو خدا نزن. . . بی غیرت . . . نزن.
و صدایش در میان ناله هایش و ناسزاهای مرد محو شد.
زن با صورتی خون آلود، گوشه اتاق مچاله شده بود. مرد با مشتهای گره کرده، نفس زنان بالای سرش ایستاد بود. لگد دیگری به زن زد اما دیگر صدایی از او برنخاست. با چشمهایی گشاده از ترس به مرد خیره شده بود.
ناگهان با دیدن چیزی پشت سر او رنگ از رویش پرید و وحشت در چشمانش دوید. مرد برگشت. صدای پاهای برهنه او را که نزدیک می شد نشنیده بود.
چاقو تا دسته توی شکمش فرو رفت. یکبار . . . دو بار . . .
روی زمین که غلتید دخترک نگاهش کرد. لباس خواب کوتاهش دور پاهای لاغرش پیچیده بود.
ـ بهت گفته بودم نزنش
زن با چشمان تهی دخترک را نگاه می کرد.
پیام از پاشا
در دی ۲۶, ۱۳۸۸ ۹:۱۰ ب.ظ
تیغه -تیزی- که بین ما حکم میکنه -یک مونولوگ کیمیایی ای- لبه تیغ حرکت نکنیم یا اینوری یا اونوری