دیروز، سیزدهم آبان
دیروز سیزده آبان بود.
صبح ساعت ده با سلما سر قائم مقام قرار داشتم. چون به تجربه روز قدس می دانستم مسیرها به سمت هفت تیر شلوغ میشود ساعت ۹ شال و کلاه کردم و به بهانه دانشگاه بیرون زدم…
حاصل چندین ساعت پیاده روی غیر از فیلم و عکس از وقایع، چشمهایی دردناک و سرفه های خشک و پایی همچنان دردناک است که می ماند یادگاری.
نمی دانم این اعتراض کردن ها و دستبند سبز بستن ها، کتک خوردن ها و ترس را تجربه کردن، این امیدواریِ همچنان، نتیجه ای خواهد داشت یا نه. نمی دانم آیا ما هم مانند پدران و مادرانمان چندین سال بعد پشیمان خواهیم شد از بهایی که پرداختیم و جوانی که درین هیجان و ترس و فعالیت ها سپری کردیم؟
شاید.
خیلی ها این فعالیت ها را به حساب داغیِ خون جوانی و بی دغدغه بودن و ساده لوح بودن می گذارند.
بگذار بگذارند.
اما عقیده و آرمانی که بهایی برایش پرداخت نشود، ارزش به دست آوردن هم نخواهد داشت. شاید امروز ما اشتباه کنیم. شاید این راه هم به ترکستان باشد، اما ترجیح می دهم امروز برای چیزی که به آن معتقدم تلاش کنم تا فردا حسرت فرصت های از دست رفته را نخورم که چرا زمانی که می توانستم کاری ـ هرچند کوچک و بی اهمیت ـ برای بهبود اوضاع خودم، کشورم و مردمم انجام دهم قدمی از قدم برنداشتم. ترجیح می دهم در خیابان کنار دوستانم باشم تا در خانه بنشینم و از دور، گذر زندگی را که آنها شکل می دهند نظاره کنم.
نظرات
پیام از Mahmud “Pasha” Soroush
در آبان ۱۵, ۱۳۸۸ ۹:۰۱ ق.ظ
همه زندگی شبیه قماره …اگه میخوای تو “آن” تو لحظه زندگی کنی لذت ببر و قصاص قبل جنایت نکن هنوز آینده نیومده که از الان حسرت میخوری مهم اینه که پیش خودمون سربلند باشیم و به بیغیرتی متهم نشیم باجی جان
پیام از Bill Mason
در آبان ۱۵, ۱۳۸۸ ۲:۴۷ ق.ظ
I may have expressed doubts yesterday about achieving goals without shattering the existing system like a piece of pottery, but it is still my hope that yours and everyone’s perseverance wins the day in the end. I look forward to it being so.