خوره روح
می پرسید چرا شاد نیستی؟ چرا مثل قبل از ته دل نمی خندی؟این خط چیه بین ابروهات افتاده؟
گفتم هر روز که می گذره، هر قدر که اوضاع اطرافم در هم ریخته تر میشه، هر قدر که آدمهای بیشتری و از دست می دم و می بینم که چطور زندگی می گذره و هیچ کاری نمی تونم بکنم نه برای خودم، نه برای دوستانم، نه برای کشورم، بیشتر از خودم بیزار می شم. این حس ناتوانی مثل خوره به روحم افتاده و هر روز بیشتر و بیشتر میشه…
پیام از Jan Valjan
در آبان ۲۰, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۹ ب.ظ
می دونی یه وقتایی آدم نه پای رفتن داره نه نای موندن اونوقتاس که فکر می کنی کاش زمان بایسته و آدم تو خلسه بره تا نفهمه چی به سرش اومده