Skip to: Content | Sidebar | Footer

سرگشته ,Wayfarer ,Miriam Aghazade ,Maryam Aghazade, میریام , مریم

انا لله و انا الیه …

امروز صبح وقتی خبر فوت آیت الله منتظری رو شنیدم چشم هام پر اشک شد. انتظار نداشتم اینطور روم تأثیر بگذاره، انگار اصلا فکر نمی کردم ممکنه روزی چنین خبری رو بشنوم.

ما نسلی هستیم که برخورد مستقیمی با ایشون نداشتیم و خاطراتمون دست دوم بود، اما بعضی آدم ها هستند که تأثیرگذاری و عظمتشون بسته به زمان و مکان نیست. و شجاعتی که طی این روزهای سخت شاهدش بودیم، روزهایی که خیلی ها مردم این مملکت رو به حال خودشون رها کردند …

۲۹ آذر, ۱۳۸۸ | روزمره, سیاسی - اجتماعی | میریام

همیشه دیر رسیدیم

راهروی سرد و بی رنگ بیمارستان …

یه گوشه نشسته بودی، پاهات رو بغل کرده بودی و پیشونیت رو گذاشته بودی روی زانوهات. روبروت زانو زدم و دستهات رو گرفتم. سردِ سرد بودن. زیر ناخن هات هنوز رد خونش مونده بود. نگاهم نمی کردی. صدات کردم. صدام شکست. بغلت که کردم شروع کردی به لرزیدن.

نمی دونم از سرما بود، از ترس بود یا از غصه. نمی دونم، شاید هم این خودم بودم که می لرزیدم.

ـ  دیر رسیدم، دیر رسیدم … میریام دیر رسیدم … چرا دیر رسیدم میریام ؟

۱۱ آذر, ۱۳۸۸ | روزمره, یادداشت | میریام

مرور

لحظاتی هست توی زندگی، که آدم مجبور می شه مسیری رو که تا بحال طی کرده مرور، و درباره آدمی که الان هست، قضاوت کنه. لحظاتی که به هیچوجه نمیشه از حقیقت فرار کرد و هیچ طفره و توجیهی هم در کار نیست. حقیقتی که گاهی اونقدر تلخه …

و تصمیماتی که با وجود مخالفت دیگران گرفتی و حتی با اینکه گاهی شک به سراغت اومد و مجبور شدی بهای سنگینی براش بپردازی به راهت ادامه دادی، و الان، بعد از مدت ها، می بینی که انتخاب درستی انجام دادی.

دیشب، توی سکوت و تاریکی، تا دمدمه های صبح دوباره این مسیر طولانی رو مرور کردم… ولی با وجود همه اشتباه هایی که دوست داشتم مرتکب نشم، اگر قرار باشه برگردم و دوباره این راه رو طی کنم، دلم نمی خواد آدمی غیر از چیزی که هستم، و جایی غیر از اینجا، باشم.

۸ آذر, ۱۳۸۸ | روزمره | میریام