Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

چهار سالگی

و این دی ماه که بگذرد، چهار سال می شود که حرفهایم را توی این فضای مجازی خالی و سرد می نویسم تا نتوانم پاره اشان کنم، یا فراموش. اول سکوت یخزده و حالا، سرگشته

۳۰ دی, ۱۳۸۸ | عمومی | میریام

داستان های یونان باستان به روایت خودم

یکی بود یکی نبود.
چندین هزار سال قبل، پیش از آنکه اسمی از جامعه و جامعه شناسی و آنتونی گیدنز به گوش کسی خورده باشد دختری به اسم سایکی (به معنای روان) با پدر و مادر و دو خواهر بدجنسش زندگی می کرد. سایکی اونقدر خوشگل بود که به ماه شب چهارده می گفت تو در نیا من در بیام، و اونقدر خاطرخواه داشت که مردم از سراسر دنیا برای دیدنش میامدند (احتمالا اگر الان زندگی می کرد به عنوان یک پدیده جامعه شناختی ـ توریستی تشریحش می کردند).

طوری شده بود که مردم حتی دیگر به معبد آفرودیت هم نمی رفتند و هر گل و هدیه ای که داشتند برای سایکی می آوردند. آفرودیت هم که بالاخره برای خودش برو بیا و خاطرخواه هایی داشت (به پاورقی مراجعه کنید) خونش به جوش آمد و رفت سراغ کیوپید.
حالا بشنوید از کیوپید که پسر آفرودیت بود (البته پدر و اصل نسب کیوپید مشخص نیست. بعضی از فضلا معتقدند اصولا پدر کیوپید یکی از اعضای طبقه مرفهین بی درد بوده که بخاطر مسائل ناموسی (در پرانتز سیاسی) حاضر به افشای نامش نشد).

بگذریم. کیوپید خدای عشق بود ـ به همراه مقادیر زیادی خداهای دیگه منجمله همین آفرودیت و آپولون و . . . ـ و شهرتش هم به خاطر تیروکمان منحوسش بود. کیوپید دو نوع تیر داشت؛ تیر طلایی و تیر نقره ای. اگر تیر طلایی را به کسی می زد طرف بی برو برگرد عاشق اولین چیزی که می دید می شد ـ حتی اگه این چیز درخت بود ـ و اگر تیر نقره ای را به کسی می زد باعث ایجاد تنفر می شد. یعنی حتی اگر اولین چیزی که می دیدی خود حضرت جرج کلونی هم بود عقت می گرفت و حاضر نمی شدی ریخت نکبتش رو تحمل کنی!
از اونجایی هم که بچه بود و جنبه نداشت چنین قدرتی داشته باشه ـ نه که حالا فقط بچه ها جنبه قدرت نداشته باشن ـ کلی از این سیستم سواستفاده می کرد. همین طوری بود که سر گیس و گیس کشی با آپولون کاری کرد اون عاشق یک پری بشه و بعدش تیر نقره ای به پری زد، طوری که وقتی پری آپولون رو می دید که خیلی از الهه ها براش غش و ضعف می کردن ـ باید بگم که این آپولون خیلی خوش تیپ و خوش قیافه و فتوژنتیک بود، یه چیزی تو مایه های محمدرضا گلزار خودمون ـ حال تهوع بهش دست می داد. سر این همین جریان آپولون بدبخت . . . ببخشید. . . مثل اینکه رفتم تو یه داستان دیگه. بگذریم.

می گفتم، آفرودیت با گریه و زاری رفت پیش کیوپید و ازش خواست کاری برای مادر بدبختش! که محبوبیتش رو بخاطر این دختر گیس بریده از دست داده بود بکنه. کیوپید هم رفت ببینه اصلا جریان از چه قراره که یک دل نه صد دل عاشق سایکی شد. اینجا بود که دوباره مرتکب عمل شنیع سواستفاده از قدرت شد ـ که شما بخاطر زندگی در ایران اصولا با این مفهوم آشنایی ندارید و من درک می کنم اگر خوب متوجه موقعیت نشید ـ و کاری کرد که هیچ کس عاشق سایکی نشه. . . همه می اومدن و به به و چه چه می کردن، بعد راهشون رو می کشیدن می رفتن. دریغ از یک پیشنهاد ازدواج (اینجا مفهوم خوشگلی بی مصرف معنا پیدا می کنه).

مدتی گذشت و حتی خواهرهای بدجنس و اکبیری و حسود سایکی هم ازدواج کردن، اما اون همچنان مونده بود ور دل مادرش. چند وقت بعد بلایی بر شهر نازل شد و پیشگوی شهر کشف کرد ـ البته کشف خودش نبود. اینا یک پیشگوی مقدسی داشتن به اسم اوراکل که با خدایان مشورت می کرد (یعنی از نظر روانشناسی بخاطر مصرف مواد توهم زا دچار مشکلات دماغی شده بود). کیوپید به این اوراکل رشوه می ده که بگه تمام مشکلات زیر سر سایکی هست و اگر اونو قربانی کنن همه مشکلات درست میشه (یعنی زد و بند سیاسی کردن) ـ پیشگوی شهر هم از اوراکل شنید که . . . ببخشید چی داشتم می گفتم؟ آها.
پیشگوی شهر کشف کرد که باید سایکی رو به خورد اژدهای بدترکیبی که روی کوه نشسته بدن تا مشکلات حل بشه. خب آدم که نمی تونه رو حرف خدایان حرف بزنه، بنابراین خانواده سایکی هم دخترشون رو بردن سر کوه و گذاشتن تا اژدها بیاد سراغش.
سایکی بدبخت هم که اون همه خوشگلی بالاخره کار دستش داده بود سر کوه نشست منتظر اژدها . . .
در همین حین که سایکی منتظر اژدهاست شما هم منتظر بمونین تا هفته دیگه که ببینیم بالاخره کار سایکی به کجا کشید. . .

نصایح پندانه:

  1. خوشگلی زیاد کار دست آدم می دهد. دلیل اینکه می بینید بچه های فرندفید رو به کاهش! هستن به این خاطره که خوشگلی زیاد کار دستشون داده.
  2. زد و بند سیاسی گاهی اوقات تنها راه گشای مشکلات است.
  3. سواستفاده از قدرت اصلا هم چیز بدی نیست. اگر اونقدر عرضه داشتی که قدرت بدست بیاری حقته که ازش سواستفاده کنی. این حرفهای اخلاقی و وجدانی هم سیستم موش و جارو و سوراخه و کدخدا است.

۲۸ دی, ۱۳۸۸ | داستان | میریام

فریاد

صدای فریادهای زن توی گوشش می پیچید، صدای ناله، نفرین، تضرع . ..

بالش را روی سرش گذاشت و زیر پتو فرو رفت. اما باز هم صداها پیدایش می کردند، توی گوشش می پیچیدند و توی مغزش طنین می انداختند.  دستهایش را مشت کرد و روی گوشهایش فشار داد. صدای زن پر از اشک بود. فریاد بلندی کشید: تو رو خدا نزن. . . بی غیرت . . . نزن.
و صدایش در میان ناله هایش و ناسزاهای مرد محو شد.
زن با صورتی خون آلود، گوشه اتاق مچاله شده بود. مرد با مشتهای گره کرده، نفس زنان بالای سرش ایستاد بود. لگد دیگری به زن زد اما دیگر صدایی از او برنخاست. با چشمهایی گشاده از ترس به مرد خیره شده بود.
ناگهان با دیدن چیزی پشت سر او رنگ از رویش پرید و وحشت در چشمانش دوید. مرد برگشت. صدای پاهای برهنه او را که نزدیک می شد نشنیده بود.
چاقو تا دسته توی شکمش فرو رفت. یکبار . . . دو بار . . .
روی زمین که غلتید دخترک نگاهش کرد. لباس خواب کوتاهش دور پاهای لاغرش پیچیده بود.
ـ بهت گفته بودم نزنش

زن با چشمان تهی دخترک را نگاه می کرد.

۲۳ دی, ۱۳۸۸ | داستان | میریام