ژاک لاکان
مترجم: میریام آقازاده
فروید در بحث خود درباره گسست مطلق بین خودآگاه و ناخودآگاه (یا نهاد[۱] و خود)، انگاره خود انسانی یا سوژه به مثابه امری اساساً گسسته[۲] که بین دو عرصه خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم شده است را مطرح کرد. از یک سو انگارههای (اومانیستی غربی) معمول درباره خود یا شخصبودگی[۳] بواسطه عملکردهای خودآگاه همچون عقلانیت، اراده آزاد، و تأمل درباره خویشتن[۴] شکل میگیرد. گرچه از نظر فروید و بطور کلی روانکاوها کنشها، افکار، باورها و برداشتها از “خود” همگی توسط ناخودآگاه و امیال و رانههای[۵] آن تعیین می شوند.
ژاک لاکان یک روانکاو فرانسوی است، وی در ابتدا برای روانپزشک شدن تعلیم دیده بود و طی دهه ۱۹۳۰ و ۴۰ به معالجه بیماران روانی مشغول بود؛ اما در اوایل دهه ۵۰ به تکوین قرائت خود از روانکاوی بر اساس انگاره های مطرح شده در زبانشناسی ساختاری و مردم شناسی پرداخت. می توان لکان آمیزهای از فروید و سوسور به علاوه کمی لوی استراوس و حتی اندکی دریدا دانست. اما بیشترین تأثیر را از فروید پذیرفت؛ لکان با استفاده از نظریات ساختارگرایانه و پساساختارگرایی فروید مجددا تأویل کرده، و روانکاوی را از یک فلسفه اساساً اومانیستی به نظریهای پساساختاری تبدیل می کند.
همانطور که می دانید یکی از فرضیات بنیادین اومانیسم آن است که چیزی به نام خود پایدار و ثابت وجود دارد و این خود دارای ویژگیهایی همچون اراده آزاد و خودمختاری است. تصور فروید از ناخودآگاه یکی از انگارههایی بود که برای نخستین بار خودِ آرمانی اومانیستی را زیر سوال برده و به عبارت دیگر آن را متزلزل ساخت؛ فروید از این لحاظ یکی از منادیان پساساختارگرایی محسوب می شود. اما فروید امیدوار بود با آوردن محتویات ناخودآگاه به عرصه خودآگاهی بتواند واپسرانی[۶] و اختلال عصبی را کاهش دهد؛ او گفته مشهوری درباره ارتباط ناخودآگاه و خودآگاه دارد؛ “هرکجا نهاد (Id) باشد، من نیز خواهم بود”. به عبارت دیگر من (I)، خودآگاهی و هویت شخصی جایگزین نهاد (ناخودآگاه) می شود. هدف فروید تقویت خود، هویت خودآگاه/عقلانی بود تا از ناخودآگاه قدرتمندتر شود.
از نظر لکان این کار غیرممکن است. خود هرگز نمیتواند جای ناخودآگاه را بگیرد، یا آن را کنترل کند زیرا به عقیده وی خود یا “من” تنها یک توهم، و صرفاً محصول خودِ ناخودآگاه است. در روانکاوی لکانی ناخودآگاه بنیان و زمینه همه هستی محسوب می شود.
فروید به بررسی این مسئله علاقمند است که چطور کودک دارای انحراف چندشکلی[۷] ناخودآگاه و فراخود را شکل داده و تبدیل به بزرگسال متمدن و مفید (و البته دگرجنسخواه) میشود. اما لکان به دنبال آن است که دریابد نوزاد چگونه این توهم که ما آن را “خود” می نامیم به دست می آورد. وی در رساله خود درباره مرحله آیینه این فرایند را توصیف کرده و نشان میدهد نوزاد چگونه توهمی از خود ـ از خود یکپارچه هشیاری که “من” نامیده می شود ـ شکل میدهد.
از نظر لکان این مفهوم که ناخودآگاه ـ که بر تمامی عوامل وجود آدمی حاکم است ـ مانند زبان ساختاربندی شده است، در مفهوم و برداشتی که انسان وجود دارد نقش اساسی دارد. او این مسئله را بر اساس قرائت فروید از دو مکانیسم اصلی فرایند ناخودآگاه یعنی تراکم[۸] و جابجایی مطرح می کند. هر دوی این مکانیسم ها فرایندهای زبانی هستند، در ادغام معنا خلاصه و متراکم (استعاره) یا جابجا می شود (مجاز مرسل). لکان اشاره می کند که تحلیل رویای فروید ـ و بیشتر تحلیلهایی که از نمادگرایی ناخودآگاه مورد استفاده بیمارانش ارائه می دهد ـ بر بازی کلمات (جناس، تداعی های آزاد) و غیره مبتنی است که عمدتاً کلامی هستند. او می گوید محتوای ناخودآگاه کاملاً نسبت زبان، بویژه ساختار زبان آگاه است.
سپس وی از ایده های سوسور استفاده می کند، اما کمی آنها را تغییر می دهد. در حالیکه سوسور به رابطه دال و مدلول ـ که یک نشانه را تشکیل می دهند ـ پرداخته و اصرار دارد که ساختار زبان همانا رابطه منفی بین نشانه هاست (یک نشانه چیزی است که هست بخاطر اینکه نشانه دیگری نیست)، لکان تنها به رابطه میان دالها می پردازد. مولفه های ناخودآگاه ـ آرزوها، امیال، تصاویر ـ همگی دال هستند (و معمولاً به صورت کلامی بیان می شوند)، و این دالها زنجیره معنایی را تشکیل میدهند ـ یک دال از آن جهت معنی دارد که دال دیگری نیست ـ. از نظر لکان هیچ مدلولی وجود ندارد؛ یعنی هیچ چیز وجود ندارد که دال در نهایت به آن ارجاع دهد. اگر وجود داشت آنگاه معنای دال نسبتا باثبات می بود؛ یعنی رابطه معنایی میان دال و مدلول وجود داشته و این ارتباط نوعی معنا را خلق یا تضمین میکرد. اما لکان معتقد است این روابط معنایی (حداقل در ناخودآگاه) وجود ندارند؛ بلکه روابط منفی، روابط ارزشی هستند که در آنها یک دال بواسطه آنکه دال دیگری نیست معنای کنونی خود را دارد.
لکان می گوید بخاطر نبود مدلول، زنجیره دالها دائما در حال تغییر و سیال هستند. هیچ مرجع، هیچ چیزی که در نهایت به نظام معنی یا ثبات ببخشد وجود ندارد. زنجیره دال ها دائماً در حال بازی است (در مفهوم دریدایی)؛ و هیچ راهی برای متوقف کردن نوسان زنجیره ـ اینکه بگوئیم ایکس به این معناست و آن را قطعی کنیم ـ وجود ندارد. یک دال به دال دیگر ـ و نه مدلول ـ منجر می شود. مانند یک فرهنگ لغت، یک کلمه شما را به سمت کلمات بیشتر هدایت می کند، نه به سمت چیزی که کلمات بطور فرضی نماد آنها هستند.
لکان میگوید ناخودآگاه شبیه زنجیره (یا چندین زنجیره) همواره سیار از دالها است که هیچ مرجع ـ و به گفته دریدا ـ مرکزی ندارد.
ترجمه زبان شناختی که لکان از تصویر فروید از ناخودآگاه ارائه می دهد قلمرو آشفته ای از امیال و رانه های به سرعت در حال تغییر است. فروید به این مسئله علاقه دارد که چطور می توان این امیال و رانه های آشفته و بی نظم را خودآگاهانه ساخت تا نظم و معنا بیابند و در نتیجه قابل درک و مدیریت شوند. اما لکان معتقد است فرایند بالغ شدن، خود شدن مستلزم ثابت و متوقف کردن زنجیره دال هاست تا معنای پایدار ـ همچون معنای “من” ـ امکان پذیر شود. البته لکان می افزاید که این امکان تنها یک توهم، و تصویری است که بواسطه درک نادرست رابطه بدن کالبد و خود خلق می شود.
اما بهتر است از بحث خود جلوتر نزنیم.
فروید از سه مرحله انحراف چند ریختی در نوزادان سخن می گوید؛ مرحله دهانی، معقدی و قضیبی. عقده ادیپ و عقده اختگی به انحراف چند ریختی پایان بخشیده و موجودات بالغی خلق می کند. لکان برای توضیح مسیری مشابه ـ از نوزاد تا بالغ ـ از مقولات متفاوتی استفاده می کند. وی سه مفهوم ـ نیاز، درخواست، و میل ـ را مطرح می کند که با سه مرحله رشد انسان ـ امر واقع، امر خیالی و امر نمادین ـ متناظر هستند. قلمرو نمادین که مفهوم میل نشانگر آن است معادل بزرگسالی می باشد.البته از نظر لکان قلمرو نمادین ساختار خودِ زبان است که ما برای آنکه بتوانیم سوژه های سخنگویی شویم ـ برای آنکه بتوانیم بگوئیم من و این من به چیزی ثابت اشاره کند ـ باید به این قلمرو وارد شویم.
در نظریات لکان نیز مانند فروید نوزاد به مثابه چیزی که از مادر جدایی ناپذیر است در نظر گرفته می شود؛ (حداقل از نظر کودک) هیچ تمایزی بین خود و دیگری، بین نوزاد و مادر وجود ندارد. در حقیقت کودک نوعی حباب است که هیچ درکی از خود یا هویت فردی، یا حتی از جسم به مثابه یک کل یکپارچه منسجم ندارد. رانه این کودک/حباب نیاز است: نیاز به غذا، نیاز به آرامش/امنیت، نیاز به مراقبت و غیره. این نیازها ارضا شدنی هستند و می توان با استفاده از یک ابژه آنها را ارضا کرد. زمانی که نوزاد گرسنه است سینه مادر یا بطری شیر دریافت می کند؛ هنگامی که نیازمند امنیت است، او را بغل می کنند. در این مرحله نیاز نوزاد هیچ تمایزی بین خودش و ابژه هایی که نیاز او را برطرف می کنند قائل نمی شود؛ متوجه نیست که یک ابژه (برای مثال سینه مادر) بخشی از یک فرد دیگر است (زیرا هیچ تصوری از فرد کامل ندارد). بنابراین تمایزی بین خود یا اشخاص و چیزهای دیگر وجود ندارد؛ تنها نیازها و چیزهایی که نیاز را برطرف می کنند وجود دارد.
این مرحله همانا طبیعت است که برای شکل گرفتن فرهنگ باید از بین برود. و در روانکاوی فروید و لکان هر دو به این نکته اشاره می شود؛ نوزاد برای اینکه وارد تمدن شود باید باید از مادرش جدا شده، و هویت مجزایی شکل دهد. این جدایی متضمن نوعی فقدان است؛ هنگامی که نوزاد از مادر جدا شده و موجود مجزا و منفردی می شود، آن حس وحدت (امنیت) را که ابتدائاً داشت از دست می دهد. این همان مولفه تراژدیگونه در نظریه روانکاوی (فروید یا لکان) است؛ یعنی فرد بالغ متمدنی شدن همواره متضمن فقدان وحدت، عدم تمایز اولیه، و پیوند با دیگران (بویژه مادر) است.
از نظر لکان کودکی که هنوز به مرحله جدایی نرسیده، نیازهایی دارد که قابل ارضا شدن هستند، و تمایزی بین خودش و ابژه هایی که نیازهای او را برآورده می سازند قائل نمی شود در قلمرو امر واقعی[۹] زندگی می کند. امر واقعی مکانی است (مکان روانی، نه فیزیکی) که در آن وحدت اولیه وجود دارد. از این رو هیچ غیاب یا فقدان یا کمبودی نیست؛ امر واقعی سرشار از تمامیت و کمال است، جایی که همه نیازها ارضا می شوند. و از آنجایی که در بعد امر واقع هیچ غیاب یا فقدان یا کمبودی نیست، زبانی هم وجود ندارد.
بگذارید این مسئله را توضیح بدهم. در اینجا لکان به استدلال فروید در زمینه انگاره فقدان اشاره دارد. فروید در مطالعه موردی در کتاب فراسوی اصل لذت درباره خواهرزاده هجده ماهه اش صحبت می کند که در حال بازی با فرفره است. کودک فرفره را پرتاب کرده و می گوید : فورت (که در آلمانی به معنای “رفته” است)، سپس نخ فرفره را به سمت خودش می کشد و می گوید دا یعنی اینجا. فروید میگوید این بازی نقش نمادینی برای کودک دارد و راهی برای کاستن از اضطراب ناشی از نبود مادر است. هنگامی که فرفره را پرتاب می کند، در حقیقت تجربه فقدان ابژه ای محبوب را دوباره احساس می کند و هنگامی که فرفره را به سمت خودش می کشد از بازگشت این ابژه لذت می برد.
لکان در بررسی این مورد بر جنبه های زبانی که به نمایش می گذارد تمرکز می کند. لکان معتقد است بازی اینجا/رفته ـ که فروید می گوید وقتی خواهرزاده اش ۱۸ ماهه بود رخ داد ـ به ورود کودک به قلمرو نمادین یا ساختار خود زبان مربوط می شود. لکان می گوید زبان همواره به فقدان یا غیاب مربوط می شود؛ شما تنها زمانی به زبان احتیاج دارید که ابژه ای که می خواهید از دست رفته باشد. اگر دنیای شما هم سرشار از تمامیت بود ـ بدون هیچ غیابی ـ آنگاه به زبان نیازی نبود (جاناتان سوئیفت در سفرهای گالیور صورتی از این انگاره را ارائه می دهد: فرهنگی که در آن زبان وجود ندارد و مردم آن همه آنچه نیاز دارند به آن ارجاع دهند را داخل کولهای با خود حمل می کنند).
بنابراین از نظر لکان در بُعد واقع زبان وجود ندارد زیرا هیچ فقدان، غیاب یا کمبودی نیست؛ فقط تمامیت کامل، نیازها و ارضای نیازها وجود دارد. در نتیجه امر واقع فراسوی زبان قرار داشته، زبان قادر به بازنمایی آن نیست (بنابراین هنگامی که وارد قلمرو زبان می شویم امر واقع از دست می رود).
امر واقع و مرحله نیاز از زمان تولد تا ۱۸-۶ ماهگی ـ یعنی زمانی که کودک آغاز به تمایز گذاردن بین خودش و جهان اطراف می کند ـ ادامه می یابد. در این مرحله کودک از نیاز داشتن به مرحله درخواست کردن می رسد. درخواست ها را با ابژه نمی توان ارضا کرد؛ یک درخواست همواره درخواست برای به رسمیت شناخته شدن از جانب دیگری، برای دوست داشته شدن است. فرایند به این صورت است که نوزاد در مییابد از مادر جدا است، و چیزهایی وجود دارند که بخشی از وی نیستند؛ بنابراین مفهوم “دیگری” خلق می شود. (البته توجه داشته باشید که تقابل دوتایی خود/دیگری هنوز وجود ندارد، زیرا کودک هنوز دریافت منسجمی از “خود” بدست نیاورده است). آگاهی از جدایی، یا واقعیت دیگر بودگی[۱۰] نوعی اضطراب، نوعی حس فقدان خلق می کند. آنگاه کودک پیوند مجدد، بازگشت به آن حس اولیه تمامیت و عدم جدایی را که در بعد واقع داشت درخواست می کند. اما زمانی که کودک دریابد (و البته این دانستن در سطح ناخودآگاه روی می دهد) که دیگری وجود دارد، چنین چیزی غیرممکن است. کودک می خواهد توسط دیگری پر شود، که به آن حس وحدت اولیه باز گردد؛ می خواهد انگاره “دیگری” ناپدید شود. بنابراین درخواست، درخواستی برای تمامیت و کامل بودن، درخواست برای دیگری است که حس فقدان کودک را متوقف کند. اما چنین چیزی غیرممکن است زیرا این فقدان یا غیاب و حس دیگر بودگی شرط آن است که کودک یک خود/سوژه، یک موجود فرهنگی فعال شود.
از آنجا که این درخواست برای به رسمیت شناخته شدن از جانب دیگری است برآورده شدن آن امکان پذیر نیست ـ حتی اگر به این خاطر باشد که نوزاد ۱۸-۶ ماهه قادر به بیان درخواستش نیست ـ. کودک گریه می کند، و مادر به او شیشه شیر، یا پستانک یا چیز دیگری می دهد اما هیچ ابژه ای قادر به ارضای درخواست کودک نیست، زیرا این درخواست نیازمند پاسخی در سطحی متفاوت است. کودک نمیتواند روشهایی که مادر به او پاسخ میگوید را تشخیص دهد زیرا هنوز دریافتی از خود به عنوان یک چیز ندارد، تنها می داند “دیگری” وجود دارد و اینکه او جدا از این دیگری است، اما هنوز نمی داند “خود” چیست.
مرحله آیینه لکان در این زمان رخ می دهد. در این سن ـ ۶-۱۸ ماهگی ـ کودک هنوز بر جسم اشراف نیافته است، روی حرکات خود کنترل نداشته و درکی از کالبد خود به عنوان یک کل ندارد؛ جسم خود را بصورت چند پاره یا جدا از هم می بیند، هر جزئی از جسم که جلوی چشم کودک باشد ـ تا زمانی که کودک بتواند آن را ببیند ـ وجود دارد، اما به محض اینکه از دید کودک دور بشود دیگر نیست. این دست ممکن است متعلق به همه یا هیچکس باشد. اما در این مرحله کودک می تواند خود را به مثابه یک کل تصور کند، زیرا دیگران را دیده و آنها را به مثابه موجودات کامل درک کرده است.
لکان می گوید طی این مرحله لحظه ای می رسد که کودک خود را در آینه می بیند؛ به انعکاس خود نگاه می کند، سپس به شخص واقعی ـ مادرش یا هر کس دیگر ـ می نگرد و سپس دوباره به تصویر خویش خیره می شود. طی این کنش کودک از نابسندگی[۱۱] به پیش بینی و انتظار[۱۲] می رسد؛ آینه و حرکت از تصویر آینه ای به دیگران و بازگشت به کودک این حس را می بخشد که خودش نیز وجودی یکپارچه و انسانی کامل است. در مرحله آیینه کودک که هنوز قادر نیست وجودی کامل باشد و در نتیجه از دیگران جدا است انتظار کامل شدن را می کشد. از “کالبدی چندپاره” به “تصویری ارتوپدیک[۱۳] از تمامیت[۱۴] خود”، به بینشی از خود به مثابه کامل و یکپارچه می رسد، که از آن جهت ارتوپدیک است که به عنوان یک عصا، یک ابزار اصلاح کننده به کودک کمک می کند به وضعیت کامل بودن دست یابد.
آنچه کودک انتظار آن را می کشد دریافت خود به مثابه یک کل یکپارچه مجزا است؛ کودک می بیند که شبیه دیگران است. در نهایت این ماهیتی که کودک درآینه می بیند ـ این وجود کامل ـ یک خود و ماهیتی خواهد شد که بواسطه کلمه “من” به آن اشاره می شود. البته در واقع همذاتپنداری رخ می دهد که نوعی سوءشناخت[۱۵] می باشد. کودک تصویری در آینه می بیند و فکر می کند «این منم»، ولی این کودک نیست؛ صرفاً تصویر او است. اما فرد دیگری (معمولاً مادر) آنجاست که این سوءشناخت را تقویت می کند: کودک به آینه نگریسته و سپس به مادرش نگاه می کند، و مادر می گوید «بله. این توئی» و به این صورت واقعیت ارتباط بین کودک و تصویر او، و انگاره کالبد یکپارچهای که کودک می بیند و با آن همذات پنداری میکند را تقویت می نماید.
کودک تصویر در آینه را به مثابه مجموع کل وجودش ـ یا خود (self) ـ در نظر می گیرد. این فرایند سوءشناخت خود در تصویر آیینه ای من (Ego) را خلق می کند. به گفته لکان این سوءشناخت زره[۱۶] سوژه را می آفریند؛ توهمی از کامل بودن، یکپارچگی و تمامیت که جسم چندپاره را احاطه و از آن محافظت می کند. از نظر لکان من یا خود یا هویت از برخی جهات همواره یک خیالپردازی[۱۷]، و همذاتپنداری با تصویری خارجی است نه درک درونی از یک هویت کامل مستقل.
از این جهت است که لکان دوره درخواست و مرحله آیینه را قلمرو یا بعد تصویر[۱۸] می نامد. انگاره خود (self) از طریق همذاتپنداری تصویری با تصویر درون آیینه خلق می شود. قلمرو تصویر جایی است که رابطه خود با تصویر آن ساخته و حفظ می شود. امر تصویری قلمرویی از تصاویر آگاهانه یا ناخودآگاه است؛ قلمرویی پیش زبانی و پیش ادیپی، و مبتنی بر دریافت تصویری یا آن چیزی است که لکان تصویرسازی آیینهای می نامد.
در ترمینولوژی[۱۹] روانکاوی به مرحله آیینه ـ فرد کاملی که کودک خود را با آن اشتباه می گیرد ـ “من آرمانی[۲۰]” اطلاق می شود؛ خود کاملی که هیچ نابسندگی ندارد. این من آرمانی درونی می شود؛ ما دریافتی که از خود داریم، هویت خود را از طریق همذاتپنداری نادرست[۲۱] با این من آرمانی می سازیم. از نظر لکان با انجام این کار خودی را تصور می کنیم که هیچ کمبود، هیچ تصوری از غیاب یا ناکاملی ندارد. خیال خودِ پایدار، کامل و یکپارچه که در آیینه می بینیم در حقیقت جبران کننده فقدان یگانگی اولیه با کالبد مادر است. بطور خلاصه آنکه لکان معتقد است ما برای ورود به فرهنگ وحدت خود را با کالبد مادر ـ با وضعیت طبیعی ـ از دست می دهیم، اما بواسطه سوءبرداشت خودمان به مثابه فردی که هیچ کمبودی ندارد، از خود در برابر این دانش محافظت می کنیم.
لکان می گوید برداشت کودک از خود (من یا هویتش) هیچگاه با شخصیت خودش مطابقت نخواهد داشت. ایماگو[۲۲] درون آیینه کوچک تر و پایدارتر از خود کودک بود و همواره “غیر” از او ـ چیزی بیرونی ـ است. در نتیجه کودک در تمام طول زندگی خود را به مثابه دیگری، به مثابه تصویر درون آیینه اشتباه می گیرد که توهمی از خود و از اربابی[۲۳] فراهم میآورد.
بعد تصویری مکان یا مرحله ای روانی است که کودک انگارههایش از خود را بروی تصویر آیینهای که می بیند فرافکنی می کند. در مرحله آیینه دوگانگی[۲۴] خود/دیگری تحکیم می شود، در حالیکه کودک پیش از این تنها دیگری را شناخته است، نه خود را. از نظر لکان همذاتپنداری خود همواره در قالب دیگری انجام می شود. البته این دوگانگی را نباید با تقابل دوتایی ـ جایی که خود (آن چیزی که دیگری نیست) و دیگری (آنچه خود نیست) در نظر گرفته میشود ـ اشتباه گرفت. بلکه به عقیده لکان خود دیگری است؛ انگاره خود، آن وجود درونی که به آن من می گوئیم مبتنی بر یک تصویر، بر یک دیگری می باشد. مفهوم خود بر اساس همذاتپنداری نادرست فرد با این تصویر از دیگری شکل می گیرد.
لکان به شیوه های مختلفی از کلمه دیگری (other) استفاده می کند که درک مفهوم این واژه را حتی دشوارتر نیز می سازد. نخست در رابطه خود/دیگری ـ که دیگری همان «not me» است؛ اما همانطور که دیدیم در مرحله آینه دیگری به من (me) تبدیل می شود. همچنین لکان از انگاره دیگری (Other ـ با O بزرگ) برای تمایز گذاردن بین دیگری و دیگران واقعی استفاده می کند. تصویری که کودک در آیینه می بیند یک دیگری است، و به کودک انگاره Other به مثابه یک احتمال ساختاری را می بخشد که به نوبه خود احتمال ساختاری خود یا من را امکان پذیر می سازد. به بیان دیگر کودک با دیگران واقعی ـ تصویر خودش، افراد دیگر ـ برخورد، و انگاره دیگربودگی ـ چیزهایی که خودش نیستند ـ را درک می کند. از نظر لکان مفهوم دیگربودگی ـ که در بعد تصویری با آن برخورد شده و به درخواست مرتبط می باشد ـ بر درک خود ـ که بر اساس انگاره دیگربودگی شکل می گیرد ـ مقدم است.
هنگامی که کودک به درکی از دیگربودگی، و یک خودِ همسانپنداری شده با دیگریِ خود ـ با تصویر آیینه ای خود ـ دست می یابد، آنگاه وارد قلمرو نمادین می شود. برخلاف مراحل رشد فروید، امر نمادین و امر تصویری لکان با هم همپوشانی دارند؛ هیچ نشانه یا تقسیم بندی روشنی بین این دو وجود ندارد و از بسیاری جهات با هم همزیستی دارند. نظم نمادین ساختار خود زبان است؛ ما برای اینکه به سوژه های سخنگو تبدیل شویم باید وارد این قلمرو گردیم. بنیان داشتن خود بر فرافکنی تصویری خود روی تصویر آیینه ای ـ دیگری درون آیینه ـ مبتنی است، و داشتن خود از طریق گفتن من (I) بیان می شود که تنها درون نظم نمادین امکان پذیر است؛ به همین دلیل این دو با یکدیگر همزیستی دارند.
بازی اینجا/رفته که خواهرزاده فروید بازی می کرد از نظر لکان نشانهای از ورود به نظم نمادین است؛ زیرا هانس برای گفتگو درباره انگاره غیاب و دیگر بودگی به مثابه یک مقوله یا احتمال ساختاری از زبان استفاده می کند. لکان معتقد است فرفره نقش یک ابژه petit a [25] ـ ابژهای که دیگری کوچک (little other) محسوب می شود ـ را ایفا می کند. هنگامی که کودک فرفره را دور می اندازد، یعنی درمی یابد که دیگران ممکن است ناپدید شوند، و هنگامی که آن را به سوی خودش می کشد یعنی می داند که دیگران ممکن است برگردند. لکان بر نکته نخست تأکید داشته و می گوید دغدغه اولیه و اصلی هانس کوچک انگاره غیاب یا فقدان ابژه a کوچک است.
“دیگری کوچک” انگاره فقدان، کمبود و غیاب را برای کودک به تصویر کشیده و به او نشان می دهد که فی النفسه کامل نیست. همچنین راه ورود به نظم نمادین ـ به زبان ـ نیز هست زیرا خود زبان بر انگاره فقدان و غیاب مبتنی می باشد.
لکان می گوید این انگاره ها ـ دیگری کوچک (other) دیگری بزرگ (Other)، فقدان و غیاب، سوء همذاتپنداری خود با o/Other ـ همگی در سطح فردی شکل می گیرند، اما ساختار بنیادین نظم نمادین ـ زبان ـ که کودک برای تبدیل شدن به عضو بالغی از فرهنگ باید به آن وارد شود را نیز شکل می دهند. بنابراین دیگربودگی که در بازی اینجا/رفته به آن اشاره می شود (همچنین تمایزهای قائل شده بین خود و دیگری، مادر و کودک در مرحله آیینه) به انگاره های قطعی یا ساختاری تبدیل می شود. بنابراین در نظم نمادین ساختار (یا اصل ساختاردهنده) از دیگربودگی، و اصل ساختاردهندهای[۲۶] از فقدان وجود دارد.
دیگری (Other) یک جایگاه ساختاری در نظم نمادین است. جایگاهی است که همه برای رها شدن از این جدایی بین خود و دیگری سعی دارند به آن برسند و با آن ادغام شوند. یعنی در مفهوم دریدایی مرکز نظام، مرکز امر نمادین و خود زبان محسوب می شود. به این صورت دیگری (Other) آن چیزی است که هر مولفه دیگری از آن تبعیت می کند. اما دیگری (Other) (جایگاه و نه فرد) به مثابه مرکز چیزی است که نمی توان با آن تلفیق شد. هیچ چیز نمی تواند در کنار دیگری در مرکز قرار بگیرد، حتی اگر همه مولفه های نظام (برای مثال افراد) چنین خواسته ای داشته باشند. بنابراین جایگاه دیگری (Other) فقدان و کمبودی پایان ناپذیر را خلق می کند که لکان آن را میل (Desire) می نامد. میل همانا تمایل به دیگری (Other) بودن است؛ هرگز نمی توان آن را ارضا کرد زیرا نه میل برای یک ابژه (یعنی نیاز) یا میل به عشق یا به رسمیت شناخته شدن توسط دیگری (یعنی درخواست)، بلکه میل برای قرار گرفتن در مرکز نظام، مرکز نظم نمادین و مرکز خود زبان است.
در نظریه لکانی مرکز نامهای بسیاری دارد؛ دیگری (Other)، و همچنین فالوس (phallus) هم نامیده شده است که در اینجا لکان دوباره از نظریه ادیپ اولیه فروید استفاده می کند.
مرحله آیینه پیش ادیپی است. خود در رابطه با دیگری ـ انگاره دیگری (Other) ـ ساخته می شود و می خواهد با آن ادغام شود. در نظریات فروید نیز مهمترین دیگری در زندگی کودک مادر است؛ در نتیجه کودک می خواهد با مادرش ادغام شود. به گفته لکان کودک خواستار از بین رفتن این شکاف خود/دیگری است. و تصمیم می گیرد اگر تبدیل به چیزی شود که مادر می خواهد ـ یعنی میل مادر را برآورده سازد ـ می تواند با مادر ادغام شود. میل مادر (که بواسطه ورود وی به نظم نمادین شکل گرفته است) نداشتن کمبود (یا تبدیل شدن به دیگری(Other)، مرکز، جایی که هیچ کمبودی در آن وجود ندارد) است.
این نظریه با برداشتی که فروید از عقده ادیپ ارائه می دهد ـ که کودک می خواهد با داشتن رابطه جنسی با مادر با وی ادغام شود ـ مطابقت دارد. در مدل فروید انگار کمبود بواسطه نداشتن آلت تناسلی مردانه بازنمایی می شود. پسری که می خواهد با مادرش رابطه جنسی داشته باشد در حقیقت می خواهد از طریق پر کردن مادر با آلت خود، این کمبود و فقدان وی را از بین ببرد.
در نظریه فروید آنچه این تمایل ادیپی را ـ در پسرها ـ از بین می برد پدر است که از جانب وی خطر اختگی پسر را تهدید می کند. پدر تهدید میکند که اگر پسر بکوشد با استفاده از آلت خود فقدان آلت تناسلی مردانه مادر را جبران کند، فقدان (lack) آلت تناسلی را به پسر بچشاند. به گفته لکان تهدید اختگی استعاره ای برای انگاره فقدان (Lack) به مثابه یک مفهوم ساختاری است. و این پدر واقعی نیست که تهدیدی برای اختگی محسوب می شود؛ بلکه از آن جهت که انگاره فقدان در مفهوم زبان جایگاه مرکزی دارد، از آنجا که مفهوم فقدان بخشی از ساختاربندی بنیادین زبان است، پدر به کارکردی از ساختار زبانی تبدیل می شود. بنابراین پدر نه یک فرد بلکه اصل ساختاردهنده نظم نمادین است.
بنابراین از نظر لکان پدر خشمگین فروید تبدیل به نام پدر[۲۷] یا قانون پدر یا گاهی فقط قانون[۲۸] می شود. برای ورود به نظم نمادین تبعیت از قوانین زبان ـ قانون پدر ـ الزامی است. لکان انگاره ساختار زبان و قواعد آن را صریحا پدرسالارانه می داند. وی برای آنکه ورود به نظم نمادین ـ ساختار زبان را ـ به مفهوم فرویدی عقده ادیپ و اختگی مربوط سازد، قواعد زبان را قانون پدر می نامد.
دیگر نام مرکز نظام، دیگری(Other) و آن چیزی که بر کل ساختار حاکم است قانون پدر یا نام پدر می باشد؛ که چگونگی حرکت و تشکیل روابط تمامی مولفه ها درون نظام را تعیین می کند. این مرکز فالوس نیز نامیده می شود که بر ماهیت پدرسالارانه نظم نمادین تأکید دارد. فالوس به مثابه مرکز بازی مولفه های نظام را محدود می کند و به تمام ساختار ثبات می بخشد. فالوس آن زنجیره دال ها را که در ناخودآگاه شناور و ناپایدار بوده و همواره در حال تغییر هستند تثبیت می کند. فالوس بازی را متوقف می کند تا دال ها بتوانند معنای ثابتی داشته باشند. از آن جهت که فالوس مرکز نظم نمادین و زبان است واژه “من” (I) به انگاره خود اشاره دارد.
فالوس همان آلت تناسلی مردانه نیست. آلت تناسلی به فرد تعلق دارد؛ فالوس به ساختار خود زبان. همانطور که هیچ کس بر زبان و قواعد آن حاکم نیست هیچ کس هم فالوس ندارد؛ فالوس مرکز است، بر همه نظام حاکم بوده و آن چیزی است که همه می خواهند باشند (یا داشته باشند)، اما هیچ کس نمی تواند به آنجا برسد (هیچ یک از مولفه های نظام نمی توانند جای مرکز را بگیرند). این همان چیزی است که لکان میل (desire) می نامد: میل، که هرگز ارضا نمی شود زیرا هیچگاه نمی توان آن را ارضا کرد، نمی توان مرکز نظام شد و بر آن حاکم بود.
لکان می گوید پسرها بخاطر داشتن قضیب ممکن است گمان کنند میتوانند فالوس بوده و جایگاه مرکزی را اشغال کنند. دخترها بخاطر آنکه (از دیدگاه فروید) بواسطه نداشتن قضیب فقدان و کمبود از مولفههای متشکله آنهاست ـ و فالوس هم جایی است که در آن هیچ کمبود و فقدانی وجود ندارد ـ دشواری بیشتری در تصورِ نادرست امکان رسیدن به فالوس دارند. اما لکان می گوید هر سوژه ای در زبان بواسطه فقدان ایجاد می شود. ما تنها به خاطر فقدان پیوند خود با کالبد مادر دارای زبان هستیم. در حقیقت این ضرورت عضوی از فرهنگ شدن، سوژه زبان شدن است که فقدان، غیاب و کمبود را به ما تحمیل می کند.
در نظریه لکان تمایز بین جنسیت ها گرچه اهمیت دارد، با تمایز موجود در مدل فروید متفاوت است. لکان در صفحه ۷۴۱ «عاملیت حروف در ناخودآگاه» به این مسئله می پردازد. او در توضیح دو طرح ارائه می دهد؛ یکی از کلمه درخت (Tree) بالای تصویری از یک درخت ـ یعنی مفهوم سوسوری دال (کلمه) مقدم بر مدلول (ابژه) ـ و دیگری طرحی از دو در یکسان (مدلولها) که بالای هر کدام کلمه متفاوتی ـ “خانمها” و “آقایان” ـ نوشته شده است. وی در صفحه ۷۴۲ می نویسد:
«قطاری وارد ایستگاه می شود. دختر و پسر کوچکی ـ که خواهر و برادر هستند ـ رو به روی هم کنار پنجرهای در کوپه نشسته اند که از آن می توان ساختمانهای ایستگاه را دید. برادر می گوید: “نگاه کن. جلوی در خانمها ایستادیم”، و خواهرش پاسخ می دهد: نه احمق. جلوی در آقایان ایستادیم”». این حکایت کوتاه نشان می دهد چطور پسرها و دخترها بطرز متفاوتی وارد نظم نمادین ـ ساختار زبان ـ می شوند. از نظر لکان هر کودک تنها می تواند دال جنسیت دیگر را ببیند؛ هر کودک جهان بینی خود و ادراکش از رابطه بین دال و مدلول در نامگذاری مکانها را در نتیجه دیدن یک “دیگری” بنا می کند. همانطور که لکان می گوید (صفحه ۷۴۲) «از این به بعد برای این کودکان خانمها و آقایان دو کشور خواهند بود که روحشان بر بالهایی از هم دور شونده[۲۹] برای رسیدن به آن تلاش خواهد کرد». . . هر جنسیت، هر کودک جایگاه ویژه ای در نظم نمادین دارند که از آن جایگاه تنها می توانند دیگربودگی جنس دیگر را ببینند. درباره درها هم می توان گفت که اینها درهایی هستند ـ با تمایزات جنسیتی خود ـ که کودک برای ورود به نظم نمادین باید از آنها عبور کند.
بگذارید مروری بر مطالب ارائه شده داشته باشیم: نظریه لکان با انگاره امر واقع آغاز میشود؛ یعنی وحدت و پیوند با کالبد مادر که وضعیت طبیعی است و برای ساخت فرهنگ باید از بین برود. هنگامی که از امر واقع خارج شدید دیگر هرگز نمی توانید به آن بازگردید، اما همواره چنین آرزویی خواهید داشت. این نخستین انگاره فقدان یا کمبود بازنیافتنی است.
سپس مرحله آیینه است که بعد یا نظم تصویری را تشکیل می دهد. در اینجا شما مفهوم دیگری را درک کرده، کم کم دیگربودگی را نوعی مفهوم یا اصل ساختاردهنده در نظر می گیرید و در نتیجه تصوری از “خود” شکل می دهید. این “خود” (آنطور که در آیینه دیده می شود) در حقیقت یک دیگری است اما شما آن را به جای خود اشتباه می گیرید و آن را “خود” می نامید (به بیان غیرتئوریکی به آیینه نگاه کرده می گویید “این منم”، در صورتی که “این” فقط یک تصویر است).
این درک از خود و رابطه آن با دیگران و دیگری (Other) به شما کمک میکند جایگاهی در نظم نمادین، در ساختار زبان بیابید. چنین جایگاهی به شما امکان می دهد بگویید “من”، و سوژه سخنگویی باشید. “من” (و تمام کلمات دیگر) از آن جهت معنای ثابتی دارند که بواسطه دیگری/فالوس/نام پدر/قانون ـ که مرکز نظم نمادین، مرکز زبان است ـ تثبیت شده اند.
هنگامی که جایگاهی در نظم نمادین اشغال می کنید از طریق دری که برای هر جنسیت متفاوت است وارد نظم نمادین می شوید؛ جایگاه دخترها با جایگاه پسرها تفاوت دارد. پسرها به فالوس نزدیک تر هستند، اما هیچ کس فالوس نیست و نمی تواند آن را داشته باشد. جایگاه شما در نظم نمادین مانند جایگاه تمامی مولفه های معنادار (دال) توسط فالوس تثبیت شده است. در نظم نمادین برخلاف ناخودآگاه زنجیره های دال سیال نبوده و تغییر نمی کنند زیرا فالوس امکان بازی آنها را محدود می کند.
البته بطور متناقضی فالوس و امر واقع شبیه همدیگر هستند. هر دو بُعدهایی هستند که در آنها چیزها کامل و سرشار و یکپارچهاند و هیچ فقدان و کمبودی وجود ندارد. دسترسی به هر دو مکان برای انسان های سوژه فیه زبان غیرممکن است. اما در عین حال با همدیگر تضاد هم دارند: امر واقعی مادرانه است، خاستگاه ماست، طبیعتی است که برای داشتن فرهنگ باید از آن جدا شویم؛ فالوس انگاره پدر است؛ نظم پدرسالارانه فرهنگ، انگاره غایی فرهنگ، جایگاهی است که بر هر چیز دیگری در دنیا حاکم است.
[۱] . Id
[2] . split
[3] . personhood
[4] . self-reflection
[5] . drive
[6] . repression
[7] . polymorphously perverse child
[8] . condensation
[9] . the real
[10] . otherness
[11] . insufficiency
[12] . anticipation
[13] . orthopedic: وابسته به استخوانپزشکی
[۱۴] . totality
[15] . misrecognition
[16] . armor
[17] . fantasy
[18] . realm of the imaginary
[19] . terminology
[20] . ideal ego
[21] . misidentifying
[22] . imago
[23] . mastery
[24] . dichotomy
[25] . objet petit a:کوچک. البته لکان با ترجمه واژه پوتیت مخالف بوده است a ترجمه تحت اللفظی آن می شود ابژه
[۲۶] . structuring
[27] . Name-of-the-Father
[28] . Law
[29] . divergent : از هم دور شونده